نظریه های آرمانگرایی ( Idealism )  و واقعگرایی ( realism )  دو نظریه ای هستند که بلافاصله به عنوان نظریه های جریان اصلی (mainstream ) در روابط بین الملل مطرح شدند . نظریه آرمانگرایی بعد از جنگ جهانی اول و طرح اصول چهارده گانه ویلسون طرفداران بسیاری را در میان دانشمند وسیاستمداران سیاست بین الملل بدست آورد . طرفداران آرمانگرایی را طیف وسیعی از صلح طلبان ، فدرالیستهای جهانی ، بشر دوستان ، قانون گذاران و اخلاق گرایان را در بر می گیرد .

مقدمه :
بررسی علمی روابط میان کشورها و  سیاست بین الملل بعد از جنگ جهانی اول ابتدا در دانشگاه بریستویت در ویلز سپس در
لندن و بسیاری از دانشگاههای آمریکایی تحت عنوان " روابط بین الملل " شروع شد .
در واقع در تقسیم بندی نظریه هایی که در رشته روابط بین الملل بوجود آمده است ، دیدگاههای متفاوتی وجود دارد . برخی نظریه های روابط بین الملل را ر اساس سطح تحلیل ، بررسی کرده اند که به سه سطح فردی ، دولتی و نظام بین الملل اشاره کرده اند . برخی دیگر در تقسیم بندی نظریه های روابط ین الملل آنرا به نظریه های حل کننده مشکل ( problem solving )  و  نظریه های انتقادی ( critical ) تقسیم کرده اند .
ما در این بخش در پی آن هستیم که نظریه های روابط بین الملل را بصورت ساده و قابل فهم برای کلیه بازدیدکنندگان ، بیان نمائیم . فهم نظریه های روابط ین الملل بدین جهت با اهمیت است که بوسیله آن می توان تحلیل درست و عمیقی از مسائل سیاست بین الملل بدست داد .برخی نظریه های اولیه روابط بین الملل در جهان کنونی قدرت تبیین خود را از دست داده اند .

"آرمانگرایی" و " واقع گرایی" :


نظریه های آرمانگرایی ( Idealism )  و واقعگرایی ( realism )  دو نظریه ای هستند که بلافاصله به عنوان نظریه های جریان اصلی (mainstream ) در روابط بین الملل مطرح شدند . نظریه آرمانگرایی بعد از جنگ جهانی اول و طرح اصول چهارده گانه ویلسون طرفداران بسیاری را در میان دانشمند وسیاستمداران سیاست بین الملل بدست آورد . طرفداران آرمانگرایی را طیف وسیعی از صلح طلبان ، فدرالیستهای جهانی ، بشر دوستان ، قانون گذاران و اخلاق گرایان را در بر می گیرد .
به نظر آرمانگرایان بشر دارای سرشتی نیک است و هیچ الگوی رفتاری قابل تغییر نیست . آرمانگرایان با نگاه خوشبین به انسان و رفتار انسانی می گفتند صلح یک پدیده دست یافتنی است . به نظر آنها خشونت را می توان از روابط میان دولتها و افراد حذف کرد . آنها به همکاری ، همزیستی مسالت آمیز ، خلع سلاح رعایت اصول حقوق بین الملل ، رعایت اخلاق در روابط میان دولتها و حل و فصل مسالمت آمیز دعاوی معتقدند . با شروع بحران های اقتصادی 1929 و شروع جنگ جهانی دوم ، اصول نظریه آرمانگرایی و قدرت تبیین این نظریه توسط واقع گرایان زیر سوال رفت و از این نقطه است که اولین مناظره در میان دانشمندان و نظریه پردازان روابط بین الملل بوجود آمد . واقع گرایان نگاه بدبینی به سرشت انسان دارند . واقع گرایان سیاست را به منزله کشمکش بر سر قدرت تعریف کردند . به نظر واقع گرایان دولتها موجوداتی خودخواه هستند که از هر طریق در پی به حداکثر رساندن منافع ملی خود می باشند .
از نظر آنها تعقیب منافع فردی ، گروهی و ملی امری سیاسی است . آنها با نظر آرمانگرایان مبنی بر اهمیت اخلاق در سیاست بین الملل کاملا مخالفند و آنرا. واقع گرایی به دلیل اینکه نظریه ای است که دارای مفروضاتی است که با نمودهای عینی در صحنه روابط بین الملل بصورت شفاف قابللمس است ، به سرعت مورد استقبال سیاستمداران  قرار گرفت .
گفته می شود سیاست واقع گرایی در پیوند با افکار هابس و ماکیاولی می باشد . اما اولین کسی که سعی نمود به صورت علمی این نظریه را ارائه کندکسی نبود جز هانس مورگنتا . نظریه واقع گرایی به مرور زمان و همزمان با تحولات گسترده در صحنه جهانی ، دچار تحول گردیده و جای خود را به نظریه نو واقع گرایی داد که در جای خود بحث خواهد شد .
هرچند نظریه های آرمانگرایی و واقع گرایی ( در روایت های مختلف آن ) بصورت نظریه های مسلطی در روابط بین الملل از سالهای بعد از جنگ جهانی دومتا دو دهه مانده به پایان این قرن در آمدند، اما از لحاظ مبانی هستی شناسی و معرفت شناسی دارای مشکلات عدیده ای بودند که به وسیله نظریه های جدید روابط بین الملل به چالش طلبیده شدند .

