نظریه فمینیستی در روابط بین الملل

چکیده:
 

در برداشت های سنتی از روابط بین الملل مسایل مربوط به قدرت و امنیت اهمیت زیادی داشت و جایی برای مسایل هنجاری، ارزشی و جنسیتی وجود نداشت، اما به تدریج این وضعیت تغییر کرد و فضا برای بقیه گفتمان ها هم باز شد. این روند با پایان جنگ سرد شدت گرفت زیرا دیگر مباحث امنیتی جذابیت خود را از دست داده بود. برای همین است که ما شاهد طرح مباحث جدید متاتئوریک هستیم. با پیشرفت حوزه مطالعات این رشته فضا برای طرح این مسایل هم مهیا گشت. از جمله این مسایل بحث های فمینیستی است. فمینیسم با ا دعای شالوده شکنی و زیر سوال بردن پایه های اصلی هستی شناسانه و معرفت شناسانه این رشته وارد این عرصه شد و در گسترش عمق معنایی این رشته بسیار موثر بود. این رهیافت، گفتمان حاکم را در مباحث زیربنایی به چالش کشیده است و در این حوزه حرف های جدی برای گفتن دارد. در این نوشتار پس از طرح مفروضات اصلی فمینیست ها به بررسی تئوری های متفاوت فمینیستی و تفاوت هایشان می پردازیم.

کلید واژه ها:
 

فمینیسم، زنان، روابط بین الملل، تئوری فمینیستی.

مقدمه
 

قبل از دهه 1960 مسایل مربوط به منافع فردی، جمعی و سیاسی و حق تعیین سرنوشت زنان توسط فمینیست ها مورد بحث قرار می گرفت و پس از به چالش کشیدن این محدودیت ها، فضا جهت بحث در حوزه های دیگر باز گردید؛ از نیمه دوم قرن بیستم، فمینیست ها در سراسر جهان جنبه های علم و عمل سیاسی را با استفاده از روش های فمینیستی به چالش کشیدند. (Corrin, 1999: 13) حوزه روابط بین الملل نیز خالی از این تاثیرات فمینیستی نبوده است و در واقع ورود زنان به صحنه روابط بین الملل مبانی هستی شناختی و معرفت شناختی این رشته را زیر سئوال برده است (Linklater, Burchill, 1996: 211) .
رشته روابط بین الملل به طور سنتی به مطالعه جنگ و صلح اختصاص یافته و به مسایل جنسیتی و فمینیستی توجهی نداشته است و بیشتر به روابط آثارش بین کشورها پرداخته و اکثر متفکران این رشته مردان بوده اند و این تفکیک ها بر مفاهیم کلیدی این رشته و مناظره های آن مسلط بوده است (Sinha and others, 1999: 237). در درون این رشته، تسلط رهیافت رئالیستی موجب گردیده بسیاری از مفاهیم آن خاصیتی مردانه بیابند. از این جهت تا کنون روابط بین الملل پارادایمی غیرجنسیتی داشته و لذا در معرض انتقادات فمنیست ها قرار گرفته است (Brown, 1997: 240) از این رو برخی فمنیست ها به دنبال افشای اسطوره ها و تعصبات مردانه در متون و مفاهیم اصلی روابط بین الملل مانند آنچه در واقع گرایی کلاسیک ماکیاولی و هابز یافت می شود، می باشند. بر اساس چنین رهیافتی فمنیست ها به دنبال نشان دادن چگونگی مورد غفلت واقع شدن زنان در رشته روابط بین الملل، به علت طبیعی سازی تعصبات جنسیتی می باشند (Pettiford, Curley, 1999: 69).
ما در این نوشتار با بررسی نحله های گوناگون نظریات فمینستی سعی کردیم تا به صورت خلاصه مطالبی درباره این تئوری مربوط به مناظره سوم در روابط بین الملل ارائه کنیم.

