ویکتور هوگو انقلاب را گدازه ی تمدن و بیهوده ترین، پرهزینه ترین و آخرین گزینه ای می دانست که می توان برگزید. [1] بقایای این نگرش محافظه کارانه هنوز در غرب حاکم است. کرین برینتون (Crane Brinton) در آثار کلاسیکی که در خصوص انقلاب ها نگاشته، به نکته ی مشابهی اشاره کرده است و اضافه می کند که انقلاب های 1776 و 1917 برای آمریکایی ها و روس ها پذیرفتنی به نظر می رسد، اما هیچ یک از این دو کشور دیگر انقلاب ها را قبول ندارد. [2] برینتون معتقد است که در شرایط انقلاب نوعی تمایل برای به دست آوردن قدرت وجود دارد؛ تمایل برای حرکت از راست به وسط و سپس به چپ، از محافظه کاری حکومت پیشین به میانه روی و سپس تندروی یا افراطی گری. [3] زمانی که این جریان کامل می شود و افراطی ها قدرت را به دست می گیرند، فضای سیاسی کشور انقلابی مستعد خشونت کور می شود. یک افراطی اصیل انقلابی می تواند صلح را با توسل به خشونت ایجاد کند و مردم را برده کردن آنها آزاد کند. [4]
براساس این طرز فکر، خشونت های انقلابی تنها به عرصه ی محلی محدود نمی شود. در انقلاب ها به طور کلی ابعادی نمودار می شوند که از مرزهای ملی فراتر می روند. [5] متمایز نبودن امور داخلی از خارجی سبب می شود بسیاری از مردم به این نتیجه برسند که انقلاب ها اصولاً از نظر تاریخی تمایل دارند به جنگ تبدیل شوند و تهدیدهای سیاسی، ایدئولوژیکی و نظامی برای همسایگان خود ایجاد کنند. علاوه بر این، آنها به این باور می رسند که زمینه ی تبدیل این جنگ ها به جنگ هایی به شدت آفندی و تهاجمی نیز وجود دارد. [6] تدا اسکاکپول (Theda Skocpol) می افزاید که این حالت آفندی و تهاجمی نه تنها حالتی جبرگرایانه است، بلکه می تواند به همه ی موارد انقلابی نیز تعمیم داده شود. [7]
بنابراین، بسیاری از دانشمندان، ناظران سیاسی و دیپلمات ها در چارچوب همین پارادایم به انقلاب اسلامی سال های 79-1977 ایران می نگرند. مثلاً، جان استمپل (John Stempel) دیپلماتی که امور انقلاب ایران را دنبال می کند معتقد است که انقلاب اسلامی از نظر ایدئولوژیکی و سرزمینی اهداف توسعه طلبانه ای را دنبال کرده است. [8] اما سخنان وی برای توضیح وضعیت پیچیده ی پس از انقلاب ایران کافی نیست. نظر او با قطعنامه ی شورای امنیت که در آن عراق را مسئول شروع جنگ می داند نیز مغایر است. (2) بنابراین، در خصوص انقلاب ایران نمی توان یک نظر انعطاف ناپذیر اعمال کرد. چنین تحلیلی لزوماً انقلاب را با افراطی گری مساوی می داند، در حالی که هدف انقلاب های کشورهای نیمکره ی جنوبی بیش تر اصلاح عدم موازنه ی موجود در یک نظام بین الملل بوده است.
این فصل به بررسی دیدگاه به ظاهر مکانیکی افراطی شدن فرایند انقلابی و رابطه ی میان انقلاب و جنگ می پردازد (3) فرض بر این است که تندروی نظام سیاسی انقلاب ایران به دلیل چندین متغیر مستقل شکل گرفته است که برخی از آنها عبارت اند از فرار محمد رضا پهلوی به امریکا و تجاوز عراق به ایران در سپتامبر 1980 (شهریور 1359)، پس از گذشت حدود 20 ماه از استقرار جمهوری اسلامی. ایران فرضیه را چند نفر از ناظران مسائل ایران تأیید می کنند. مثلاً، جان لیمبرت (John Limbert) یکی از دیپلمات های امریکایی که در ایران گروگان گرفته شده است با نادیده گرفتن رابطه ی علت و معلولی انقلاب و جنگ معتقد است که اگر یک سری محاسبات غلط نبود، ممکن بود درگیری های نهفته هرگز به جنگ تبدیل نشود. [9]

افراط گری و جنگ

آیا این انقلاب بود که سبب جنگ شد یا جنگ بود که انقلاب را به افراطی گری کشاند؟ به نظر می رسد بخش دوم سؤال درست است. براساس پیش بینی برینتون، گروه های مختلفی از مردم در انقلاب اسلامی مشارکت داشتند و همه ی آنها ادعا می کنند طرف دار اهداف اسلامی هستند، اما گرایش های سیاسی این گروه ها از توالی منطق برینتون پیروی نمی کند.