همان طور که اجرای روابط بین‌الملل نسبت به گذشته سخت‌تر و تعیین کننده‌تر شده، مطالعه آن نیز پیچیده‌تر شده است. وقتی بحث از شیوه مطالعه می‌شود بلافاصله از نظریه و نظریه‌های مختلف، دامنه و حوزه مطالعه، سطح تحلیل و ابزار مطالعه در روابط بین‌الملل سخن به میان می‌آید.

نظریه یا الگوی رفتاری

در هر رشته‌ای علمی برای درک پدیده‌ها، روابط میان پدیده‌ها و هدایت تحقیق و ارائه سیاست‌ها، یک یا چند نظریه مطرح شده و هدف این نظریه‌ها برای شناسایی و معرفی و حل مشکل بشریت در آن رشته علمی است. هر نظریه در روابط بین‌الملل همچون سایر علوم به بخشی از دانش اطلاق می‌شود که با عرضه یک کل نگری ما را در درک مصداق‌ها و موارد جزئی از زندگی روابط بین‌المللی یاری می‌کنند. نظریه در واقع ابزاری است که به ما کمک می‌کند تا دانسته‌های خود را سازمان دهیم و اولویت‌های تحقیق را تعیین و سئوالات مهم را مطرح کنیم و برای آنها پاسخ مناسب بیابیم و روش‌های تحقیق علمی مناسب را برای اثبات و استدلال بصورت منظم بکار ببریم. نظریه به عبارت فلسفه علم، یک سازه یا ساخته نمادینی است که از فرضیه‌های مرتبط به هم با تعریف قوانین، قضایا و اصول موضوعه و دیدگاهی اصولی نسبت به موضوعات مختلف به ما می‌دهد. از آنجا که مشکل اصلی در روابط بین‌الملل مسئله جنگ است و اینکه چگونه می‌توان با پرهیز از جنگ ناب‌ترین ارزش‌های خودی را حفظ کرد و صلح پایداری را برقرار نمود، هر نظریه تلاش می‌کند تا الگوی رفتاری Behavioral Pattern تکرار شونده‌ای را برای حفظ نظم از طریق دقت علمی، پیش‌بینی و کنترل دیگر امور بین‌الملل عرضه کنند.

البته جوزف فرانکل در کتاب نظریه معاصر روابط بین‌الملل می‌گوید ما نظریه به معنای حقیقی آن نداریم هر آنچه شما می‌بینید و می‌شنوید مدلها و چارچوب‌ها و الگوهایی از رفتارها هستند که با هم متفاوت هم هستند. وقتی از یک نظریه برای رفتار دولت‌ها صحبت می‌کنید یعنی برای همه موارد مشابه در همه زمانها و مکانها ثابت و جاری باشد ولی وجود تعداد زیادی از این دست نظریه‌ها به معنی این است که هیچیک از نظریه‌پردازان، دیگری را جامع و مانع و کامل نمی‌داند.

استقرا و قیاس

نظریه ممکن است استقرایی باشد یا قیاسی یعنی از مطالعه جزئیات به یک حکم کلی رسیده باشد یا بر اساس یک مقایسه، یک حکم کلی کرده و بعد بدنبال اثبات آن بر موارد جزئی بگردد. (نمونه‌هایی از احکام کلی که بر اساس قیاس یا استقرا باشد برشمارید.)

کارکردهای سه گانه نظریه

در کل سه کارکرد از نظریه مورد انتظار است:

1)  توصیف Description یعنی توصیف پدیده‌های گوناگون سیستم بین‌الملل و سیاست خارجی به صورت منظم و به تصویر کشاندن واقعیتها. در این کارکرد رفتار سیاسی بازیگر عقلایی بدون ذکر علت و محرک آن توصیف می‌گردد. علی ضربت خورد. علی شهید شد.

2)  تبیین Explanation یعنی طرح درک چرایی واقعیتها که پس از توصیف آنها به میان می‌آید. در این قسمت ما به دنبال یک محرک مسلطی مثل قدرت، اخلاق یا جغرافیا هستیم و یک یا چند عامل را بعنوان علت اصلی رفتار بازیگر عقلایی معرفی می‌کنیم. در این قسمت ما از نظریه انتظار داریم که ما را در درک چگونگی واقعیتها، حوادث و توصیف آنچه در جهان خارج تحولات روابط بین‌الملل رخ می‌دهد یاری دهد. علی به علت شدت عدالتش ضربت خورد.