1- فمینیست ها در روابط بین الملل چه می گویند؟
 

نباید تصور کرد در روابط بین الملل درباره فمنیست و مطالعات زنان هیچ دیدگاهی وجود نداشته است. در واقع تئوری فمینیستی با توسعه روابط بین الملل در قرن بیستم پس از پایان جنگ اول جهانی و جنبش های موفق زنان در حدود حق رای در بریتانیا و آمریکا گسترش یافتند و نوشته هایی درباره دموکراسی و حقوق زنان از دیرباز از یونان باستان توسط ساپفو(1) و در قرون وسطی توسط کریستین پیسان(2) و در اروپای غربی جدید توسط مری ولستون کرافت(3) وجود داشته است. فمینیسم امروزی محصول روشنگری اروپایی و پروژه های جهانی آزادی، حقیقت و عقلانیت می باشند (Linklater, Burchill, 1996:211) .
جنبش های فمینیست های امروزی ریشه در جنبش های اجتماعی آزادی زنان دارند. آنها مخالف هنجارهای پذیرفته شده در مورد زنان هستند، برخی نیز خواستار حضور زنان در عرصه هایی هستند که به طور سنتی مردان در آن نقش داشته و برخی نیز معتقد به تغییرات اساسی تر و اجتماعی و برچیده شدن نابرابری بین زن و مرد هستند (Whitworth, 1997: 2) فمنیست ها به دنبال نشان دادن نقش جنسیت در تحلیل مسایل بین المللی هستند. (Whitworth, 1997: xv) آنها معتقدند با دخالت دادن زنان در این مسایل بهتر می توان روابط بین الملل را شناخت. بسیاری از متخصصان فمینیست در روابط بین الملل سعی در تخریب هر یک از سطوح تحلیل (فرد، دولت و نظام بین الملل) به عنوان نقطه عزیمت جهت بازسازی تئوری حساس به جنسیت در جهان سیاست هستند. آنها همه سطوح تحلیل را مردانه می بینند و سعی دارند جنسیت را به عنوان یکی از واحدهای تحلیل وارد روابط بین الملل نمایند. (Linklater, Burchill, 1996: 227) آنها به زنان به عنوان گروه های هویتی(4) و به جنسیت به عنوان واحد تحلیل نگاه می کنند و معتقدند تفاوت های جنسیتی ضروری جهان سیاست می باشند. آنها تعاریف انتزاعی از حاکمیت، انسان، دولت را بازسازی نموده و فضا را برای تئوری سازی و تجارب زنان در جهان سیاست مهیا می کنند (Linklater, Burchill, 1996: 232-236) آنها با زیر سئوال بردن مفاهیم اصلی رئالیسم جریان اصلی(5) روابط بین الملل را جریانی مردانه(6) می دانند (Whitworth, 1997: 40-41). از این رو متخصصان فمینیست به دنبال کشف مفروضات پنهان در مورد جنسیت و نحوه مطالعه روابط بین الملل از آن طریق می باشند (Goldstein, 1999: 117). آنها سعی دارند روابط بین الملل را نسبت به جنسیت حساس نموده و دورنمایی جهانی را وارد مطالعات زنان نمایند که این امر شامل بیان نابرابری بین زن و مرد در سلسله مراتب نژادی، طبقاتی، اخلاقی، ملیت و ... بوده که در ساختارها و فرآیندهای جهان متجلی گردیده است (Linklater, Burchill, 1996: 212).
فمنیست ها در پی آنند تا به تجارب زنان پرداخته، واقعیت را از دیدگاه آنها بفهمند؛ پرسش هایی را مطرح کنند که به زندگی آنها مربوط است، و از پیش داوری ها و تحریفهای نظامند دانش مردانه پرده بردارند (پاملا، کلر: 270). ورای آشکار ساختن فرضیات نهان در مورد جنسیت در روابط بین الملل، فمنیست ها مفاهیم سنتی در مورد جنسیت را به چالش می کشند. این مفاهیم در روابط بین الملل شامل جنگیدن مردان و یا کشورداری آنان و مسایلی از این دست می باشد (Goldstein, 1999: 116). فمنیست ها در روابط بین الملل معتقدند به تمامی جنبه های زندگی بین المللی نظیر: بازدارندگی هسته ای، پایگاه های نظامی خارجی، فروش اسلحه، سیاست خارجی و ... می پردازند. آنها معتقدند اولویت دادن به سیاست عالی(7) موجب گردیده مسایل سیاست دانی(8) مورد غفلت واقع شده، شناخته و تحلیل نشوند (Whitworth, 1997: xi). به عبارت دیگر در حالی که روابط بین الملل به دنیای خارج(9) توجه دارد فمینست ها درست در نقطه مقابل به درون(10) توجه داشته اند (Whitworth, 1997: 2). آنها نقش زنان در سیاست سازی و سیاستگذاری خارجی و دفاعی را بسیار اندک و ناچیز می دانند، این در حالی است که فمنیست ها زنان را بزرگترین حامیان نظامیان دانسته و سربازان و مادران آنها را نیروهای انقلابی در منازعات آزادی خواهی ملل و جنگ ها می دانند (Linklater, Burchill, 1996: 222) .
همان طور که ذکر شد یکی از انتقادات فمنیست ها بر روابط بین الملل مرد بودن اکثر دانشمندان این رشته و لذا مردانه دیدن موضوع مورد مطالعه آن می باشد. آنها معتقدند سکوت دانشمندان این رشته در مورد زنان این معنا را به ذهن می رساند که روابط بین الملل نسبت به مسائل جنسیتی بی تفاوت(11) می باشد و یا زنان اصولاً موضوع مورد بحث این رشته نیستند (Whitworth, 1997: 6).
آنها معتقدند عدم حضور متخصصان زن در این رشته باعث گردیده تا این رشته با زندگی مردان سروکار داشته باشد که این امر باید اصلاح گردد (Linklater, Burchill, 1996: 224).
به طور کلی فمنیست ها در روابط بین الملل معتقدند می توان از طریق توجه به موارد تجربی، تئوریک و سیاسی نادیده گرفته شده در این رشته به بازیگران، نتایج و ویژگی هایی که ظاهراً به آنها پرداخته شده، غنا بخشید و از این طریق جهان سیاست را بهتر بشناسیم (Pettiford, Curlry, 1999: 68).

