خلاصه کتاب های شهید مطهری :جاذبه و دافعه علی علیه‏ السلام

عشق و محبت ، قطع نظر از اینکه از چه نوعی باشد - حیوانی جنسی باشد یا حیوانی نسلی و یا انسانی - و قطع نظر از اینکه محبوب دارای چه صفات و مزایایی باشد ، دلیر و دلاور باشد ، هنرمند باشد یا عالم و یا دارای اخلاق‏ و آداب و صفات مخصوص باشد ، انسان را از خودی و خودپرستی بیرون می‏برد . خودپرستی محدودیت و حصار است . عشق به غیر مطلقا این حصار را می‏شکند . تا انسان از خود بیرون نرفته است ضعیف است و ترسو و بخیل و حسود و بدخواه و کم صبر و خودپسند و متکبر ، روحش برق و لمعانی ندارد ، نشاط و هیجان ندارد ، همیشه سرد است و خاموش ، اما همینکه از " خود " پا بیرون نهاد و حصار خودی را شکست این خصائل و صفات زشت نیز نابود می‏گردد .

هر که را جامه زعشقی چاک شد 

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

خودپرستی به مفهومی که باید از بین برود یک امر وجودی نیست ، یعنی نه‏ اینست که انسان باید علاقه وجودی نسبت به خود را از بین ببرد تا از خودپرستی برهد . معنی ندارد که آدمی بکوشد تا خود را دوست نداشته باشد . علاقه به خود که از آن به " حب ذات " تعبیر می‏شود به غلط در انسان‏ گذاشته نشده است تا لازم گردد از میان برداشته شود . اصلاح و تکمیل انسان‏
بدین نیست که فرض شود یک سلسله امور زائد در وجودش تعبیه شده است و باید آن زائدها و مضرها معدوم گردند . به عبارت دیگر اصلاح انسان در کاستی دادن به او نیست ، در تکمیل و اضافه کردن به او است . وظیفه‏ای که‏ خلقت بر عهده انسان قرار داده است در جهت مسیر خلقت است ، یعنی در تکامل و افزایش است نه در کاستی و کاهش .
مبارزه با خودپرستی مبارزه با " محدودیت خود " است . این خود باید توسعه یابد . این حصار که به دور خود کشیده شده است که همه چیز دیگر غیر از آنچه به او به عنوان یک شخص و یک فرد مربوط گردد را بیگانه و ناخود و خارج از خود می‏بیند باید شکسته شود . شخصیت باید توسعه یابد که همه‏ انسانهای دیگر را بلکه همه جهان خلقت را در بر گیرد . پس مبارزه با
خودپرستی یعنی مبارزه با محدودیت خود . بنابراین خودپرستی جز محدودیت‏ افکار و تمایلات چیزی نیست . عشق ، علاقه و تمایل انسان را به خارج از وجودش متوجه می‏کند . وجودش را توسعه داده و کانون هستیش را عوض می‏کند و به همین جهت عشق و محبت یک عامل بزرگ اخلاقی و تربیتی است ، مشروط به اینکه خوب هدایت شود و به طور صحیح مورد
استفاده واقع گردد .

سازنده یا خراب کننده علاقه به شخص یا شی‏ء وقتی که به اوج شدت برسد ، به طوری که وجود انسان‏ را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گرد عشق نامیده می‏شود . عشق ، اوج علاقه‏ و احساسات است .
ولی نباید پنداشت که آنچه به این نام خوانده می‏شود یک نوع است . دو نوع کاملا مختلف است . آنچه از آثار نیک گفته شد مربوط به یک نوع آن‏ است و اما نوع دیگر آن کاملا آثار مخرب و مخالف دارد . احساسات انسان انواع و مراتب دارد . برخی از آنها از مقوله شهوت و
مخصوصا شهوت جنسی است و از وجوه مشترک انسان و سایر حیوانات است . با این تفاوت که در انسان به علت خاصی که مجال و توضیحش نیست اوج و غلیان زائد الوصفی می‏گیرد و بدین جهت نام عشق به آن می‏دهند و در حیوان‏ هرگز به این صورت در نمی‏آید ، ولی به هر حال از لحاظ حقیقت و ماهیت ، جز طغیان و فوران   و طوفان شهوت چیزی نیست . از مبادی جنسی سرچشمه می‏گیرد و به همانجا خاتمه می‏یابد . افزایش و کاهشش بستگی زیادی دارد به فعالیتهای‏ فیزیولوژیکی دستگاه تناسلی و قهرا به سنین جوانی . با پا گذاشتن به سن از یک طرف ، و اشباع و افراز از طرف دیگر کاهش می‏یابد و منتفی می‏گردد . جوانی که از دیدن روئی زیبا و موئی مجعد به خود می‏لرزد و از لمس دستی‏ ظریف به خود می‏پیچد ، باید بداند جز جریان مادی حیوانی در کار نیست . اینگونه عشقها به سرعت می‏آید و به سرعت می‏رود ، قابل اعتماد و توصیه‏ نیست ، خطرناک است ، فضیلت کش است . تنها با کمک عفاف و تقوا و تسلیم نشدن در برابر آن است که آدمی سود می‏برد . یعنی خود این نیرو انسان را به سوی هیچ فضیلتی سوق نمی‏دهد اما اگر در وجود آدمی رخنه کرد و در برابر نیروی عفاف و تقوا قرار گرفت و روح ، فشار آنرا تحمل کرد ولی‏ تسلیم نشد ، به روح قوت و کمال می‏بخشد .
انسان نوعی دیگر احساسات دارد که از لحاظ حقیقت و ماهیت با شهوت‏ مغایر است . بهتر است نام آنرا عاطفه و یا به تعبیر قرآن " مودت " و  رحمت " بگذاریم . انسان آنگاه که تحت تأثیر شهوات خویش است ، از خود بیرون نرفته‏ است ، شخص یا شی‏ء مورد علاقه را برای خودش می‏خواهد و به شدت می‏خواهد . اگر درباره معشوق و محبوب می‏اندیشد بدین صورت است که چگونه از وصال او بهره مند شود و حداکثر تمتع را ببرد . بدیهی است که چنین حالتی نمی‏تواند مکمل و مربی‏ روح انسان باشد و روح او را تهذیب نماید . اما انسان گاهی تحت تأثیر عواطف عالی انسانی خویش قرار می‏گیرد ، محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا می‏کند ، سعادت او را می‏خواهد ، آماده است خود را فدای خواسته‏های او بکند . اینگونه عواطف ، صفات و صمیمیت و لطف و رقت و از خود گذشتگی به وجود می‏آورد برخلاف‏ نوع اول که از آن خشونت و سبعیت و جنایت بر می‏خیزد . مهر و علاقه مادر
به فرزند از این مقوله است . ارادت و محبت به پاکان و مردان خدا ، و همچنین وطن دوستیها و مسلک دوستیها از این مقوله است . این نوع از احساسات است که اگر به اوج و کمال برسد همه آثار نیکی که‏ قبلا شرح دادیم بر آن مترتب است و هم این نوع است که به روح شکوه و
شخصیت و عظمت می‏دهد بر خلاف نوع اول که زبون کننده است . و هم این نوع‏ از عشق است که پایدار است و با وصال تیزتر و تندتر می‏شود بر خلاف نوع‏ اول که ناپایدار است و وصال مدفن آن به شمار می‏آید . در قرآن کریم رابطه میان زوجین را با کلمه " مودت " و " رحمت " تعبیر می‏کند ( 1 ) و این نکته بسیار عالی است . اشاره به جنبه انسانی و فوق حیوانی زندگی زناشوئی است . اشاره به اینست که عامل شهوت تنها رابطه طبیعی زندگی زناشوئی نیست . رابط اصلی صفا و صمیمیت و اتحاد دو روح است و به عبارت دیگر آنچه زوجین را به یکدیگر پیوند یگانگی می‏دهد مهر و مودت و صفا و صمیمیت است نه شهوت که در حیوانات هم هست .