3)  پیش بینی Prediction و تجویز Prescription یعنی انتظار ما از نظریه برای فراهم آوردن ابزار لازم از نظر فکری و ذهنی نسبت به چگونگی وقوع تحولات در صورت بروز شرایط خاص و توصیه برای پیگیری یک خط مشی خاص. این روند که از آن به عنوان پیش بینی یاد می‌شود با پیشگویی Fortelling تفاوت می‌کند. پیش بینی طرح احتمال وقوع رفتار یا رخدادی با در نظر گرفتن متغیرهای مشخص و معین به صورت شرطی است. این با پیشگویی قطعی ماهیتی تفاوت دارد. اگر در تحقق عدالت جدی باشید احتمالا یا حتما ضربت می خورید.

سطوح  تحلیل سه گانه

نظریه ممکن است به یک یا چند مورد از سه سطح تحلیل خرد (افراد و قهرمانان تاریخ و نحوه تصمیم‌گیری)، کلان (سیستم بین‌المللی و وابستگی متقابل و موازنه قدرت) و میانی (دولت‌های ملی، گروه‌ها و سازمان‌ها و جنبش‌های اجتماعی) توجه کرده باشد که در هر مورد نتیجه متفاوتی ممکن است بهمراه داشته باشد چرا که در هر سطحی به کنشگران خاصی توجه و از کنشگران دیگر غفلت می‌شود. سطح تحلیل یعنی از کجا شروع بکنیم و بر چه نکته‌ای تمرکز کنیم.

روش علمی

آیا تحقق روش علمی ممکن است؟ بلی به این معنی که به جهل خود واقف می‌شویم و به دنبال راه حل برمی‌آییم ولی نه به این معنی که به حقیقت دست یابیم. ورنر هایزنبرگ معتقد به اصل تعیین ناپذیری Principle of indeterminacy بود یعنی تعیین همزمان موقعیت و حرکت یک ذره از ماده ناممکن است. (سرعت گردش کره زمین 200 هزار کیلومتر در ثانیه است) در نتیجه اگر ما بخواهیم دنبال الگوهای تکرار شونده و به اصطلاح قانونمند باشیم در این راه باید بی‌طرفی را رعایت کنیم که برخی از آن به سیاست غیر اخلاقی تعبیر می‌کنند ولی در واقع نقش یک دانشمند مثل یک قاضی و داور است که باید در قضاوت و داوری خود، اخلاق و ایدئولوژی خود را دخالت ندهد ولی آیا این ممکن است؟ به این ترتیب اگر ما به درک حقیقت محض نرسیم آگاهی‌های خود را بهبود بخشیده بر آنها سامان داده‌ایم.

نظریه و واقعیت

دیدگاه‌های مربوط به اصل نظریه بسیار مختلف و حتی متضاد هم هستند.
1) یک دسته، نظریه را آینه واقعیت دانسته یعنی خودش واقعیت نیست بلکه واقعیت را فقط نشان می‌دهد و واقعیت در روبروی آینه قرار دارد و نظریه تا جایی درست است که واقعیت را منعکس کند.

2) دیدگاه دیگر گزینشی به واقعیت توجه دارد و در این نگاه دنبال سود است و
3) دیدگاه دیگر آنقدر اهمیت نظریه را بالا می‌برد که بدون نظریه شناخت واقعیت را ممکن نمی‌داند و معتقد است که نظریه واقعیت را می‌سازد. مثلا نقش دانشمندان در تولید و اعتبار شناخت را مهم و تعیین کننده می‌دانند.

دامنه مطالعه

دامنه روابط بین‌الملل از کجا تا کجاست و چه موضوعاتی را باید پوشش داد؟ استنلی هوفمن معتقد است که کلیه عوامل و فعالیت‌های مؤثر بر خط مشی‌های خارجی و قدرت واحدهای اساسی تشکیل دهنده جهان را باید مطالعه کرد. از نظر مورتون کاپلان نیز نظریه پرداز باید به تمامی نظام های گذشته، حال و آینده و حتی نظام‌های فرضی بپردازد و معتقد است که بدون مطالعه تاریخ اروپا نمی‌توان همگرایی اتحادیه اروپایی را درک کرد.
به این ترتیب نظریه یک دستاورد علمی است که به بیان واسکز موجب شناخت ما می‌شود و میان پدیده‌های ظاهرا نامرتبط و بی‌معنا برای ما جهانی معنادار ایجاد می‌کنند و به ما برای شناخت واقعیت کمک می‌کند. اما واقعیت چیست؟ آیا واقع چیزی است که در بیرون رخ می‌دهد یا خودش یک موضوع نظری است؟ در این باره اتفاق نظری وجود ندارد و ریمون آرون آن را واژه بسیار مبهمی خوانده است. (قضیه مسواک و قضیه آشوب و مانع یا علت همکاری بودن آن)