2- نظریه پردازی فمینیستی
 

با توجه به نحله های مختلف فمینیستی (که در بخش های آتی به آنها خواهیم پرداخت) وجود تئوری واحدی در این زمینه ممکن نیست. از این رو با توجه به تفاوت ها و گروه های مختلف فمینیستی در این بخش به نکات اساسی و کلی در رابطه با تئوری پردازی فمینیستی در روابط بین الملل می پردازیم.
فمینیست ها به پدید آوردن نظریه هایی علاقه دارند که به زنان امکان می دهد موقعیت شان را درک کنند و نیز آنها را قادر می سازند تا برای آزاد کردن خودشان فعالیت کنند.
فمینیست ها یکپارچه نیستند و لذا نظریه های متعددی پدید آورده اند که در پی آنند تا از علل فرودستی زنان پرده بردارند و برای رهایی زنان سیاست هایی بیابند. آنها معتقدند نظریه فمینیستی باید هم از لحاظ سیاسی و هم از لحاظ علمی بسنده باشد. یک نظریه سیاسی ارزش هایی را مطرح می کند که از لحاظ اخلاقی مطلوب تلقی می شوند و نیز مانند راهنمایی، جهت اجرای آن ارزش ها عمل می کند. نظریه علمی باید خودداری انسجام درونی بوده و باید با مدارک موجود کاملاً اثبات شده بوده، جامع همه اطلاعات باشد و نیز توان تبیین داشته باشد. با این وجود، نظریه های متعارض فمینیستی در مورد آنچه که نیازمند تبیین است و چه تبیین هایی روشن گرند، توافق ندارند (پاملا، کلر، 1376: 266-265).
پس از جنبشهای جدید زنان از دهه 1960 به بعد نقش زنان و جنسیت در تحلیل ها و محافل علمی جدی شد. توسعه تئوری فمینیستی روابط بین الملل بسیار کندتر از ایجاد آن بود زیرا روابط بین الملل عموماً پس از جنگ اول جهانی و جهت شناخت ریشه های جنگ و صلح بوجود آمد و جنبه تجویزی برای حکومت ها داشت لذا ذهن متفکران این رشته معطوف به مسایل سیاست عالی بود و لذا از مسایل مطالعات زنان به دور بوده است (Whitworth, 1997:1). تئوری فمینیستی روابط بین الملل از تئوری های سابق آن متفاوت می باشد، نه تنها به این علت که به جهان با دید دیگری می نگرد بلکه به این علت که هدفش تغییر جهان می باشد (Whitworth, 1997: 6). این تئوری ها هدف ساختارشکنانه در تئوری های رایج و متداول روابط بین الملل دارند. فمینیست ها معتقدند اکثر تئوری های موجود از دیدی مردانه و از عقلانیتی مردانه صادر گشته اند (Linklater, Burchill, 1996: 228). از این رو آنها در پی به زیر سئوال بردن فرضیات هستی شناسانه و معرفت شناسانه تئوری های روابط بین الملل هستند (Hutchings, 1999: 82-87). نظریه پردازان فمینیست نسبت به مدل های تئوریکی که مرکزیت روابط انسانی را نادیده گرفته و ذهنیت های غریزی را سرکوب می کنند، بدبین هستند. مثلاً نظرات و مدل هایی که انسان را از زمان و مکان خود منتزع ساخته و او را در فضایی مصنوعی قرار می دهد و منافع و نیازهایی انتزاعی برای او تعریف می کند، از این قبیلند (Linklater, Burchill, 1996: 228). به عقیده آنان نظریه پردازان سنتی، روابط بین الملل را مجموعه ای از کشورهای مشابه توپ های بیلیارد یا شبکه ای از روابط بین بازیگران دولتی و غیر دولتی می بینند و هیچ کدام آنها آنچه جهت تحلیل مسائل مربوط به جنسیت لازم است را دارا نیستند (Whitworth, 1997: 4). به اعتقاد آنان آنچه به عنوان سیاست عالی در روابط بین الملل مطرح می شود، زن را از این دیسیپلین خارج نموده است. از این رو معتقدند با در نظر گرفتن این بازیگران (زنان) بهتر می توان روابط بین الملل را شناخت و طبق گفته جین الشتاین(12) معتقدند: «در جریان مردانه تئوری های روابط بین الملل آنچه نادیده گرفته شده، به اندازه آنچه در نظر گرفته شده اهمیت دارد» (Linklater, Burchill, 1996: 211)
آن تیکنر(13) نیز معتقد است تئوری های روابط بین الملل، صرفاً ویژگی های دولت های مردانه که بازیگرانی یکپارچه، منطقی، بی رقیب و تنها بازیگران صحنه روابط بین الملل هستند را به نمایش می گذارند. او بر این اعتقاد است که جهت گیری اصلی رشته روابط بین الملل (رئالیسم که خود را در برابر ایده آلیسم معرفی می کند) نه تنها ادعای برتری هستی شناسانه و هنجاری می کند بلکه رشته را از بدیل های دیگر نیز خالی می کند که موجب غیرواقعی و حتی خطرناک شدن آن می شود (Sinha and others, 1999: 239) برخی نظریه پردازان نیز معتقدند زنان از مبانی سازنده معرفت غربی به حاشیه رانده شده اند و نتیجه می گیرند معرفت از جهان و در جهان بیانگر منافع، ارزش ها، اعمال و تجارب کسانی است که آن را می سازند و زنان از این سازندگی خارج بوده اند و لذا معارف بیانگر منافع مردان می باشد (Zalewski, 1993: 18) نظریات فمینیستی به طور کلی از انتزاعی و جامعیت بیش از حد مقولات ساخته شده توسط مردان که موجب نادیده گرفته شدن ستمدیدگی زنان می شود، انتقاد می کند. و برخی فمینیست های رادیکال و افراطی از این جهت، مخالف نظریه پردازی فمینیستی هستند و معتقدند نباید در پی پرداختن به نظریه های جدید فمینیستی بود، زیرا رویکرد نظری اساساً روی مردانه است. آنان نظریه پردازی را وظیفه ای می دانند که نخبگان آن را به عهده می گیرند که تجارب زنان را که در زمره نخبگان نیستند کوچک می شمرند و یا حتی نادیده می انگارند (پاملا، کلر، 1376: 228).
تئوری فمینیستی به دنبال تحلیل شرایطی است که زندگی زنان را شکل داده و به دنبال فهم فرهنگی از چیزی است که به عنوان «زن» شناخته می شود. مهمترین چالش که تئوری فمینیستی با آن روبرو است، فهم تفاوت میان زنان و فهم تغییرات پیچیده جهانی است که زنان در آن زندگی می کنند، از این رو، تئوری فمینیستی در آینده باید بر واقعیات و شرایط بین المللی که زندگی زنان را شکل می دهد، تاکید ورزند (Jackson, Jones, 1998: 18).