مولوی با بیان لطیف خویش ، میان شهوت و مودت تفکیک می‏کند ، آنرا حیوانی و این را انسانی می‏خواند . می‏گوید :

خشم و شهوت وصف حیوانی بود 

مهر و رقت وصف انسانی بود 

این چنین خاصیتی در آدمی است مهر ، حیوان را کم است ، آن از کمی‏ است فیلسوفان مادی نیز نتوانسته‏اند این حالت معنوی را که از جهاتی جنبه‏ غیرمادی دارد و با مادی بودن انسان و مافوق انسان سازگار نیست ، در بشر انکار کنند . برتراند راسل در کتاب زناشوئی و اخلاق می‏گوید : " کاری که منظور از آن فقط در آمد باشد نتایج مفیدی به بار نخواهد آورد . برای چنین نتیجه‏ای باید کاری پیشه کرد که در آن ایمان به یک فرد ، به یک مرام یا یک غایت نهفته باشد . عشق نیز اگر منظور از آن وصال‏ محبوب باشد کمالی در شخصیت ما به وجود نخواهد آورد و کاملا شبیه کاری‏ است که برای پول انجام می‏دهیم . برای وصول به این کمال باید وجود محبوب‏ را چون وجود خود بدانیم و احساسات و نیات او را از آن خود بشماریم " . 

نکته دیگری که باید تذکر داده شود و مورد توجه قرار گیرد اینست که‏ گفتیم حتی عشقهای شهوانی ممکن است سودمند واقع گردد ، و آن هنگامی است‏ که با تقوا و عفاف توأم گردد . یعنی در زمینه فراق و دست نارسی از یک‏ طرف و پاکی و عفاف از طرف دیگر ، سوز و گدازها و فشار و سختیهائی که‏ بر روح وارد می‏شود آثار نیک و سودمندی به بار می‏آورد . عرفا در همین‏ زمینه است که می‏گویند عشق مجازی تبدیل به عشق حقیقی یعنی عشق به ذات‏
احدیت می‏گردد و در همین زمینه است که روایت می‏کنند :
 من عشق و کتم و عف و مات مات شهیدا » .  آنکه عاشق گردد و کتمان کند و عفاف بورزد و در همان حال بمیرد ، شهید مرده است " .
اما این نکته را نباید فراموش کرد که این نوع عشق با همه فوائدی که در شرائط خاص احیانا به وجود می‏آورد قابل توصیه نیست ، وادیی است بس‏ خطرناک . از این نظر مانند مصیبت است که اگر بر کسی وارد شود و او با نیروی صبر و رضا با آن مقابله کند ، مکمل و پاک کننده نفس است ، خام‏ را پخته و مکدر را مصفی می‏نماید ، اما مصیبت قابل توصیه نیست . کسی‏ نمی‏تواند به خاطر استفاده از این عامل تربیتی ، مصیبت برای خود خلق کند ، و یا برای دیگری به این بهانه مصیبت ایجاد نماید . راسل در اینجا نیز سخنی با ارزش دارد . می‏گوید :
" رنج برای اشخاص واجد انرژی چون وزنه گرانبهائی است . کسی که خود را کاملا سعادتمند می‏بیند جهدی برای سعادت تعصی الاله و انت تظهر حبه 

هذا لعمری فی الفعال بدیع 

لو کان حبک صادقا لاطعته 

ان المحب لمن یحب مطیع 

خدا را نافرمانی کنی و اظهار دوستی او کنی ؟ ! به جان خودم این رفتاری‏ شگفت است .