انواع نظریه

از یک نظر نظریه‌پردازان را به دو دسته می‌تواند تقسیم کرد :

1)    نظریه‌پردازان رده اول first order theorists که در مورد ساختار و پویایی نظام بین‌المللی نظریه پردازی کرده‌اند. مثل واقع‌گرایی، لیبرالیسم، نهادگرایی نولیبرال اینها به تبیین واقعیت می‌پردازند ولی

2) نظریه‌پردازان رده دوم Second order theorists به مسائل فرانظری metatheoretical issues پرداخته و به روش غیر مستقیم با تأکید بر مسائل هستی شناسی ontological و معرفت شناسی epistemological درصدد افزایش فهم ما از سیاست جهانی هستند مثل فمینیسم و نظریه انتقادی و پساتجدد. اینها به عوامل تشکیل دهنده یک نظریه خوب می‌پردازند و اینکه چه موضوعاتی باید در نظریه لحاظ شود و به چه سئوالاتی باید پاسخ داد.

سوالات نظریه

سئوالاتی که یک نظریه خوب باید به آن توجه کند عبارتند از:

سرشت جهان

سرشت جهان چیست و عناصر تشکیل دهنده آن کدامند؟ در پاسخ به این سئوال نظریه‌پردازان فرانظری خود به سه گروه زیر تقسیم شده‌اند:
1) مادیگرایان materialists، از نظر مادیگرایان موجودیت مادی مستقل از فهم و ذهن انسان است و با مشاهده باید آن را شناخت.

3)    معناگرایان idealists از نظر معناگرایان موجودیت ماده ساخته ذهن انسان است و جز با فهم انسان وجود نمی‌یابد و در نتیجه برای رسیدن به یک فهم مشترک، گفتمانی هم لازم است. مثلا اگر بدانید که دو جهان است یا یک جهان بیشتر نیست این در رفتار شما با دیگران تأثیر خواهد داشت.
3) گروه میانه. اما گروه سوم معتقدند که برخی موضوعات واقعی هستند و برخی دیگر بستگی به گفتمان ما تغییر می‌کنند و فهم ما در برخی از موضوعات مهم است.

سرشت کنشگران

سئوال دوم درباره سرشت کنشگران است. در این باره هم نظریه‌پردازان فرانظری راه اختلاف رفته‌اند.

1) از منظر سنتگرایان ساختارهای مادی ثابتند و باعث شکل‌گیری کنشهای کنشگرایان می‌شود

2) از نظر پساساختارگرایان گفتمان مهمتر از ساختارها است و رویه‌های گفتمانی discursive practices را بر سوژه‌ها و واقعیت مؤثر می‌دانند. اینها معتقدند که منافع کنشگران آموختنی است و متکی بر واقعیت محض و جدا از ذهن نیست مثل درستی تبلیغات سیگار.

هستی شناسی

سئوال سوم درباره هستی شناسی است که دو گروه در تضاد هستند.
1. فردگرایی individualism

2. کل‌گرایی wholism

بعبارت دیگر آیا فرد مهم است یا ساختار. در سیاست بین‌المللی تقدم بر دولت‌ها است یا ساختار و سیستم بین‌المللی یا چیزی میان این دو. یعنی هیچیک از دیگری استقلال ندارد بلکه به هم وابسته و به اصطلاح در یک هم نهاد دیالکتیکی به هم پیوند خورده‌اند.

انواع کنشگران

سئوال دیگر درباره انواع کنشگران در روابط بین‌المللی است. از قدیم دولت‌ها را مهمتر می‌دانستند و آنها را محور روابط بین‌المللی قلمداد می‌کردند ولی نظریه‌های فراملی‌گرایی یا کثرت گرایی بر نقش عناصر دیگری مثل افراد، جنبش‌ها و سازمان‌های غیر دولتی و شرکت‌های چند ملیتی هم تأکید کرده‌اند و معتقد به تکثر بازیگران هستند.