برای تمایز گروه های اسلامی مختلف از یکدیگر در ایران نباید از معیارهای غیرمذهبی استفاده شود. همه ی این گروه ها در اعتقاد به اسلام مشترکند، اما تفاسیر متفاوتی از اسلام ارائه می دهند. به عبارت دیگر، همه ی آنها چارچوب اسلام را قبول دارند اما دیدگاهشان به اسلام متفاوت است. موارد زیر ممکن است به توضیح این مسئله کمک کند.
1. اسلام میانه رو: دیدگاهی که به ابعاد فرهنگی اسلام به طور کامل پایبند است، اما در امور اقتصادی طرف دار تجارت آزاد است.
2. اسلام محافظه کار: دیدگاهی که خواهان اسلام میانه رو بوده، از وجود فردی روحانی در رأس امور و از تجارت آزاد تعدیل شده حمایت می کند.
3. اسلام ملی- مذهبی: طرف دار آزادی خواهی در ابعاد مختلف زندگی، از جمله قوانین و مقررات اسلامی است و (از نظر تخصصی و تحصیلی) از سوسیالیسم اسلامی از طریق گسترش جامعه ی مدنی دفاع می کند؛ دیدگاه اقتصادی این گروه با اسلام مدرن مشترک است.
4. اسلام تندرو: از افراطی گری سیاسی و اقتصادی و به عبارتی از کنترل دولتی و تا حدی از سوسیالیسم دولتی حمایت می کند، اما موضع آزادی خواهانه تری در خصوص امور فرهنگی اتخاذ می کند. (4)
بلافاصله پس از انقلاب، ملی گراها به قدرت رسیدند. در ژوئن 1981 (خرداد 1360)، جناح تندرو به قدرت رسید و تا سال 1987، پس تا پایان جنگ ایران و عراق در قدرت باقی ماند. اولین انتخابات پس از جنگ گروه مدرنیست ها را سرکار آورد، اما این گروه در سال 1992، کنار رفت و جناح محافظه کار از طریق انتخابات مجلس به قدرت رسید. این جناح همچنین قدرت سیاسی ایرن را در دست دارد.
در این فصل به بررسی دو دوره ی اولیه ی حیات سیاسی ایران پس از انقلاب می پردازیم. اولین دوره با گرایش انقلاب به افراطی گری خاتمه می یابد و دوره ی دوم با جنگ ایران و عراق هم زمان می شود و احتمالاً این هم زمانی سبب شده که مردم، افراطی گری انقلابی را با جنگ یکی فرض کنند.
گروه "ملی- مذهبی ها" تا حد زیادی با نام مرحوم مهدی بازرگان اولین نخست وزیر ایران در سال 1979، شناخته می شود. البته، این گروه، پس از انقلاب اعضای برجسته ی دیگری نیز داشت (نظیر ابوالحسن بنی صدر اولین رئیس جمهور ایران). گروه "تندروها" معمولاً با اشخاصی مانند موسوی خوئینی ها، میر حسین موسوی و علی اکبر محتشمی شناخته می شود و زمانی که ملی- مذهبی ها در قدرت بودند، این افراد پست های پایینی داشتند. این سه نفر پس از به قدرت رسیدن تندروها به ترتیب وزیر دادگستری [دادستان کل کشور]، نخست وزیر و وزیر کشور شدند. حمله ی عراق به ایران برای مهار شور انقلابی مردم و تعدیل مواضع تندروها در دولت بود. در حقیقت، دولت ایران جناح لیبرال ها را که از بتدای انقلاب می کوشیدند تا از کشیده شدن به سمت تندروی جلوگیری کنند، تضعیف کرد.