 

3- جایگاه تئوری فمینیستی در روابط بین الملل
 

سوال اساسی که در این مبحث مطرح می شود آنست که آیا اصولاً روابط بین المللی محملی برای تئوری فمینیستی می باشد؟ ساندرا ویتورث(1) در کتاب "فمینیسم و روابط بین الملل" به بررسی مبسوط این سوال می پردازد. او برای این منظور به بررسی پارادایم های غالب در این رشته می پردازد. او کار خود را از بررسی رئالیسم آغاز می کند: رئالیست ها دولت ها را بازیگران اصلی صحنه روابط بین الملل می پندارند و رفتار آنها را عقلانی دانسته و آنها را در پی کسب و افزایش قدرت می دانند و از سویی همه منافع خود را در افزایش قدرت می دانند. ویتورث استدلال می کند حتی در مطالعه رئالیستی و هژمونیک روابط بین الملل نیز فضاهایی برای تحلیل جنسیتی وجود دارد. بسیاری از آثار مورگنتا، کار و تئوری ثبات هژمونیک و رژیم ها می تواند چنین رهیافتی را شامل گردد. همه سنت گرایان روابط بین الملل از امکان ساخته شدن معانی(2) در اجتماع سخن به میان می آورند و هر یک با تغییرپذیری تاریخی سر و کار دارند ولی در نهایت تعهد هستی شناسانه آنها به دولت و دولتمردان موجب می گردد تحلیل های فمینیستی از این مباحث خارج شود (Whitworth, 1997: 56) هر چند فضاهایی در تئوری رئالیستی وجود دارد که امکان ورود مباحث مربوط به جنسیت را به طور کامل سد نمی کند ولی از مبانی رئالیسم بر می آید فضای زیادی جهت تئوری فمینیستی در آن وجود ندارد. ریچارد اشلی(3) نیز استدلال می کند بسیاری از مفاهیم رئالیست ها مانند موازنه قدرت، نظام کشورها و منافع ملی بدون در نظر گرفتن تاریخ بی معنی می باشد. او معتقد است رئالیست هایی چون مورگنتا، این مفاهیم را در زمینه ای تاریخی مطرح نموده اند. چنین تفسیری از رئالیسم را می پذیرد که معانی تصادفی و برساخته اجتماع(4) هستند و این فضایی جهت تحلیل فمینیستی ایجاد می کند. با این وجود مبانی هستی شناختی رئالیست ها که هر گونه شمول فمینیستی را رد می کند (Whitworth, 1997: 42-47) ویتورث در ادامه سراغ رهیافت های پلورالیستی در روابط بین الملل می آید و معتقد است: «این دیدگاه ها حوزه روابط بین الملل را گسترده ساخته و بازیگران جدید و ارزش ها و هنجارهای متفاوتی از رهیافت رئالیسم را وارد رشته ساخته است و به نظر می رسد فضا جهت تئوری سازی درباره جنسیت مساعد گشته است ولی چنین برداشت هایی غیر تاریخی بوده و بسیاری از مبانی مادی منازعات، نابرابری و قدرت را نادیده می گیرد و معتقد است منازعه نتیجه سوء برداشت معرفتی است تا نابرابری واقعی مادی. به نظر می رسد این برداشت بتواند مسایل مربوط به جنسیت را وارد روابط بین الملل نماید ولی این برداشت ناقص بوده و منابع ساختاری نابرابری و منازعه را نادیده می گیرد (Whitworth, 1997: 48). در نهایت ویتورث تئوری انتقادی روابط بین الملل را محملی مناسب برای تئوری پردازی فمینیستی می داند چرا که این رهیافت بر نظم غالب تکیه نمی کند بلکه در مورد چگونگی ایجاد آن سوال می کند و شامل تئوری سوال هایی از منابع مشروعیت سازمان های سیاسی، اجتماعی و ... است و در پیچیدگی های اجتماعی و سیاسی به طور کامل تعمق می کند. از این رو چنین تفکراتی دقیقاً می تواند مامنی برای جنسیت در روابط بین الملل ایجاد نماید چرا که تلاش می کند درباره تغییرپذیری تاریخی قدرت و ساختارهای اجتماعی معانی، تئوری سازی کند(Zalewski, 1993: 50).
با بررسی مناظره های موجود در روابط بین الملل نیز می توان بهره جایگاه تئوری های فمینیستی را شناخت. اولین مناظره بین رئالیسم و ایده آلسیم بوده که به مسایل جنسیتی بی توجه بود. در این مناظره رئالیست ها با تاکید بر دولت های مقتدر و منازعه، مسایل وابستگی متقابل، خانواده و همکاری را رد می کند. ایده آلیست ها بر همکاری و وابستگی متقابل تأکید دارند ولی سازمان ها و مفاهیم جنسیتی را رد می کنند. در دومین مناظره عقل گرایی پوزیتویستی عرصه را از روش های تاریخی و هنجاری می رباید در حالی که نهاد گرایان نئولیبرال بر وابستگی متقابل و همکاری تاکید داشتند ولی زنان تنها جهت خدمت به برنامه های مردانه در نظر گرفته می شدند (Sinha and others, 1999: 242).
مناظره سوم پوزیتویسم علیه پست پوزیتویسم می باشد. در این مناظره بسیاری از مفاهیم اساسی، تقسیمات و تئوری های روابط بین الملل تحت چالش بسیار پیچیده قرار گرفت. جوزف لپید(5) معتقد است مناظره سوم نتیجه شکست فلسفه تجربه گرا پوزیتویستی است که در علوم انسانی مشخص شد و موجب بازنگری معرفت شناسانه، هستی شناسی در مبانی تلاش های علمی آنهاست. لیپد معتقد است که درون رشته روابط بین الملل متخصصانی مسئول واردات رهیافت های بیگانه هستند که دو گانه گرایی متاتئوریک در همه اشکال آن را رد می کنند و شامل پست مدرنیست ها، پسا ساختار گرایان و نظریه پردازان انتقادی و تحلیل گران گفتمانی می باشند. از این رو تئوری فمینیستی بخش اساسی این مناظره می باشد (Zalewski, 1993: 14-15). ویتورث نیز مناظره سوم را به دو دلیل مفید می داند: نخست اینکه این مناظره با تاکید رهیافت های متعدد یا پارادایم های روابط بین الملل نه تنها احتمال بلکه اجتناب ناپذیری مفاهیم رقیب متاتئوریک روابط بین الملل را می پذیرد. دوم اینکه به علت نوع سئوالات مطروحه در آن مناظره به سوی راه های کشانده شده ایم که انتقاد می تواند به صورت بسیار موثری درون پارادایم های روابط بین الملل جای گیرد و توسط موازین آن می توان درون رهیافت های مختلف روابط بین الملل مقایسه و قضاوت نمود. در چنین شرایطی فضا جهت فمنیست ها برای به چالش کشیدن پارادایم های روابط بین الملل از دید جنسیتی فراهم گشته است (Whitworth, 1997: 40-41).