معرفت شناسی

سئوال دیگر مربوط به معرفت‌شناسی است یعنی چگونه بدانیم که چیزی را می‌دانیم. در این باره دو دسته امکان گرایان در مقابل نسبی گرایان قرار دارند.
1- از نظر امکان گرایان واقعیت مستقل از شناخت است و در قالب توصیفات درست می‌توان به شناخت دست یافت. (مثلا درست بگو ببینم چی شده)

2- اما از نظر نسبی گرایان شناخت حقیقی و اساسا شناخت ممکن نیست. امکان گرایان هم به دو دسته

i) خردگرایان rationalists خردگرایان خرد انسان را در درک واقعیت توانا می‌دانند مثل فلاسفه و تجربه‌گرایان شناخت را تنها از طریق تجربه ممکن می‌دانند مثل دانشمندان.

ii) و تجربه‌گرایان positivists تقسیم می‌شوند. برخی تجربه‌گرایان را با اثبات‌گرایان positivists در یک گروه دانسته‌اند چرا که اثبات‌گرایان هم با تکیه بر نظریه‌های عمومی علوم طبیعی در پی توضیح نظم سیاست بین‌المللی بودند و به نظریه‌پردازان توصیه می‌کردند که از لحاظ ارزشی بی‌طرفی را رعایت کنند. همین تجربه‌گرایی یا علم‌گرایی بود که در دهه‌های 1950 و 1960 به نام انقلاب رفتاری وارد روابط بین‌المللی شد و از این پس روش‌های سنتی که متکی بر تاریخ و فلسفه بود را غیر علمی معرفی و طرد کرد.

اما امروزه همین تجربه‌گرایی هم زیر سئوال است. لودویگ ویتگنشتاین می‌گفت واقعیت در درون زبان ساخته می‌شود یعنی چرخش زبان است که واقعیت را معرفی می‌کند. (تأثیر خوش‌زبانی و چرب‌زبانی) توماس کوهن می‌گفت علم بر پارادایم‌های خاصی مبتنی است و این پارادایم‌ها را نمی‌توان از طریق علمی مقایسه کرد مثلا می‌توانید از طریق علمی بگویید کدام خودرو مفیدتر است؟ پل فایرابند هم معتقد بود که علم در عمل تابع فلسفه علم نیست و معیاری برای برتری شناخت علمی بر دیگر ادعای شناختی نیست. مثل داغ بودن بازار استخاره. میشل فوکو و ژاک دریدا هم جدیدا علم‌گرایی را زیر سئوال برده و بر نسبی گرایی و گفتمانی بودن شناخت تأکید کرده‌اند. مشیرزاده (12) به نقل از فرگوسن و متزباخ می‌گوید که تفاوت و تعدد گاه غیر قابل جمع این دیدگاه‌های نظری اغلب بخاطر تفاوت در این دیدگاه‌های فرانظری است.

انواع نظریه های رده اول

تقسیم بندی ای اچ کار:

نظریه‌های رده اول روابط بین‌الملل هم خود در چندین دسته مختلف مورد طبقه‌بندی قرار گرفته است. ای اچ کار و تقریبا همه واقع‌گرایان، نظریه‌های روابط بین‌المللی را در دو دسته

1)واقع‌گرا realist واقع‌گرا جهان را چنانکه هست می‌پذیرد و دنبال تحمیل اصول اخلاقی خود بر آن نیست و میان خیر سیاسی و خیر اخلاقی قائل به جدایی است و درس تاریخ و تلقی از سیاست را مبتنی بر مبارزه قدرت می‌داند.
2) و آرمان‌گرا utopianist قرار داده‌اند. آرمانگرا بی‌توجه به بنیان مادی کل سیاست، هماهنگی طبیعی منافع را ممکن می‌داند و حقوق و اخلاق را که در جوامع کوچک مشاهده می‌شود را قابل تعمیم بر جامعه بین‌المللی می‌داند.

تقسیم بندی مارتین وایت:

مارتین وایت این نظریه‌ها را به سه دسته تقسیم کرده که عبارتند از
1) واقع‌گرایی یا سنت ماکیاولی. واقع‌گرا معتقد است که قراردادی میان دولت‌ها نیست و دولت‌ها منافع خود را بیشتر از هر چیزی ترجیح می‌دهند و جامعه بین‌المللی مفهومی ندارد و صلح نتیج ناامنی متقابل است و کارگزاران هم تابع منافع خود هستند و دولت تنها جامعه ممکن است و از جنگ برای تأمین منافع آن حذر نمی‌کند.

2)    انقلابی‌گری یا سنت کانتی. انقلاب‌گرا دنبال غایت شناخت یعنی تشکیل جامعه بین‌المللی است و وجود دولت‌های متعدد را مانع از آن می‌داند. وی خواستار بازبینی رادیکالی در نظام دولتی است و معتقد است که انسان بر دولت مقدم است و تنها جامعه امن جامعه جهانی است.
3) خردگرایی یا سنت گروسیوسی. در مقابل آن دو خردگرا قرار دارد که راهی میانه است یعنی وضعیت ماقبل قرارداد را هرج و مرج مطلق نمی‌داند بلکه انسان را یک جانور اجتماعی دانسته که در تعامل مستمر با دیگری است. حتی وضعیت طبیعی نیز وضعیت شبه اجتماعی است و وجود دولت‌های متعدد وضعیت جنگی در روابط بین‌المللی ایجاد نمی‌کند. با این حال از نظر یک خردگرا جامعه بین‌المللی هم خصوصیات جامعه داخلی را ندارد که یک مرجع اقتدار داشته باشد ولی جامعه منحصر به فردی است که در آن دولت‌های مستقل به روابط تجاری و دیپلماتیک با هم پرداخته و بر اساس حقوق بین‌المللی و اصول مدنیت به یکدیگر احترام متقابل می‌گذارند و قانونی در این رابطه حاکم است.