اگر دوستیت راستین بود اطاعتش می‏کردی زیرا که دوستدار ، مطیع کسی‏ است که او را دوست دارد .  نیروی محبت در اجتماع نیروی محبت از نظر اجتماعی نیروی عظیم و مؤثری است . بهترین اجتماعها آن است که با نیروی محبت اداره شود : محبت زعیم و زمامدار به مردم و محبت و ارادت مردم به زعیم و زمامدار . علاقه و محبت زمامدار عامل بزرگی است برای ثبات و ادامه حیات حکومت‏ ، و تا عامل محبت نباشد رهبر نمی‏تواند و یا بسیار دشوار است که اجتماعی‏ را رهبری کند و مردم را افرادی منضبط و قانونی تربیت کند ولو اینکه‏
عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار کند . مردم آنگاه قانونی خواهند بود که از زمامدارشان علاقه ببینند و آن علاقه‏هاست که مردم را به پیروی و اطاعت می‏کشد .
قرآن خطاب به پیغمبر می‏کند که ای پیغمبر ! نیروی بزرگی را برای نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست داری :
 فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من‏ حولک فاعف عنهم و استغفر لهم »  

« و شاورهم فی الامر »( 1 ) .

" به موجب لطف و رحمت الهی ، تو برایشان نرمدل شدی که اگر تندخوی‏ سختدل بودی از پیرامونت پراکنده می‏گشتند . پس ، از آنان در گذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن " . در اینجا علت گرایش مردم به پیغمبر اکرم را علاقه و مهری دانسته که‏

نبی اکرم نسبت به آنان مبذول می‏داشت . باز دستور می‏دهد که ببخششان و برایشان استغفار کن و با آنان مشورت نما . اینها همه از آثار محبت و دوستی است ، همچنانکه رفق و حلم و تحمل ، همه از شئون محبت و احسانند .

او به تیغ حلم چندین خلق را 

و اخرید از تیغ ، چندین حلق را 

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر 

بل زصد لشکر ، ظفر انگیزتر ( 2 ) 

و باز قرآن می‏فرماید :

« و لا تستوی الحسنة و لا السیئة ادفع بالتی هی أحسن فاذا الذی بینک و

بینه عداوش کأنه ولی حمیم »( 3 ) .

" نیک و بد یکسان نیست ، با اخلاق نکوتر دفع شر کن که آنگاه آنکه بین‏

تو و او دشمنی است گویا دوستی خویشاوند است " .

ببخش ای پسر کادمیزاده صید 

به احسان توان کرد و وحشی به قید 

عدو را به الطاف گردن ببند 

که نتوان بریدن به تیغ این کمند 

امیرالمؤمنین نیز در فرمان خویش به مالک اشتر آنگاه که او را به‏ زمامداری مصر منصوب می‏کند درباره رفتار با مردم چنین توصیه می‏کند : و اشعر قلبک الرحمة للرعیة و المحبة لهم ، و اللطف بهم . . .

فاعطهم من عفوک و صفحک مثل الذی تحب ان یعطیک الله من عفوه و صفحه »

( 2 ) .

" احساس مهر و محبت به مردم را و ملاطفت با آنها را در دلت بیدار کن . . . از عفو و گذشت به آنان بهره‏ای بده همچنانکه دوست داری خداوند از عفو و گذشتش تو را بهره‏مند گرداند " . قلب زمامدار ، بایستی کانون مهر و محبت باشد نسبت به ملت . قدرت و زور کافی نیست . با قدرت و زور می‏توان مردم را گوسفندوار راند ولی‏ نمی‏توان نیروهای نهفته آنها را بیدار کرد و به کار انداخت . نه تنها قدرت و زور کافی نیست ، عدالت هم اگر خشک اجرا شود کافی نیست ، بلکه‏ زمامدار همچون پدری مهربان باید قلبا مردم را دوست بدارد و نسبت به‏

آنان مهر بورزد و هم باید دارای شخصیتی جاذبه دار و ارادت آفرین باشد تا بتواند اراده آنان و  همت آنان و نیروهای عظیم انسانی آنان را در پیشبرد هدف مقدس خود به‏ خدمت بگیرد .

بهترین وسیله تهذیب نفس بحثهای گذشته در باب عشق و محبت مقدمه بود و اکنون می‏خواهیم کم کم به‏ نتیجه برسیم . مهمترین بحث ما - که در حقیقت بحث اصلی ما است - اینست که آیا عشق و علاقه به اولیاء و دوستی نیکان ، خود هدف است یا وسیله‏ای است برای تهذیب نفس و اصلاح اخلاق و کسب فضائل و سجایای انسانی‏ در عشقهای حیوانی ، تمام عنایت و اهتمام عاشق به صورت معشوق و تناسب‏ اعضاء و رنگ و زیبائی پوست اوست و آن غرائز است که انسان را می‏کشد و مجذوب می‏سازد ، اما پس از اشباع غرائز دیگر آن آتشها فروغ ندارد ، و به‏ سردی می‏گراید و خاموش می‏گردد . اما عشق انسانی همچنانکه گفتیم حیات است و زندگی ، اطاعت آور است و