بازرگان در مقام مبلغ و سخنگوی اصلی ملی- مذهبی ها معتقد بود که حرکت کشور در مسیر توسعه و پیشرفت باید "گام به گام" باشد، اما این سیاست از طرف امام خمینی رهبر انقلاب 1979، رد شد. بازرگان که ظاهراً پست نخست وزیری را پس از مهیا شدن شرایط مورد نظرش پذیرفته بود، در این باره می گوید: «مطمئناً شما مرا با آگاهی از نظرات، روحیات و تجربیاتم انتخاب کرده اید تا اولین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران باشم... همه ی شما می دانید که من فردی هستم که معتقد به دموکراسی، مشورت و تحمل آرای دیگران می باشم، پس از تندروی و شتاب زدگی پرهیز کرده، دور اندیشی و اصلاحات تدریجی را دنبال می کنم. این رویکرد من در گذشته بوده و در آینده نیز خواهد بود.» [10] این نگرش در روزهای اول انقلاب در همه جا وجود داشت. حتی در ترکیب شورای انقلاب به منزله ی عالی ترین نهاد سیاسی، پیش از شکل گیری کامل نظام نیز تأثیرات میانه روی به چشم می خورد. شورا از 22 عضو جبهه ملی و نهضت آزادی (ملی گراهای لیبرال)، 4 عضو انجمن مهندسان مسلمان (محافظه کاران) و 4 روحانی با گرایش های مختلف (5) (محافظه کار و تندرو) تشکیل می شد. [11]
اما یک سلسله وقایع این ترکیب را تغییر داد: فرار شاه به امریکا، ملاقات بازرگان با زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی امریکا و تجاوز عراق به ایران. هم زمانی دو رویداد اول سبب شد تا عناصر نظامی انقلاب گمان کنند امریکا با همکاری لیبرال ها می کوشد از به قدرت رسیدن روحانیون اسلام گرا جلوگیری کند. تندروها این وقایع را در قالب دو کودتا در تاریخ ایران جدید تعبیر و تفسیر می کردند: کودتای سال 1921 [1299 ش] که رضاشاه را به قدرت رساند و کودتای سال 1953 [28 مرداد 1322 ش] که در آن محمد مصدق نخست وزیر ملی گرای ایران از قدرت خلع و محمدرضا شاه بار دیگر به تخت سلطنت نشست. اعتقاد بر این است که در هر دو مورد، قدرت های خارجی مغز متفکر و طراح اصلی این وقایع بودند. انگلیسی ها در کودتای اول و امریکایی ها در کودتای دوم. بنابراین، تندروها حق داشند احساس کنند که کودتای جدیدی علیه انقلاب در راه است. آنها به سرعت اقدام کرده، بازرگان را مجبور به استعفا کردند و عناصر تندروتری را به جای او قرار دادند. تندروها معتقد بودند که سخنان صلح طلبانه و درعین حال واقع گرایانه ی بازرگان با این مضمون که "وضع موجود نباید به دلیل وضعیتی که هنوز اتفاق نیفتاده و شکل نگرفته از بین برود"، نه تنها وضع موجود را به همین شکل نگه می داشت، بلکه از منافع کشورهای خارجی دفاع می کرد. [12]
دو واقعه رخ داد که تا حدی پدیده ی تندروی را به تصویر کشید: تسخیر سفارت امریکا در تهران در 4 نوامبر 1979 [13 آبان 1358] و تشکیل شورای هفت نفره ی انقلاب فرهنگی در جولای 1980 (تیر 1359)، برای تدوین و اجرای انقلاب فرهنگی ایران. با وجود این، بنی صدر لیبرال هنوز در رأس امور بود و در دوران تصدی ریاست جمهوری اش می کوشید روشنفکران غیر روحانی را با تکیه بر مهارت های فنی و اداری اش به جای افرادی بنشاند که باری تعهد انقلابی ارزش قائل بودند. از نظر بین المللی، وی با مستحکم تر کردن روابط ایران و اروپا کوشید روابط با غرب را توسعه دهد، اما برخی وقایع داخلی و خارجی مشکلاتی ایجاد کرد که تنها سبب شد جامعه به سوی افراطی گری سوق داده شود. در داخل، تلاش های متعدد برای اجرای کودتا به دست شخصیت های نظامی و غیر نظامی (مانند کودتای تحت رهبری صادق قطب زاده در جولای 1980) به پاک سازی های کلی در بخش های نظامی و غیر نظامی درون کشور انجامید. زمانی که انقلاب با تهدیدهای بیش تری مواجه شد، اسلام گراهای لیبرال فشار بیش تری احساس کردند تا آنجا که مجبور شدند به طور کلی از قدرت کنارگیری کنند. در ابعاد بین المللی، تصمیم مشترک امریکا، اروپا و ژاپن برای وضع تحریم های اقتصادی و فناورانه در خصوص ایران سبب شد تا اعتبار اسلام لیبرال تضعیف شود. آخرین ضربه ی وارد شده به این جناح، ناتوانی آنها در جلوگیری از حمله ی عراق و پس از آن دفع نکردن تهاجم این کشور در سپتامبر 1980 (شهریور 1359)، بود. ملی- مذهبی ها برای این شکست سرزنش شدند و این امر سبب شد تا تندروها هر چه بیش تر امور جمهوری اسلامی تازه تأسیس را به دست گیرند.