4- مکاتب مختلف فمینیستی در روابط بین الملل
 

در این بخش به رهیافت های مختلف فمینیستی در روابط بین الملل می پردازیم. هر چند اشکالات این رهیافت ها با هم بسیار زیاد است و در مقدمه این مقاله تا حدودی به آنها اشاره گردید، ولی اختلافاتی نیز با هم دارند که باعث تمایز آنها از یکدیگر می شود. معمولاً تقسیمات مختلفی از این رهیافت ها صورت گرفته است که در اینجا بدون توجه به آنها به بیان نحله های کلی این تقسیمات می پردازیم. مهم ترین رهیافت های فمینیستی که در این بخش به آنها می پردازیم عبارتند از: فمینیسم لیبرال، فمینسم اصولگرا، فمینیسم پست مدرن و فمینیسم رادیکال.

4-1- فمینیسم لیبرال
 

فمینیست های لیبرال معتقدند زنان از بسیاری از حوزه های مهم زندگی عمومی، سیاسی، اقتصادی و ... خارج شده اند. آنها به دنبال وارد نمودن زنان در این حوزه ها در صحنه جامعه بین الملل هستند (Whitworth, 1997: 41). آنها بر حقوق زنان به عنوان افراد جامعه به خصوص حقوق آنها جهت برخورداری مساوی بر اساس قانون و مسئولیت پذیری دولت جهت تضمین آزادی آنان جهت گسترش خودمختاری فردی تأکید می کنند. به عبارتی آنها بر عدالت و برابری جنسی تاکید می کنند و علت سرکوب زنان را اخراج ناعادلانه از حقوق سیاسی و قانونی می دانند (Routedge Encyclopedia of Philosophy, 1998). آنها تفاوت های ذاتی بین زن و مرد را هیچ می انگارند و مرد را کاملاً مساوی با زن دانسته (Goldstein, 1999: 117) و عدم استفاده از زنان را به معنای هدر رفتن استعداد آنها می دانند زیرا توانایی های آنان با مردان یکسان می باشد (Goldstein, 1999: 124).
نظریه لیبرال فمینیستی به طور تاریخی درباره حقوق برابر برای زنان مربوط بوده است. آنان استدلال می کنند که زنان انسان اند و مانند مردان از همان حقوق طبیعی لاینفک برخوردارند. جنس زن به حقوقش ارتباطی ندارد. آنان در پی اثبات این مطلب هستند که تفاوت های در خور توجه میان دو جنس ذاتی نیستند بلکه نتیجه اجتماعی شدن و شرطی سازی نقش جنسی اند (پاملا، کلر، 1376: 260-254). به عقیده ویتورث فمینیست های لیبرال دو استراتژی را دنبال می کنند: نخست بیان میزان تحت الشعاع قرار گرفتن زنان در صحنه های سنتی روابط بین الملل و راه های مبارزه با موانع حضور مشترک آنها. دوم کشف جایگاه زن با وجود نیت آنها از صحنه روابط بین الملل. آنها دلایل متعددی برای تحت سلطه قرار گرفتن زنان شمرده اند که یکی از رایج ترین توضیحات آن اجتماعی شدن زنان در آن گونه فعالیت هاست. آنها معتقدند پسران از بدو تولد با تفنگ بازی می کنند و نه دختران، لذا مسایل امنیتی و سلاح موضوعی مردانه شده است. دلیل دیگر مربوط به نظام و سیستم می باشد. در نظام بین الملل موانعی بر سر راه حضور زنان وجود دارد. در دیدگاه لیبرال فمینیسم، سیاست عالی، مسائل امنیتی و صلح، سیاست گذاری و جنگ و ... مانع حضور زنان در خط اول روابط بین الملل شده است. آنها معتقدند صرف ورود زنان به روابط بین الملل مفید نیست زیرا چه از لحاظ تئوری و چه از لحاظ عملی با آنها تبعیض آمیز برخورد شده است. آنها به فعالیت های زنان در طول جنگ و در صحنه نبرد و در خانه و در صنایع و در مباحثات صلح و ملت سازی تاکید دارند (Whitworth, 1997: 12-15).
فمینیست های لیبرال گرچه به اتخاذ مواضع اثبات گرایانه گرایش دارند، ولی به تحقیق بی طرفانه و منصفانه معتقدند زیرا آنها با ملحوظ داشتن زنان به منظور تولید دانش نسبت به جنسیت بی طرف، بر پیش داوری تحقیقات اثبات گرایانه مردانه چیره می شوند (پاملا، کلر، 1376: 266). فمینیسم لیبرال مشکل اصلی را در وضع استخدامی و نابرابری اقتصادی زنان و فرصت های نابرابر از لحاظ جنسی می جوید و راه حل را در ایجاد برابری در حد امکان می داند. به نظر لیبرال ها تسلط مردان بر زنان در قانون نهادینه شده و موجب اخراج زنان از حوزه های مهمی از حیات اجتماعی گشته است. بنابراین لیبرال ها از آرمان های برابری میان زن و مرد دفاع می کنند (بشیریه، 1379: 107).