پیروساز . و این عشق است که عاشق را مشاکل با معشوق قرار می‏دهد و وی‏ می‏کوشد تا جلوه‏ای از معشوق باشد و کپیه‏ای از روشهای او ، همچنانکه خواجه نصیرالدین طوسی در شرح اشارات‏ بوعلی می‏گوید :
و النفسانی هو الذی یکون مبدأ و مشاکله نفس العاشق لنفس المعشوق فی‏ الجوهر ، و یکون أکثر اعجابه بشمائل المعشوق لانها آثار صادرش عن نفسه . . و هو یجعل النفس لینة شیقة ذات وجد ورقة منقطعة عن الشواغل الدنیویة
( 1 ) .
" عشق نفسانی آنست که مبدأش همرنگی ذاتی عاشق و معشوق است ، بیشتر اهتمام عاشق به روشهای معشوق و آثاری است که از نفس وی صادر می‏گردد . این عشق است که نفس را نرم و پرشوق و وجد قرار می‏دهد ، رقتی ایجاد می‏کند که عاشق را از آلودگیهای دنیائی بیزار می‏گرداند " .
محبت به سوی مشابهت و مشاکلت می‏راند و قدرت آن سبب می‏شود که محب‏ به شکل محبوب درآید . محبت مانند سیم برقی است که از وجود محبوب به‏ محب وصل گردد ، و صفات محبوب را به وی منتقل سازد . و اینجاست که‏ انتخاب محبوب اهمیت اساسی دارد . لهذا اسلام در موضوع دوستیابی و اتخاذ صدیق بسیار اهتمام ورزیده و در این زمینه آیات و روایاتی بسیار وارد شده‏ است ، زیرا دوستی همرنگ ساز است و زیباساز و غفلت آور ، آنجا که پرتو
افکند عیب را هنر می‏بیند و خار را گل و یاسمن ( 2 ) .در قسمتی از آیات و روایات از همنشینی و دوستی مردم ناپاک و آلوده‏ سخت بر حذر داشته است و در قسمتی از آنها به دوستی پاکدلان دعوت کرده‏ است .

ابن عباس می‏گفت در محضر پیغمبر بودیم پرسیدند بهترین همنشینان کیست‏ ؟ حضرت فرمود
« من ذکرکم بالله رویته ، و زادکم فی علمکم منطقه ، و ذکرکم بالاخرش عمله » ( 1 ) .
" آنکس که دیدنش شما را به یاد خدا بیندازد و گفتارش بر دانشتان‏ بیفزاید و رفتارش شما را به یاد آخرت و قیامت بیندازد " . بشر به اکسیر محبت نیکان و پاکان سخت نیازمند است که محبت بورزد و محبت پاکان او را با آنها همرنگ و همشکل قرار دهد . برای اصلاح اخلاق و تهذیب نفس طرق مختلفی پیشنهاد شده و مشربهای‏ گوناگونی پدید آمده است . از جمله مشرب سقراطی است . طبق این مشرب‏ انسان باید خود را از راه عقل و تدبیر اصلاح کند . آدمی اول باید به فوائد تزکیه و مضرات آشفتگی اخلاق ایمان کامل پیدا کند و سپس با ابزار دستی‏
عقل یک یک صفات مذموم را پیدا کند - مثل کسی که می‏خواهد موها را تک‏ تک از داخل بینی بچیند ، یا مثل کشاورزی که از لابلای زراعت با دست‏ خود یک یک علفهای هرزه را بکند ، یا مثل کسی که می‏خواهد گندم را با دست خود از ریگ و کلوخ پاک کند - و آنگاه آنها را از خرمن هستیش پاک‏ کند . طبق این روش باید با صبر و حوصله و دقت و حساب و اندیشه ،
تدریجا مفاسد اخلاقی را زایل کرد و غشها را از طلای وجود پاک کرد و شاید بتوان گفت که برای عقل امکان پذیر نیست که از عهده برآید . فیلسوفان ، اصلاح اخلاق را از فکر و حساب می‏خواهند ، مثلا می‏گویند : عفت‏ و قناعت باعث عزت و شخصیت انسان است در نظر مردم ، و طمع و آز موجب‏ ذلت و پستی است . یا می‏گویند علم موجب قدرت و توانائی است ، علم‏
چنین است و علم چنان ، " خاتم ملک سلیمان است علم " ، علم چراغی‏ است فرا راه انسان که راه را از چاه روشن می‏کند . و یا می‏گویند حسد و بدخواهی بیماری روحی است ، از نظ ر اجتماعی عواقب سوئی را دنبال خواهد داشت و از این قبیل سخنان . شک نیست که این راه ، راه صحیحی است و این وسیله ، وسیله خوبی است‏ ، اما سخن در میزان ارزش این وسیله خوبی است با مقایسه با یک وسیله‏ دیگر . همچنان که اتومبیل مثلا وسیله خوبی است ، اما در مقام مقایسه با هواپیما مثلا باید دید ارزش این وسیله در چه حد است . ما قبلا درباره ارزش راه عقل از نظر راهنمائی ، یعنی از این نظر که چه‏ اندازه استدلالات به اصطلاح عقلی در مسائل اخلاقی واقع نما است و صحیح است‏ و مطابق است و خطا و اشتباه نیست ، بحثی نداریم ، همین قدر می‏گوئیم که مکاتب فلسفی اخلاقی و تربیتی لا تعد و لا تحصی است و هنوز این مسائل از نظر استدلالی از حدود بحث و اختلاف و تجاوز نکرده است ، و باز می‏دانیم که اهل عرفان به طور کلی می‏گویند :