تقسیم بندی  کریس براون:

در طبقه‌بندی براون این نظریه‌ها به دو دسته تقسیم می‌شود:
1) تجربی empirical و

3) هنجاری normative یا تجویزی تقسیم می‌شود که این دسته اخیر خود به دو دسته

a) جهان وطن گرا cosmopolitan جهان وطن گرا از بعد اخلاقی به اجتماع کل بشریت توجه دارد

b)اجتماع‌گرا communitarian. اجتماع‌گرا از همین بعد به اجتماعات محدودتر اولویت می‌دهد.

تقسیم بندی  مایکل بنکس:

از نظر مایکل بنکس سه دسته تقسیم می‌شود

1) واقع‌گرا. این دسته جهان را همچون میز بیلیارد هر دولتی را به توپی تشبیه می‌کند که در فکر بیرون کردن دیگران از صحنه است

2)کثرت‌گرا pluralist. ثرت‌گرایان شبکه‌ای از روابط متعدد و متداخل می‌بینند که به نظام جهانی شکل می‌دهد

3) ساختارگرا structuralist. از نظر ساختارگرایان هم نظام جهانی اختاپوسی با شاخک‌های قوی است که ثروت را از جوامع فقیر پیرامون به مراکز ثروتمند منتقل می‌کند و اقتصاد را عامل اصلی دانسته و تضاد میان فقیر و غنی را مورد توجه قرار می‌دهند.

تقسیم بندی جیمز روزنا:

جیمز روزنا هم نظریه‌ها را به سه دسته معرفی می‌کند
1) دولت‌محور،

2)چند محور multicentric. چند محور بر تعدد کنشگران و پیچیدگی نظام بین‌المللی تأکید می‌کنند و وابستگی متقابل را در رفع تعارض نقش و منافع آنها مؤثر می‌دانند.

3) جهان محور globalist. از نظر جهان محور هم بنیان اقتصادی نظام بین‌المللی الگوهای تجارت و توزیع کالا و خدمات و تعارضات طبقاتی را ترسیم و تحت تأثیر قرار می‌دهد.

تقسیم بندی مارتین هولیس:

هولیس و اسمیت هم اینها را به دو دسته طبیعت‌گرا و غیر آن طبقه بندی کرده که طبیعت‌گرایان انسان را همچون طبیعت با همان انگیزه‌های طبیعی می‌بینند و فقط بدنبال تبیین explanation رفتار انسان هستند. اما مخالفان اینها میان انسان و طبیعت فرق قائل شده و در نتیجه دنبال فهم understanding رفتار انسان هستند.

با وجود این طبقه‌بندی‌های مختلف نکته مهم این است که اسمیت در 1999 به این نتیجه رسید که یک نظریه را در یک دسته نمی توان قرار داد و از این نظر آنها را کاملا ساختگی دانسته اما می‌پذیرد که رشته روابط بین‌المللی اساسا خود را به همین شکل و بر مبنای این تمایزات تعریف کرده است. (مشیرزاده 16) در روابط بین‌المللی اجماع و اتفاق نظری درباره نظریه وجود ندارد که خاص این رشته هم نیست. جوزف فرانکل هم در کتاب نظریه معاصر روابط بین‌المللی می‌گوید ما نظریه به معنای حقیقی آن نداریم هر آنچه شما می‌بینید و می‌شنوید مدلهایی و چارچوب‌هایی و الگوهایی از رفتارها هستند که با هم متفاوت هستند. وقتی از یک نظریه برای رفتار دولت‌ها صحبت می‌کنید یعنی برای همه موارد مشابه در همه زمان‌ها و مکان‌ها ثابت است و جاری ولی وجود تعداد زیادی از این دست نظریه نشان می‌دهد که هیچیک دیگری را جامع و مانع و کامل ندانسته است.