4-2- فمینیسم اصولگرا(6)
 

فمینیست های اصولگرا به علت نگرانی از ناتوانی جریان اصلی و یا جریان مردانه(7) تئوری های توسعه انسانی در توزیع و تبیین جهانی که زنان آن را تجربه می کنند، به وجود آمد. معرفت شناسی فمینیست های اصولگرا سعی در بیان این مطلب دارد که فهم و تصور انسان از جهان تا حد زیادی متاثر از تعامل فیزیکی او با جهان است. ادعای اصلی آنها این است که گروه های مختلف اجتماعی در جهان چارچوب های مختلف معرفتی و دیدگاه های مختلفی نسبت به جهان به وجود می آورد و در صورت پذیرش این جنسیت یکی از اساسی ترین منافع تقسیم در اجتماع است از این رو در جامعه ای که از طریق جنسیت تقسیم شده، زنان متفاوت از مردان دیده و شناخته می شوند (Zalewski, 1993: 17-21).
این گروه از فمنیست ها معتقدند که دانشی که ناشی از تجارب زنان در حاشیه جهان سیاست است واقعاً بی طرفانه و مهم تر است چرا که در روابط قدرت شرکت نداشته و مقهور آنها نیستند، منازعه سیاسی زنان علیه در حاشیه قرار گرفتن خود، به آنها بی طرفی بخشیده است و به آنها امکان درک بهتر مسایل را می دهد (Linklater, Burchill, 1996: 215). آنها معتقدند افرادی که از لحاظ اجتماعی تحت سلطه اند – در این مورد زنان در روابط بین الملل – دیدگاههای دقیق و متفاوتی در مورد چگونگی جهان، قوانین و عملکرد آن دارند و باید این دیدگاه ها را لحاظ کرد (Routedge Encyclopedia of Philosophy, 1998) فمینیست های اصولگرا معتقدند که دانش مردان هرگز نمی تواند کامل باشد. منظور آنان فقط این نیست که ستمدیدگان می توانند بیشتر بدانند، بلکه این نیز هست که دانش ایشان طی مبارزه شان علیه ستم حاصل می شود. دانش زنان از مبارزه علیه مردان و کوششی حاصل می شود که قصد دارد این دانش را جایگزین دانش تحریف شده ای سازد که مردان تولید کرده اند و از آن برای کنترل و فرودست سازی زنان استفاده می کنند. آنان معتقدند توصیف های آنان نسبت به توصیف های مردان کمتر جانبدارانه و کمتر تحریف شده اند (پاملا، کلر، 1376: 242).
فمینیست های اصولگرا بر ویژگی های منحصر بر فرد زنان تاکید دارند و معتقدند تفاوت هایی بین جنسیت های مختلف وجود دارد که تنها ساختارهای اجتماعی و یا جبرهای فرهنگی نیستند (Goldstein, 1999: 117). آنها چارچوبی جهت بررسی مجدد مفروضات اصلی رئالیست ها می سازند و استدلال می کنند که رئالیست ها بر کشورهای مجزا و خودرفتار تاکید دارند زیرا مردان جدایی را بر وابستگی متقابل ترجیح می دهند. پسران از همان دوران طفولیت بین خود و پرستار خود تفاوت می بینند لذا به جدایی و خودرفتاری روی می آورند در حالیکه دختران این تفاوت را احساس نمی کنند و لذا وابستگی را می پسندند. آنها به طور کلی زنان را صلح طلب و مردان را جنسیتی جنگ طلب می دانند. به اعتقاد آنها جنگ در حقیقت از ذهن مردان آغاز می شود اما اساس صلح را بهتر است در ذهن زنان بجوئیم (Goldstein, 1999: 118-124).
رابرت کیوهین معتقد است: فمینیسم اصولگرا، در مورد مسایل مفهومی روابط بین الملل – خصوصاً در صورتی که با فمینیسم تجربه گرا ترکیب شود – امکان تدوین غنی تر و معطوف به جنسیت و نیز انتقاد از تعصب جنسیتی که در مفاهیم وابستگی متقابل و نهادینه سازی که توسط مردان ساخته شده، ممکن می سازد. مثلاً، کیوهین در مورد قدرت که از مفاهیم اساسی رئالیست ها می باشد به جای تاکید بر «کنترل بر سایرین» جنبه «ترغیب جهت همکاری با هم» برداشت می کند. این برداشت، مفهوم حاکمیت را نیز زیر سوال می برد و چنانکه کیوهین بیان می دارد تفکر فمینیستی بر هویت در کنار دیگران تاکید دارد تا متفاوت نمودن خود از دیگران (Zalewski, 1993: 25-26). به اعتقاد کیوهین مفاهیم فمینیسم اصولگرا به این معنی نیست که دیدگاه های فمینیستی لزوماً به طور مطلق بر نظرات سنتی برتری دارند بلکه آنها تنها دیدگاه های معتبری از واقعیات پیچیده جهان سیاست ارائه می دهند، مفاهیم فمینیسم اصولگرا نقطه عزیمت روشنی جهت توسعه فمینیسم در روابط بین الملل ایجاد می کند (Zalewski, 1993: 13).