پای استدلالیان چوبین بود 

پای چوبین سخت بی‏تمکین بود 

بحث ما فعلا در این جهت نیست ، بلکه در اینست که میزان برد این‏ وسائل چقدر است ؟

اهل عرفان و سیر و سلوک به جای پویش راه عقل و استدلال ، راه محبت و ارادت را پیشنهاد می‏کنند . می‏گویند کاملی را پیدا کن و رشته محبت و ارادت او را به گردن دل بیاویز که از راه عقل و استدلال ، هم بی‏خطرتر است و هم سریعتر . در مقام مقایسه ، این دو وسیله مانند وسائل دستی قدیم‏ و وسائل ماشینی می‏باشند . تأثیر نیروی محبت و ارادت در زایل کردن رذائل‏ اخلاقی از دل از قبیل تأثیر مواد شیمیائی بر روی فلزات است . مثلا یک‏ کلیشه ساز با تیزاب اطراف حروف را از بین می‏برد نه با ناخن و یا سر چاقو و یا چیزی از این قبیل . اما تأثیر نیروی عقل در اصلاح مفاسد اخلاقی‏ مانند کار کسی است که بخواهد ذرات آهن را از خاک با دست جدا کند ، چقدر رنج و زحمت دارد ؟ اگر یک آهن ربای قوی در دست داشته باشد ممکن‏ است با یک گردش همه آنها را جدا کند . نیروی ارادت و محبت مانند آهن‏ ربا صفات رذیله را جمع می‏کند و دور می‏ریزد . به عقیده اهل عرفان ، محبت‏ و ارادت پاکان و کملین 

همچون دستگاه خودکاری ، خودبخود رذائل را جمع می‏کند و بیرون می‏ریزد . حالت مجذوبیت اگر بجا بیفتد از بهترین حالات است و اینست که تصفیه گر و نبوغ بخش است .

آری آنانکه این راه را رفته‏اند ، اصلاح اخلاق را از نیروی محبت می‏خواهند و به قدرت عشق و ارادت تکیه می‏کنند . تجربه نشان داده است که آن‏ اندازه که مصاحبت نیکان و ارادت و محبت آنان در روح مؤثر افتاده است‏ خواند صدها جلد کتاب اخلاقی مؤثر نبوده است .

مولوی پیام محبت را به ناله نی تعبیر کرده است ، می‏گوید :

همچو نی زهری و تریاقی که دید ؟ 

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید ؟ 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد 

او ز حرص و عیب کلی پاک شد 

شاد باش ای عشق خوش سودای ما 

ای طبیب جمله علتهای ما ( 1 ) 

گاهی بزرگانی را می‏بینیم که ارادتمندان آنان حتی در راه رفتن و لباس‏ پوشیدن و برخوردها و ژست سخن از آنان تقلید می‏کنند . این تقلید اختیاری‏ نیست ، خودبخود و طبیعی است . نیروی محبت و ارادت است که در تمام‏ ارکان هستی محبت اثر می‏گذارد و در همه حال او را همرنگ محبوب می‏سازد .

اینست که هر انسانی  باید برای اصلاح خویش دنبال اهل حقیقتی بگردد و به او عشق بورزد تا راستی‏ بتواند خویش را اصلاح کند . گر در سرت هوای وصال است حافظا 

باید که خاک درگه اهل هنر شوی  انسانی که قبلا هر چه تصمیم می‏گرفت عبادت یا عمل خیری انجام دهد باز سستی در ارکان همتش راه می‏یافت وقتی که محبت و ارادت آمد دیگر آن‏

سستی و رخوت می‏رود و عزمش راسخ و همتش نیرومند می‏گردد .

تاریخ ، بزرگانی را سراغ دارد که عشق و ارادت به کملین - لااقل در پندار ارادتمندان - انقلابی در روح و روانشان به وجود آورده است . ملای‏ رومی یکی از آن افراد است . او از اول اینچنین سوخته و پرهیجان نبود . مردی دانشمند بود اما سرد و خاموش در گوشه  شهرش مشغول تدریس بود . از روزی که با شمس تبریزی برخورد کرد و ارادت‏ به او دل و جانش را فرا گرفت دگرگونش ساخت و آتشی در درونش برا فروخت و همچون جرقه‏ای بود که در انبار باروت افتاده است ، شعله‏ها افروخت . او خود ظاهرا مردی است اشعری مسلک ، ولی مثنوی او بی‏شک یکی‏ از بزرگترین کتابهای جهان است . اشعار این مرد همه‏اش موج است و حرکت‏  دیوان شمس را به یاد مراد و محبوب خویش سروده است . در مثنوی نیز

زیاد از او یاد می‏کند .

در مثنوی ، ملای رومی را می‏بینیم به دنبال مطلبی است اما همین که به‏ یاد شمس می‏افتد طوفانی سخت در روحش پدید می‏آید و امواج خروشانی را در وی به وجود می‏آورد .

نمونه‏هائی از تاریخ اسلام

در تاریخ اسلام از علاقه شدید و شیدائی مسلمین نسبت به شخص رسول اکرم‏ نمونه‏هائی برجسته و بی‏سابقه می‏بینیم . اساسا یک فرق بین مکتب انبیاء و مکتب فلاسفه همین است که شاگردان فلاسفه فقط متعلم‏اند و فلاسفه نفوذی‏ بالاتر از نفوذ یک معلم ندارند ، اما انبیاء نفوذشان از قبیل نفوذ یک‏ محبوب است ، محبوبی که تا اعماق روح محب راه یافته و پنجه افکنده است‏