بدون در نظر گرفتن انگیزه های صدام برای حمله به ایران، مشکل بتوان ثابت کرد که ریشه های این تهاجم، تهدیدهای ناشی از انقلاب ایران بوده است. یکی از عوامل مهم که باید به آن توجه شود تصور صدام برای بهره گیری از آشفتگی و نابسامانی ارتش ایران بود. وی که پیش از تجاوز به ایران در پی گرفتن امتیازات مرزی از ایران بود در بیانیه ای سه بندی در اکتبر 1979 (مهر 1358) به موارد زیر اشاره کرد:
1. لغو قرارداد 1975 [الجزایر] و ادعای حق حاکمیت انحصاری عراق بر آبراه شط العرب [اروند رود].
2. خروج ایران از جزایر سه گانه (تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی) در خلیج فارس.
3. خودمختاری اقلیت های بلوچ، کرد و عرب ایران. [13]
ظاهراً هیچ یک از این خواسته ها به دلیل احساس خطر عراق از تندروهای نظام جدید ایران یا نگرانی در خصوص صدور انقلاب نبود. در حقیقت، این خواسته ها ماهیت فرصت طلبانه ی حکومت عراق را نشان می داد که می کوشید با استفاده از ضعف ایران برای خود امتیازات بیش تری کسب کند و این امر نوعی دخالت آشکار در امور داخلی یکی از همسایگان مستقل این کشور بود.
عراق با این تصور که انقلاب ایران با مشکلات داخلی مواجه است و هیچ گونه امتیاز بین المللی ندارد، درصدد بود با پیروزی سریع بر ایران بتواند خود را قدرت اصلی جهان عرب کند. صدام در 15 آوریل 1980 (26 فروردین 1359)، اعلام کرد که عراق یک بار دیگر می کوشد با به دست گرفتن نقش رهبری جهان عرب، به ملت عرب خدمت کند و از شکوه و عظمت اعراب دفاع کند. [14]
بررسی اینکه عراق چرا و چه موقع به ایران حمله کرد، از حوصله ی این فصل از کتاب خارج است؛ با وجود این، زمانی که تجاوز عراق انجام شد، بغداد اعلام کرد: « ارتش عراق موفق شد مأموریت خود را که بازپس گیری بخشی از خاک اشغال شده ی عراق از ایران بود با موفقیت انجام دهد.» [15]
به گفته ی عزت ابراهیم معاون شورای فرماندهی انقلاب عراق، "بخش های اشغال شده، سرزمین هایی بود که شاه به عراق وعده داده بود." [16] از آنجا که ایران غرق در سیاست انقلابی و ادغام سازمانی بود، عراقی ها در خصوص تکرار خواسته هایشان اعتماد به نفس داشتند. عراق در اطلاعیه ای دو تقاضای دیگر را مطرح کرد: اول اینکه ایران مالکیت عراق را بر شط العرب [اروند رود] و مناطق مرزی اشغال شده ی نیروهای عراقی به رسمیت بشناسد و دوم، جزایر سه گانه در خلیج فارس را به اعراب بازگرداند. [17]
با تشدید این فشارها، اسلام گراهای لیبرال که حکومت ایران را در دست داشتند برای توجیه موضع میانه روی خود با مشکلات بیش تری مواجه شدند. عناصر تندرو انقلاب نیز فرصت را برای مخالفت با تقاضاهای عراق غنیمت شمردند و با تحمیل نامزد مورد نظر خود، یعنی محمد علی رجایی برای پست نخست وزیری و بدون در نظر گرفتن این واقعیت که بیش تر جناح لیبرال با نامزدی او برای این پست مخالفت کرده اند، قدرت را در دست گرفتند. این یک پیروزی بزرگ برای تندروها به شمار می آمد و آنها در کمتر از یک سال توانستند از راه قانون، زمینه ی برکناری بنی صدر را فراهم و متعاقب آن در دو دوره انتخابات ریاست جمهوری را برگزار کنند. در انتخابات شهریور 1360، آیت الله خامنه ای رئیس جمهور شد. میرحسین موسوی نیز از طرف مجلس به سمت نخست وزیر انتخاب شد. هر دوی این افراد تا پایان جنگ در مقام خود باقی ماندند. همان گونه که نظر موسوی در خصوص سیاست تندوری نشان می دهد، این سیاست واکنشی به این احساس خطر بود که:
آنها از ما می خواهند مصالحه و سازش کنیم تا در آینده رژیم های مرتجع در منطقه، ما را مورد تمسخر قرار دهند و تجربه ی اسلامی ما را ناموفق قلمداد کنند. هدف آنها نابود کردن انقلاب اسلامی است. [18]

تجزیه و تحلیل

حقایق آشکار شده درباره ی انقلاب اسلامی ایران نشان می دهد که نظریه های موجود درباره ی انقلاب نمی تواند موضوع به قدرت رسیدن تندروها را توجیه کند یا این ادعا را که ماهیت انقلابی حکومت ایران تهدیدی برای همسایگان منطقه است، توضیح دهد. علاوه بر این، مسیر صلح آمیز، منظم و متمدنی که ایرانیان، انقلاب خود را از طریق آن به پیروزی رساندند، گواهی بر افراطی نبودن مردم و نظام سیاسی این کشور است. (6)
عقیده بر این است که جنگ ایران و عراق را می توان خارج از حوزه ی نظریه های موجود درباره ی پدیده ی انقلاب توضیح داد و می توان آن را محصول تحولات انقلاب نامید. این جنگ با ادبیات نظری موجود درباره ی علل جنگ به خوبی تأیید می شود. براساس نظریه ی کوینسی رایت (Quincy Wright) یک جنگ خارجی می تواند مشروعیت حاکم یک کشور را در داخل اثبات کند. [19] هنری کیسینجر نیز در این باره معتقد است که عرصه ی بین المللی برای مانور دادن با استفاده از "سیاست عالی" آبرومندانه مناسب تر است؛ سیاستی که اجرای آن در داخل غیر ممکن است. [20] آر. باری فارل (R. Barry Farrel) معتقد است که این تلاش می تواند نوعی اعتبار ببین المللی یا دست کم توانایی ارزشمند فرد را به نمایش بگذارد. [21]
پیروزی بر این نظر داخلی، منطقه ای و بین المللی می توانست برای عراق تحسین برانگیز باشد. مقاصد ادعایی و واقعی عراق زمانی به هم گره خورد که به نظر می رسید نوعی نابسامانی داخلی ایران را فرا گرفته است. [22] بنابراین، جنگ نتیجه ی طبیعی انقلاب نبود.
ضرورت مشروعیت بخشیدن به نظام جدید و مقاومت در برابر فشارهای خارجی وارد شده بر انقلاب نوپای ایران سبب شد تا این کشور در خصوص تحقق ایده هایش احساس تکلیف کند و جنگ به ابزار مؤثری برای این کار تبدیل شد. اقدامات ایران را می توان با ادعای حقوق بشر در جهانی سازی امروزی مقایسه کرد.
زمان بندی تجاوز عراق به ایران نشان داد که یکی از دانستن جنگ با شور انقلابی یک تصور غلط است. جنگ زمانی آغاز شد که انقلاب ایران در حالت میانه روی قرار داشت و شواهد گویای آن است که عراق از ماه ها قبل برای این تجاوز برنامه ریزی کرده بود.

پی نوشت ها :

1- دارای مدارک دکتری از دانشگاه تهران و استاد روابط بین الملل این دانشگاه است. نظریه پردازی در روابط بین الملل (تهران: انتشارات سمت) عنوان یکی از کتاب های او است.