 

4-3- فمینیسم پست مدرن
 

فمینیست های پست مدرن مفروضات هر دو گروه اصولگرا و لیبرال در مورد جنسیت را رد می کنند. در حالیکه فمینیست های اصولگرا تفاوت های جنسیتی را مهم و ثابت و لیبرال ها آن را ناچیز می شمرند، پست مدرن ها آنها را مهم ولی منعطف می دانند (Goldstein, 1999: 117) آنها با فمنیست های اصولگرا هم عقیده اند که رئالیسم مفروضات پنهانی در مورد نقش جنسیت دارد اما وجود جوهری ذاتی در جنسیت زن و مرد را انکار می کنند. آنها به لیبرال فمنیست ها انتقاد می کنند که سعی دارند زنان را در ساختارهای سنتی جنگ و سیاست خارجی وارد نمایند. آنها معتقدند زنان ناظران منفعل یا قربانیان جنگی نیستند بلکه شرکت کنندگان فعال در جنگ هستند و به شیوه های مختلف به جبهه های جنگ کمک می کنند (Goldstein, 1999: 133).
فمنیست های پست مدرن به دنبال شالوده شکنی و انتقاد هستند تا توصیف. آنها مفاهیم یکپارچه ای مثل: زن، مرد، حقیقت و معرفت و ... را به چالش می کشند. آنها به همه نوع اصالت گروی در همه انواع آن مخالفند و به دنبال شالوده شکنی مقولات جنسیتی به منظور اثبات ماهیت تخیلی و غیرواقعی آنها هستند (Zalewski, 1993: 16). هدف اساسی این قسم از فمنیست ها شالوده شکنی و تضعیف مفروضات اساسی رئالیسم می باشد. آنها تاکید دارند، هویت و معانی از لحاظ اجتماعی ساخته شده اند. این دیدگاه به این علت اهمیت دارد که معتقد است همه موضوعات مهم در روابط بین الملل و رهیافت های مطالعه آنها همه بر ساخته هستند (Whitworth, 1997: 24). آنها تاثیرات مخرب تقسیم زنانه و مردانه و به طور کلی تقسیم بندی دو قسمتی را به چالش کشیده اند. در این دیدگاه جنسیت به عنوان فیلتر آگاهی حذف می شود. آنها معتقدند جنسیت مقوله ای صرفاً از لحاظ اجتماعی ساخته شده نیست که بر جنس (sex) طبیعی تحمیل شود بلکه خود جنس به لحاظ اجتماعی ساخته شده است و مقوله جنسیتی و جنسیت دستگاه تولید آن است (Linklater, Burchill, 1996: 215-216). به عقیده ویتورث این دیدگاه از آنجایی که ظاهراً آزادی بیشتر به زنان بدون هر گونه هویت جنسیتی پیش پنداشته که توسط مردان یا زنان تعیین شده باشد، می دهد مفید می باشد (Whitworth, 1997: 22).

4-4- فمنیسم رادیکال
 

در اواخر دهه 1960 ظهور کرد و یک بینش کلی نگر درباره جهان سیاست، اجتماعی، اقتصادی، روان شناختی و فرهنگی مردان بود. این بینش معتقد است به دو گانگی جنسیتی ظالمانه ای که عامل مشترکی می باشد که زیر بنای این کل را تشکیل می دهد (Whitworth, 1997: 161). این دسته از فمنیست ها معتقدند نابرابری های جنسیتی شکل اصلی نابرابری اجتماعی اند. مردسالاری نظامی جهانی است که در آن مردان بر زنان مسلط اند. آنها می گویند که هیچ حوزه ای از جامعه از تبیین مردان بر کنار نیست و در نتیجه، باید در هر جنبه ای از زندگی زنان که هم اکنون طبیعی تلقی می شود، تردید کرد و برای انجام امور شیوه ای جدید یافت (پاملا، کلر، 1376: 260-254). آنها معتقدند روابط سلسله مراتبی و تحکیم بین زن و مرد یکی از اشکال اساسی سرکوب می باشد. مردان به دنبال تسلط بر زنان از طریق کنترل جنسیت، نقش تولید مثل آنها و نقش آنان در جامعه می باشند و پدرسالاری جوامع بر نحوه دید بر جهان تاثیر گذاشته است. بر خلاف لیبرال ها آنها معتقدند همه دیدگاه های مردان تعصب آمیز می باشد و علوم اجتماعی نمی تواند از طریق توسعه مقولات و بررسی فعالیت های زنان تطهیر گردد، زیرا تمام هنجارها و قوانین توسط تفکرات مردانه ایجاد و توسعه یافته اند. این گروه در روابط بین الملل، مطالعه خود را معطوف به مطالعه زنان در جنگ و صلح نموده اند. این گروه بر خلاف لیبرال فمنیست ها تنها به ثبت فعالیت زنان در جنگ و هنگام صلح نپرداخته اند، بلکه به بیان تفاوت نگرش های زنان به جنگ و صلح نیز توجه داشته اند. تا حد زیادی رادیکال فمنیست ها معتقدند به علت اینکه زنان آرامش طلب و صلح طلب بوده و نگران زندگی می باشند، لذا تنها امیدهای نجات ما در عصر جنگ های اتمی می باشند. آنها جنگ و سلاح های اتمی و مسابقه تسلیحاتی را محصول تفکر مردانه می دانند. از این دیدگاه از آنجایی که مردان جنگ را به وجود می آورند زنان می توانند جنگ را خاتمه دهند و لذا برای جلوگیری از جنگ های اتمی خواستار دخالت زنان در فرآیند تصمیم گیری هستند. آنها بیش از لیبرال ها انتقادات عمیق و معرفت شناسانه به جریان اصلی روابط بین الملل وارد می آورند و مفروضات متدولوژیک علوم اجتماعی مبتنی بر بی طرفی ارزشی(1) را رد کرده و خواستار مشخص شدن حداقل مبانی خاص هر تفکر شده اند (Whitworth, 1997: 17). آنها مفروضاتی از تئوری های کلاسیک روابط بین الملل به شیوه بی طرفانه ارزشی ساخته بودند را به چالش کشیده و بر اهمیت توسعه حوزه روابط بین الملل فراتر از حوزه سنتی آن تاکید دارند (Whitworth, 1997: 24). به عبارت دیگر آنها معتقدند تئوری ها تحت تسلط کسانی که آنها را ساخته اند – مردان – بوده است لذا مسایل جنگ و امنیت اهمیت یافته اند. آنها حوزه روابط بین الملل را توسعه بخشیده و بر مسایل سنتی روابط بین الملل و مسایل صلح تاکید دارند (Whitworth, 1997: 30). فمینیسم رادیکال جهان شمولی روابط مردسالاری را اثبات می کند ولی نمی تواند شیوه ای را که مردان از آن طریق زنان را فرودست می سازند و استثمار می کنند به نحوی بسنده تبیین کنند. آنها همچنین تفاوت های موجود در تجارب زنان طبقات اجتماعی متفاوت و ایدئولوژی و فرهنگ را نادیده می گیرند (پاملا، کلر، 1376: 260-259). همچنین آنها هنگامی که می خواهند در مورد مسایل فراتر از شیوه سنتی روابط بین الملل بحث کنند، دقیقاً روشی همانند همتایان سنتی خود اتخاذ می کنند (Whitworth, 1997: 19).