و تمام رشته‏های حیاتی او را در دست گرفته است . از جمله افراد دلباخته به رسول اکرم ، ابوذر غفاری است . پیغمبر برای حرکت به تبوک ( در صد فرسخی شمال مدینه ، مجاور مرزهای‏ سوریه ) فرمان داد . عده‏ای تعلل و رزیدند . منافقین کارشکنی می‏کردند . بالاخره لشکری نیرومند حرکت کرد . از تجهیزات نظامی بی‏بهره‏اند و از نظر آذوقه نیز در تنگی و قحطی قرار گرفته‏اند که گاهی چند نفر با خرمائی‏ می‏گذرانند ، اما همه با نشاط و سر زنده‏اند . عشق ، نیرومندشان ساخته و جذبه رسول اکرم قدرتشان بخشیده‏ است . ابوذر نیز در این لشکر به سوی تبوک حرکت کرده است . در بین راه سه‏ نفر یکی پس از دیگری عقب کشیدند . هر کدام که عقب می‏کشیدند ، به‏ پیغمبر اکرم اطلاع داده می‏شد ، و هر نوبت پیغمبر می‏فرمود :
" اگر در وی خیری است خداوند او را برمی گرداند و اگر خیری نیست‏ بهتر که رفت " .
شتر لاغر و ضعیف ابوذر از رفتن بازماند . دیدند ابوذر نیز عقب کشید . یا رسول الله ! ابوذر نیز رفت . حضرت باز جمله را تکرار کرد : اگر خیری در او هست خداوند او را به ما باز می‏گرداند و اگر خیری در او نیست بهتر که رفت " .
لشکر همچنان به سیر خویش ادامه می‏دهد و ابوذر عقب مانده است ، اما تخلف نیست ، حیوانش از رفتار مانده . هر چه کرد حرکت نکرد . چند میلی‏ را عقب مانده است . شتر را رها کرد و بارش را به دوش گرفت و در هوای‏ گرم بر روی ریگهای گدازنده به راه افتاد . تشنگی داشت هلاکش می‏کرد . به‏ صخره‏ای در سایه کوهی برخورد کرد . در میانش آب باران جمع شده بود . چشید . آن را بسیار سرد و خوشگوار یافت . گفت هرگز نمی‏آشامم تا دوستم‏ رسول‏الله بیاشامد . مشکش را پر کرد . آن را نیز به دوش گرفت و به سوی‏ مسلمین شتافت .

از دور شبحی دیدند . یا رسول‏الله ! شبحی را می‏بینیم به سوی ما می‏آید . فرمود باید ابوذر باشد . نزدیکتر آمد ، آری ابوذر است ، اما خستگی و تشنگی سخت او را از پا در آورده است . تا رسید افتاد . پیغمبر فرمود : زود به او آب برسانید . با صدائی ضعیف گفت " آب همراه دارم " پیغمبر گفت آب داشتی و از تشنگی نزدیک به هلاکتی ؟ ! آری یا رسول الله ! وقتی که آب را چشیدم ، دریغم آمد که قبل از دوستم‏ رسول الله از آن بنوشم ( 1 ) .
راستی در کدام مکتبی از مکتبهای جهان ، اینچنین شیفتگیها و بی‏قراریها و از خود گذشتگیها می‏بینیم ؟ ! نمونه دیگر : دیگر از این دلباختگان بیقرار ، بلال حبشی است . قریش در
مکه در زیر شکنجه‏های طاقت فرسا قرارش می‏دادند و در زیر آفتاب سوزان بر روی سنگهای گداخته می‏آزردنش و از او می‏خواستند که نام بتها را ببرد و ایمانش را به بتها اعلام دارد و از محمد تبری و بیزاری جوید . مولوی در جلد ششم مثنوی داستان تعذیب او را آورده است و انصافا مولوی هم شاهکار کرده است . می‏گوید : ابوبکر او را اندرز می‏داد که عقیده‏ات را پنهان کن‏ اما او تاب کتمان نداشت که " عشق از اول سر کش و خونی بود " .

نمونه دیگر : مورخین اسلامی یک حادثه معروف تاریخی را در صدر اسلام " و غزوش الرجیع " و روز آن حادثه را " یوم الرجیع " می‏نامند . داستانی‏ شنیدنی و دلکش دارد .

عده‏ای از قبیله " عضل " و " قاره " که ظاهرا با قریش همریشه‏ بوده‏اند و در نزدیکیهای مکه سکنی داشته‏اند در سال سوم هجرت به حضور رسول‏ اکرم آمده اظهار داشتند :

" برخی از افراد قبیله ما اسلام اختیار کرده‏اند . گروهی از مسلمانان را به میان ما بفرست که معنی دین را به ما بیاموزانند ، قرآن را به ما تعلیم دهند و اصول و قوانین اسلام را به ما یاد بدهند " . رسول اکرم شش نفر از اصحاب خویش را برای این منظور همراه آنها