2- شورای امنیت در هیچ یک از قطعنامه های خود عراق را آغاز گر جنگ معرفی نکرد. شورای امنیت در قطعنامه ی 598، که در سال 1987 تصویب شده بود تأکید کرد دبیرکل، بعد از آتش بس و بازگشت نیروهای نظامی دو کشور، متجاوز را معرفی خواهد کرد. خاویر پرز دکوئیار این کار را در سال 1991 انجام داد.
3- درباره ی رابطه ی انقلاب و جنگ نظرهای مختلفی ارائه شده است. کرین برینتون بر شاخص های جامعه شناختی جنگ تأکید کرده است، اما مورگنتا، جنگ را پدیده ای بین المللی می داند. وی در این خصوص می گوید:
«جنگ ابزار سیاست ملی براساس صلاحدید دولت هاست و هم زمان با دیپلماسی یا به جای آن به کار گرفته می شود... جنگ می باید برای یک طرف عادلانه و برای طرف دیگر ناعادلانه باشد تا شور و هیجانی اخلاقی در حمایت از آرمان خودی ایجاد کرده و احساسات خصمانه ای را علیه دشمن برانگیزد.... جنگ تمام عیار به این معناست که همه افراد در جنگ شرکت می کنند و از سوی دیگر همه افراد قربانیان بالقوه چنین جنگی هستند.»
مورگنتا، هاتسل (1374) سیاست میان ملت ها، ترجمه ی حمیرا مشیرزاده، تهران: انتشارات دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، صص 602-591.
4- ساموئل هانتینتون مشابه چنین تحلیلی از اسلام گرایی را در نقد نظریات نوسازی ارائه کرده است. وی معتقد است که در عصر جدید، نقش مذهب تغییراتی کرده است. وی همانند نظریه پردازان "نوسازی جدید" معتقد است که مذهب در اواخر دهه ی 1970، ماهیت تازه ای یافته است. بنابراین، برای رسیدن به نوسازی، حذف و نادیده انگاشتن مذهب ضروری نیست. در این خصوص مطالعات دیگری توسط علی مزروعی (اهل تونس) نظریه پرداز نوسازی و همچنین بنو عزیزی انجام شده است. این دو نظریه پرداز تأثیر انقلاب اسلامی را در فرآیند تحولات معطوف به نوسازی بررسی کرده اند. بنو عزیزی چهار دیدگاه را در دوران بعد از انقلاب ایران بررسی کرده است. این دیدگاه ها شامل اسلام انقلابی، اسلام سیاسی و مبارزه جو، اسلامی سنتی و اسلام لیبرال است.
سو، آلوین (1388)، تغییرات اجتماعی و توسعه، ترجمه ی محمد مهدی مظاهری، تهران: پژوهشکده ی مطالعات راهبردی، صص 95-94.
5- اعضای شورای انقلاب در ابتدا 5 نفر بودند که امام خیمنی (ره) آن ها را انتخاب کرد. شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر، آیت الله موسوی اردبیلی و حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی هسته ی اولیه شورای انقلاب بودند. سپس آیت الله طالقانی، آیت الله خامنه ای، آیت الله مهدوی کنی و آقایان مهندس بازرگان، دکتر سحابی، مهندس کتیرایی، امد صدر حاج سید جوادی، شهید قرنی و سرتیپ مسعودی با تصویب هسته ی اولیه به شورا اضافه شدند. در تیرماه 1358 مهندس بازرگان در خواست کرد برای حفظ وحدت، دولت و شورای انقلاب در هم ادغام شوند. آمار مذکور مربوط به هیئت دولت موقت به اضافه ی شورای انقلاب است که به صورت ناقص بیان شده است.
هاشمی رفسنجانی، اکبر: هاشمی و انقلاب؛ تاریخ سیاسی ایران از انقلات تا جنگ. نوشته ی سید مسعود رضوی، انشارات همشهری، 1376.