مناظرات نظری

این اختلافات حتی درباره طبقه‌بندی مناظرات نظری درباره روابط بین‌الملل هم وجود دارد. از سال 1919 که دیوید دیویس یک کرسی دانشگاهی برای وودرو ویلسون برای تدریس روابط بین‌المللی در دانشگاه ابرست ویت در ویلز بریتانیا تأسیس کرد تا حالا هر زمان یک چارچوب نظری حاکم بوده است. مشیرزاده (17) سه یا چهار دوره را ارزیابی کرده است:
1) آرمانگرایان در مقابل واقع‌گرایان. موضوع بحث در مناظره اول بر سر سرشت نظام بین‌المللی و انگیزه دولت‌ها در رفتارشان بود. آرمانگرایان به مطالعه روابط بین‌الملل با دیدی آرمانی نگریسته و تقویت حقوق سازمانهای بین‌المللی را وظیفه اصلی محققان این رشته می‌دانستند. این مکتب که از اواخر قرن نوزدهم تا جنگ جهانی اول مطرح بود عملا در برابر واقعگرایان که قدرت را اساس و انگیزه و هدف دولتها در عرصه بین‌المللی می‌دانستند توان فکری و عملی خود را از دست داد.
2) رفتارگرایان در مقابل سنت‌گرایان (اعم از واقع‌گرایان و آرمان‌گرایان). از نظر مشیرزاده موضوع بحث در مناظره دوم که در دهه 1950 و 1960 درگرفت بر سر ابعاد معرفت‌شناختی و روش‌شناسی بود ولی از نظر قوام (13) مناظره دوم بیشتر به جنبه‌های روش‌شناختی و مناظره سوم عمدتا به ابعاد معرفت و هستی شناسی سیاست بین‌الملل عنایت داشت. به نظر می‌رسد برداشت قوام صحیح‌تر باشد چرا که رفتارگرایان خواهان استفاده از روش‌های کمی و علمی و طرح فرضیه‌های قابل وارسی بودند.
3) رفتارگرایان در مقابل پسارفتارگرایان یا فرارفتارگرایان. از اواخر دهه 1960 هم فرارفتارگرایان بر سر عدم کارآیی روش‌های علمی و ضرورت استفاده از هر دو رهیافت علمی و سنتی در مطالعه روابط بین‌المللی به بحث می‌پرداختند. ویور این مناظره سوم را میان واقع‌گرایان و لیبرال‌ها و رادیکال‌ها دانسته و بنکس میان واقعگرایان و طرفداران وابستگی متقابل و فراملی‌گرایان.
4) دست آخر هم میان خردگرایان در مقابل بازاندیش‌گرایان. به نوشته مشیرزاده ما در حال حاضر در جریان مناظره چهارم قرار داریم که ماهیتی فلسفی و معرفت‌شناختی دارد و خردگرایان که متشکل از نوواقع‌گرایان و نولیبرال‌ها هستند نگاهی علم‌گرایانه به واقعیت دارند و خرد انسانی را قادر به شناخت می‌دانند و کنشگران را نیز خردورز و عاقل بشمار می‌آورند. ولی در مقابل بازاندیش‌گرایان reflectivists نگرشی انتقادی و پساساختارگرایانه و فمینیستی دارند و بر اجتماعی بودن واقعیت و نقش معنا، گفتمان،‌ زبان و رویه‌های انسانی در شکل دادن به آن تأکید می‌کنند و بر دانش و علم انتقاد می‌کنند. به نوشته قوام ما در جریان مناظره سوم هستیم که با موجی از گرایش‌های فرااثبات‌گرایی post positivism، نظریه‌های انتقادی، سازه‌انگاری، فمینیسم و پست مدرنیسم را در یک سو و در مقابل اینها نظریه‌های هنجاری مثل جهان وطن‌گرایی و اجتما‌ع‌گرایی قرار داده است. فرااثبات‌گرایان نوع دانش در جهان اجتماعی را با نوع دانش در جهان طبیعی متفاوت می‌دانند و معتقدند که هدف دانش طبیعی برای اعمال کنترل بر طبیعت است ولی هدف دانش اجتماعی کسب آزادی است.

البته این مناظرات تلویزیونی یا رودررو نبوده بلکه منتقدان نظرات این افراد را اینگونه دسته‌بندی کرده‌اند. هر دسته هم در طول تاریخ دستخوش اصلاحات و تغییرات نظری شده‌اند مثلا لیبرال‌ها که قبلا اراده‌گرا بودند در دو دهه اخیر به واقع‌گرایان پیوسته‌اند و واقع‌گرایان هم به لیبرال‌ها نزدیک شده و امروزه نوواقع‌گرایان و نولیبرال‌ها جریان اصلی در روابط بین‌المللی شده‌اند که کنشگران را منفعت جو و عقلانی می‌دانند، منافع آنها خارج از تعامل اجتماعی شکل گرفته و ساختار نظام بین‌المللی از اعمال این واحدهای منفرد بطور خودجوش شکل می‌گیرد.