فرستاد و ریاست گروه را بر عهده مردی به نام مرثد بن ابی مرثد و یا مرد دیگری به نام عاصم بن ثابت گذاشت . فرستادگان رسول خدا همراه آن هیئت که به مدینه آمده بودند روانه شدند تا در نقطه‏ای که محل سکونت قبیله هذیل بود رسیدند و فرود آمدند . یاران‏
رسول خدا بی‏خبر از همه جا آرمیده بودند که ناگاه گروهی از قبیله هذیل‏ مانند صاعقه آتشبار با شمشیرهای آهیخته بر سر آنها حمله آوردند . معلوم‏ شد که هیئتی که به مدینه آمده بودند از اول قصد خدعه داشته‏اند و یا به‏ این نقطه که رسیده‏اند به طمع افتاده و تغییر روش داده‏اند . به هر حال‏ معلوم است این افراد با قبیله هذیل ساخته‏اند و هدف ، دستگیری این شش‏
نفر مسلمان است . یاران رسول خدا همین که از موضوع آگاه شدند به سرعت‏ به طرف اسلحه خویش رفتند و آماده دفاع از خویش گشتند . ولی هذلی‏ها سوگند یاد کردند که هدف ما کشتن شما نیست ، هدف ما اینست که شما را تحویل قرشیان در مکه بدهیم و پولی از آنها بگیریم . ما هم اکنون با شما پیمان می‏بندیم که شما را نکشیم . سه نفر از اینها و از آن جمله عاصم بن‏
ثابت گفتند ما هرگز ننگ پیمان مشرک را نمی‏پذیریم ، جنگیدند تا کشته‏ شدند . اما سه نفر دیگر به نام زید بن دثنه و خبیب بن عدی و عبدالله بن‏ طارق نرمش نشان دادند و تسلیم شدند .
هذلی‏ها این سه نفر را با طناب محکم بستند و به طرف مکه روانه شدند . عبدالله بن طارق نزدیک مکه دست خویش را از بند بیرون آورد و دست به‏ شمشیر برد ، اما دشمن مجال نداد با ضرب سنگ او را کشتند . زید و خبیب‏ به مکه برده شدند و در مقابل دو اسیر از هذیل که در مکه داشتند آنها را فروختند و رفتند . صفوان بن امیه قرشی ، زید را از آن کس که در اختیارش بود خرید که به‏ انتقام خون پدرش که در احد یا بدر کشته شده بود ، بکشد . او را برای‏ کشتن به خارج از مکه بردند . مردم قریش جمع شدند که ناظر جریان باشند . زید را به قربانگاه آوردند . او با قدمهای مردانه‏اش جلو آمد و کوچکترین‏ تزلزلی به خود راه نداد .ابوسفیان یکی از ناظران معرکه بود . فکر کرد از شرائط موجود در این لحظات آخر حیات زید استفاده کند شاید بتواند یک‏ اظهار ندامت و پشیمانی و یا اظهار تنفری نسبت به رسول اکرم از او بیرون‏ کشد . رفت جلو و به زید گفت تو را به خدا سوگند می‏دهم : آیا دوست نداری که الان محمد به جای تو بود و ما گردن او را می‏زدیم‏ و تو راحت به نزد زن و فرزندانت می‏رفتی ؟ " . زید گفت :  سوگند به خدا که من دوست ندارم که در پای محمد خاری برود و من در خانه‏ام نزد زن و فرزندم راحت نشسته باشم " . دهان ابوسفیان از تعجب بازماند . رو کرد به دیگر قرشیان و گفت :  به خدا قسم من هرگز ندیدم یاران کسی او را آنقدر دوست بدارند که‏ یاران محمد ، محمد را دوست می‏دارند " . پس از چندی نوبت به خبیب بن عدی رسید . او را نیز برای دار زدن به‏ خارج مکه بردند . در آنجا از جمعیت خواهش کرد اجازه دهند دو رکعت نماز بخواند . اجازه دادند . دو رکعت نماز در کمال خضوع و خشوع و حال خواند . آنگاه خطاب به جمعیت کرد و گفت :  به خدا قسم اگر نبود که مورد تهمت قرار می‏گیرم که خواهید گفت از مرگ می‏ترسد زیاد نماز می‏خواندم " . خبیب را محکم به چوبه دار بستند . در این وقت بود که آهنگ دلنواز خبیب بن عدی با روحانیتی کامل که همه را تحت تأثیر قرار داد و گروهی از ترس خود را به روی خاک افکندند ، شنیده شد که با خدای خود مناجات‏ می‏کرد :
" اللهم انا قد بلغنا رسالة رسولک فبلغه الغداش ما یصنع بنا . اللهم‏ احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تغادر منهم احدا " ( 1 ) .
نمونه دیگر : چنانکه می‏دانیم ، ماجرای احد به صورت غم انگیزی برای‏ مسلمین پایان یافت . هفتاد نفر از مسلمین و از آن جمله جناب حمزه ، عموی پیغمبر ، شهید شدند . مسلمین در ابتدا پیروز شدند و بعد در اثر بی‏انضباطی گروهی که از طرف رسول خدا بر روی یک " تل " گماشته شدند ، مورد شبیخون دشمن واقع شدند . گروهی کشته و گروهی پراکنده شدند و گروه‏
کمی دور رسول اکرم باقی ماندند . آخر کار همان گروه اندک بار دیگر نیروها را جمع کردند و مانع پیشروی بیشتر دشمن شدند . مخصوصا شایعه اینکه‏ رسول اکرم کشته شد بیشتر سبب پراکنده شدن مسلمین گشت ، اما همین که‏ فهمیدند رسول اکرم زنده است نیروی روحی خویش را بازیافتند . عده‏ای مجروح روی زمین افتاده بودند و از سرنوشت نهائی به کلی بی‏خبر
بودند . یکی از مجروحین سعد بن ربیع بود . دوازده زخم کاری برداشته بود . در این بین یکی از مسلمانان فراری به سعد - در حالی که روی زمین افتاده‏
بود - رسید و به او گفت شنیده‏ام پیغمبر کشته شده است .
سعد گفت :اگر محمد کشته شده باشد خدای محمد که کشته نشده است . دین محمد هم‏ باقی است . تو چرا معطلی و از دین خودت دفاع نمی کنی ؟ ! " از آن طرف ، رسول اکرم پس از آنکه اصحاب خویش را جمع و جور کرد یک‏ یک اصحاب خود را یاد کرد ببیند کی زنده است و کی مرده ؟ سعد بن ربیع‏ را نیافت . پرسید کیست برود از سعد بن ربیع اطلاع صحیحی برای من بیاورد ؟ یکی از انصار گفت من حاضرم . مرد انصاری وقتی رسید که رمق مختصری از
حیات سعد باقی بود . گفت ای سعد پیغمبر مرا فرستاده که برایش خبر ببرم‏ که مرده‏ای یا زنده ؟ سعد گفت سلام مرا به پیغمبر برسان و بگو سعد از مردگان است ، زیرا چند لحظه دیگر بیشتر از عمرش باقی نمانده است . بگو به پیغمبر که سعد گفت : خداوند به تو بهترین پاداشها که سزاوار یک پیغمبر است بدهد " . آنگاه خطاب کرد به مرد انصاری و گفت یک پیامی هم از طرف من به‏ برادران انصار و سایر یاران پیغمبر ابلاغ کن . بگو سعد می‏گوید :  عذری نزد خدا نخواهید داشت اگر به پیغمبر شما آسیبی برسد و شما جان‏ در بدن داشته باشید ( 1 " .
صفحات تاریخ صدر اسلام پر است از این شیفتگیها و دلدادگیها و از این‏ زیبائیها . در همه تاریخ بشر نتوان کسی را یافت که به اندازه رسول اکرم‏ محبوب و مراد یاران و معاشران و زنان و فرزندانش بوده است و تا این حد از عمق وجدان او را دوست می‏داشته‏اند .
ابن ابی‏الحدید در شرح نهج البلاغه می‏گوید :  کسی سخن او ( رسول اکرم " را نمی‏شنید مگر اینکه محبت او در دلش‏ جای می‏گرفت و متمایل به او می‏شد . لهذا قریش مسلمانان را در دوران مکه‏  صباش " ( شیفتگان و دلباختگان ) می‏نامیدند و می‏گفتند : نخاف ان یصبو
الولید بن المغیرش الی دین محمد یعنی : بیم آن است که ولید بن المغیرش دل به دین محمد بدهد . ولئن صبا الولید و هو ریحانة قریش لتصبون قریش‏ باجمعها . یعنی : و اگر ولید که گل سرسبد قریش است دل بدهد تمام قریش بدو دل خواهند سپرد . می‏گفتند : " سخنانش جادو است ، بیش از شراب مست کننده است " فرزندان خویش را از نشستن با او نهی‏ می‏کردند که مبادا با سخنان و قیافه گیرای خود آنها را جذاب نماید . هر گاه پیغمبر در کنار کعبه در حجر اسماعیل می‏نشست و با آواز بلند قرآن‏ می‏خواند و یا خدا را یاد می‏کرد انگشتهای خویش را در گوشهای خویش فرو می‏کردند که نشنوند ، مبادا تحت تأثیر جادوی سخنان او قرار گیرند و
مجذوب او گردند . جامه‏های خویش بر سر می‏کشیدند و چهره خویش را می‏پوشاندند که سیمای جذاب او ، آنها را نگیرد . لهذا اکثر مردم به مجرد شنیدن سخنش و دیدن قیافه و منظره‏اش و چشیدن حلاوت الفاظش به اسلام‏ ایمان آوردند ( 1 " . از جمله حقایق تاریخی اسلام که موجب اعجاب هر بیننده و محقق انسان‏ شناس و جامعه شناس است ، انقلابی است که اسلام در عرب جاهلی به وجود آورد . روی حساب عادی و با ابزار آموزشها و پرورشهای معمولی اصلاح چنین‏ جامعه‏ای احتیاج به گذشت زمانی بسیار دارد تا نسل کهنه و مأنوس با رذائل‏ منقرض گردد و از نو نسلی جدید پی ریزی شود اما از اثر جذبه‏ها و کششها
نیز نباید غافل بود که گفتیم همچون زبانه‏های آتش ریشه سوز مفاسد است . غالب یاران رسول خدا به آن حضرت سخت عشق می‏ورزیدند و با مرکب عشق‏ بود که اینهمه راه را در زمانی کوتاه پیمودند و در اندک مدتی جامعه‏ خویش را دگرگون ساختند . حب علی در قرآن و سنت