نتیجه گیری
 

در مجموع معرفت شناسی دیدگاه های فمنیستی روابط بین الملل بر بطلان دانش روابط بین الملل که مبتنی بر مواضع ثابت هستی شناسی و دیدگاه های عینی معرفت شناسانه باشد، تاکید دارند. فمنیسم به عنوان یک نظریه اجتماعی در کنار عمل اجتماعی، درصدد تغییر و تحول گفتمانی در عرصه های مختلف است تا از این طریق بتواند به آنچه هژمونی اندیشه ها و گفتمان های مردمدارانه تلقی می کند، خاتمه دهد و با ارائه گفتمان بدیل راه را برای سیطره شناخت مردانه ای که کم و بیش در ذات خودش سرکوب گر وزن هراسانه است بگشاید (مشیرزاده، 1384: 321). در عوض آنها بر اهمیت در نظر گرفتن ادعاهای تئوریک خود، در نظر گرفتن شرایط منازعات سیاسی و ذهنیات زنان در سطوح شخصی، محلی، ملی، بین المللی، منطقه ای و جهانی تاکید دارند. چالشی که فمنیست ها بر این رشته وارد می کنند آن است که معتقدند جنسیت یک متغیر، عنصر اصلی تئوریک و مقوله شکل دهنده معرفتی بوده و معتقدند عمل واقعی روابط بین الملل از فقدان این دیدگاه های فمینیستی رنج می برد. فمینیست ها عملاً موفق شدند مفهوم جنسیت و بحث درباره موقعیت زنان در روابط بین الملل و چشم اندازهای زنانه در این عرصه را وارد مناظرات و گفتمان های آن کنند و حتی در بخشی از ادبیات روابط بین الملل که متعلق به جریان اصلی و حاکم آن تلقی می شود نیز نویسندگان دیگر نمی توانند نسبت به این مباحث بی توجه باشند. این دیدگاه ها منظر تئوریک و سیاسی جدیدی را وارد دیسپلین روابط بین الملل می نماید که شالوده همه مفاهیم اصلی رشته از بازیگران و ساختارها گرفته تا اصول موضوعه آن را می شکند (Linklater, Burchill, 1996: 241-243). به هر تقدیر مباحث فمینیستی در این رشته پس از دهه 1990 مطرح گشته و به شدت توسعه می یابد و حداقل تاثیر آن بر این رشته ایجاد منظری جدید جهت نگریستن به آن می باشد. در سال های اخیر، با توجه به محدودیت های خاص هر یک از چشم اندازهای فمینیستی در عرصه نقد شناخت های موجود و عرضه سناخت ها و گفتمان های بدیل، برخی از فمینیست ها بر آن شدند که فمینیسم را به دستور کار نظریه انتقادی در معنای عام آن پیوند دهند تا از این طریق بتوان از بصیرت های پسا ساختار گرایان در زمینه رابطه قدرت و شناخت، بر ساخته بودن شناخت و هویت،لزوم شالوده شکنی از گفتمان های مسلط استفاده کرد (مشیرزاده، 1384: 322). به هر تقدیر فمینیسم را می توان به عنوان پنجره ای دید که می توان از آن به روابط بین الملل نگریست.

پی نوشت ها :
 

* دانشجوی کارشناسی ارشد پیوسته، رشته معارف و علوم سیاسی، ورودی 1380 ، دانشگاه امام صادق (ع).
1- value- neutral
 

فهرست منابع و مآخذ:
1- بشیریه، حسین (1379) ، نظریه فرهنگ در قرن بیستم، تهران: موسسه فرهنگی آینده پویان تهران.
2- پاملا، ابوت و کلر، والاس (1376)، درآمدی بر جامعه شناسی نگرش های فمینیستی، ترجمه مریم خراسانی و حمید احمدی، تهران: نشر دنیای مادر.
3- مشیرزاده، حمیرا (1384)، تحول در نظریه های روابط بین الملل، تهران: سمت.
پایگاه نور ش 37

/ 0 نظر / 241 بازدید