مجتبی امیری هم مقایسه‌ای میان نظریه‌های برخی از نظریه‌پردازان علوم سیاسی همچون جان گدیس، هگل، هدلی بال، توین بی، مورگانتا و روزنا انجام داده که این گونه نتیجه‌گیری کرده است:

1) نظریه پردازان مورد بحث به استثنای جان گدیس با مطلق‌گرایی تاریخی و دینامیزم تاریخی مخالفند و این نکته‌ای اساسی است که جان گدیس را به عنوان تاریخ‌دان از نظریه پردازان علوم سیاسی جدا می‌سازد. گدیس بر اهمیت نگرش تاریخی به وقایع و ارائه تفسیر تاریخی تأکید دارد و اطلاق یک نظریه بر 184 کشور جهان را بی‌مورد می‌داند. (این مربوط به دهه قبل است امروزه تعداد دولت‌های عضو سازمان ملل 192 شده است.) او معتقد است که در تحلیل تاریخی از رویدادها نوعی انعطاف پذیری نهفته است و باید از وجود مشترک در تاریخ سیاسی برای درک و حتی پیش بینی رخدادها استفاده کرد.

2) در میان نظریه پردازان مورد بحث جه در دوران جنگ سرد و چه در دوران پس از آن، توافق جامعی درباره تعریف، نقش و حوزه فعالیت نظریه وجود ندارد.

3) مخالفت با ایدئولوژی به معنی اخص کلمه از وجود مشترک آنهاست.

4) نظریه پردازان مورد بحث که معتقد به نقش دولت به عنوان پایه اصلی قدرت هستند، وضع آن در دوران پس از جنگ سرد را مد نظر قرار نداده اند و روشن نکرده اند که نقش دولت ملی در اوضاع جدید جهانی در حال افزایش است یا کاهش.

5)در نظریه‌های فوق، به گونه‌ای ظریف نقش اقتصاد حتی در دوران جدید، مانند گذشته، نادیده گرفته شده است. اگر در پایان دوران جنگ سرد نظام اقتصادی بین‌المللی بر ضعف یا توانمندی برخی دولتها اثر می‌گذارد، چگونه می‌توان روابطی بین‌المللی داشت که اقتصاد را نادیده بگیرد؟ چگونه می‌توان امروزه نقش تشکیلاتی چون گات، اتحادیه اروپا و همچنین نقش شرکتهای چند ملیتی را که در دولتها نیز صاحب نفوذند نادیده گرفت و بدون توجه به این عوامل نظریه جامع و مفیدی ارائه کرد؟

6)نظریه پردازان فوق الذکر همگی بر کارآیی نظریه خود تکیه می‌کنند، هرچند نظریه پردازی چون روزنا سعی دارد با همگانی دانستن شکست، ضعف نظریه خود را کم رنگ تر سازد و راه حل را در تجدید نظر در متدولوژی کار جستجو کند.

7) در نزاع اخیر نظریه پردازان علوم سیاسی، به عوامل فرهنگی و تمدنی که ملتها را از یکدیگر جدا می‌سازد و ساموئل هانتینگتون آنها را سازنده چارچوب فکری روابط بین‌الملل در سالهای آتی بشمار می‌آورد، توجهی نشده است، هرچند بی تردید این بی توجهی از اهمیت نقش فرهنگها و تمدنها در مسائل میان ملتها نمی کاهد. (امیری ص 12)

نظریه‌هایی که ما برای جلسات آینده انتخاب کرده‌ایم تابع منطق زمانی است یعنی با لیبرالیسم ویلسون که در آغاز بر روابط بین‌المللی مسلط بود آغاز می‌کنیم و با مناظره چهارم ختم می‌کنیم.

دعوی نظری

اما در مجموع باید توجه داشت که دعوای اصلی بر سر کشف قوانین عام در روابط دولت‌ها و سیاست و سیستم بین‌المللی است که با آن بتوان به توضیح و پیش‌بینی رویدادها پرداخت با این حال نمی‌توان به یکی از این دسته‌ها و نظریه‌ها هم تکیه و اعتماد کرد چرا که توان توصیف و توضیح هر نظریه متفاوت با دیگری و محدود است و در هر زمان و مکان و موضوعی ممکن است عامل یا عوامل مؤثر بر رفتار متفاوت باشد. ما با دهها نظریه در روابط بین‌المللی مواجه هستیم که بسیاری از اینها به معنای که ما در اینجا در نظر داریم نظریه نیستند برخی را می‌توان چارچوب مفهومی یا تحلیلی، پاره‌ای را رهیافتی کلی و بخشی را پارادیم‌های رقیب دانست. تنها برخی از اینها از پایداری بیشتری برخوردارند و در هر بحث جدی نظری به آنها پرداخته می‌شود. جیمز روزنا برای نمونه از پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران و فروپاشی شوروی پس از 45 سال سلطه بر نیمی از جهان اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچیک از نظریه‌های روابط بین‌المللی نتوانستند این حوادث را پیش‌بینی کنند و تمام نظریه‌های روابط بین‌المللی در پیش‌بینی پایان جنگ سرد شکست خوردند

منابع : ویکیپدیا