6- زمانی که انقلاب پیروز می شود، رقابت برای چگونگی اداره ی ساختار انقلابی بین گروه های مختلف گسترش می یابد. در انقلاب ایران، این امر بازیگران منطقه ای را برای بهره گیری از تضادهای ایجاد شده بیش تر وسوسه کرد. زمانی که انقلاب ایران پیروز شد، چندین گروه سیاسی داخلی که از نظر ایدئولوژی رقیب یکدیگر بودند، در فضای تعارض قرار گرفتند. در این میان برخی از آنان برای تقویت موقعیت های خود با عراقی ها نیز همکاری کردند. این امر نشان می دهد که در فضای بحران جلوه هایی از تعامل نیروهای داخلی، منطقه ای و بین المللی ایجاد می شود. کشورهای عرب منطقه درصدد بودند تا از موقعیت سیاسی و تأثیر گذار گروه های رادیکال در حوزه ی سیاسی و اجتماعی ایران بهره مند شوند. از جمله ی این گروه ها می توان به نیروهایی مانند سازمان مجاهدین (منافقین) خلق اشاره کرد. این گروه ها که داعیه ی قدرت سیاسی در داخل ایران را داشتند در سال 1980، به توافق های اولیه با حکومت عراق دست یافتند و در سال 1982، با آنها قرار داد امنیتی امضا کردند. این امر انگیزه ی عراق را برای حمله نظامی به ایران تشدید کرد.
Chubin, Shahram (1987), ''Iran and its Neighbours: The Impact.
Of the Gulf War'', confict Stydies 204, London: CSCS, P. 65.

منابع:
1. Cited in George Pettee, The Process of Revolution (New York: Harper & Brothers, 1938), 96.
2. Crane Brintin, The Anatomy of Revolution, 3d ed. (New York: Vintage, 1965), 94.
3. Ibid.,123.
4. Ibid.,159-61.
5. Geoffrey Blainly, The Causes of War (New York: Free free Press, 1972), 70-72; W.E Wertheim, Evolution and Revolution: The Rising Waves of Emancipation (London: Penguin, 1974), 160-61.
6. Jonathan R.Adelman, Revolution, Armies and War: A Political History (Boulder, Colo.: Rienner, 1985), 5, 204.
7. Theda Skocpol, State and Social Revolutions: A Comparative Analysis of France, Russia and China (Cambridge: Cambridge University Press, 1979), 27-35, especially the concuding remarks.
8. John D.Stempel, Inside the Iranian Revolution (Bloomington: Indiana University Press, 1981), 317.
9. John W. Limbert, Iran at War with History (London: Croom Helm, 1987), 132.
10. Mehdi Bazargan, Shory-e enqelab va dowlat-e movaqat (The revolutionary council and the provisional government) (Tehran: Nshzat-e Azadi, 1361/1982),27.
11. Ibid.,39-41.
12. Cited in Shaul Bakhash, The Reign of the Ayatollahs (New York: Basic Books, 1984), 53-54.
13. Martin Wirght, ed., Iran: The Khomeini Revolution (Glaso: Bell and Bain, 1989), 45.
14. Saddam Husseins's statement in Nineveh, 15 April 1980.
15. A. Wanski, ''The Iran-Iraq Confict, ''New Times, September 1980,ii.
16. Ibid.
17. Ibid.
18. Quoted in Hossein S. Seifzadeh, ''Ayatollah Khomeini's Concept of Rightful Government, Thr Velayat-e Faqih, ''in Islam, Muslims and the Modern State, edited by Hoseyn Motaleb and Taj ul-Islam Hashemi (London: Macmillan, 1994), 197-211.
19. Quincy Wright, A Study of War, 2d ed. (Chicago: Univercity of Chicago Press, 1965), 140.
20. Henry Kissinger, American /foreign Policy: Three Essays (New York: Harper, 1964), 41.
21. R. Barry Farrel, ''Foreing Policy of Open and Closed Political Societies, ''in Approaches to Comparativ and International Politics, edited by R. Barry Farrel (Evanston: Northwestern University press, 1966), 167-202.
22. Ibrahim Anvari Tehrani, ''Iraqi Attitudes and Interpretations of the 1975 Agreement, ''in The Iran-Iraq War: The Politics of Aggression, edited by Farhang Rajaee (Gainesville: University Press of Florida, 1993), 11-23.
منبع: رجایی، فرهنگ؛ (1389)، بررسی جنگ ایران و عراق، دیدگاه اساتید دانشگاه های ایران، مرضیه روشن علی، تهران: مرز و بوم، چاپ دوم1390.