بحثهای گذشته ارزش و اثر محبت را روشن ساخت و ضمنا معلوم گشت که‏ عشق پاکان وسیله‏ای است برای اصلاح و تهذیب نفس نه اینکه خود هدف باشد . اکنون باید ببینیم اسلام و قرآن محبوبی را برای ما انتخاب کرده‏اند یا نه ؟

قرآن سخن پیامبران گذشته را که نقل می‏کند می‏گوید همگان گفتند : " ما از مردم مزدی نمی‏خواهیم تنها اجر ما بر خداست " . اما به پیغمبر خاتم خطاب می‏کند :

« قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودش فی القربی »

( سوره شوری ، آیه 23 )

" بگو از شما مزدی را درخواست نمی‏کنم مگر دوستی خویشاوندان نزدیکم "

. اینجا جای سئوال است که چرا سایر پیامبران هیچ اجری را مطالبه نکردند و نبی اکرم برای رسالتش مطالبه مزد کرد ، دوستی خویشاوندان نزدیکش را به عنوان پاداش رسالت از مردم خواست ؟ قرآن خود به این سئوال جواب می‏دهد :
« قل ما سئلتکم من اجر فهو لکم ان اجری الا علی الله »
( سوره سبأ ، آیه 47 )
" بگو مزدی را که درخواست کردم چیزی است که سودش عاید خود شماست . مزد من جز بر خدا نیست " .
یعنی آنچه را من به عنوان مزد خواستم عاید شما می‏گردد نه عاید من . این‏ دوستی کمندی است برای تکامل و اصلاح خودتان . این ، اسمش مزد است و الا در حقیقت خیر دیگری است که به شما پیشنهاد می‏کنم ، از این نظر که اهل‏ البیت و خویشان پیغمبر مردمی هستند که گرد آلودگی نروند و دامنی پاک و پاکیزه دارند :
« حجور طابت و طهرت » .
محبت و شیفتگی آنان جز اطاعت از حق و پیروی از فضائل نتیجه‏ای نبخشد و دوستی آنان است که همچون اکسیر ، قلب ماهیت می‏کند و کامل ساز است . مراد از " قربی " هر که باشد مسلما از برجسته‏ترین مصادیق آن ، علی‏ است .
فخر رازی می‏گوید :
زمخشری در کشاف روایت کرده : " چون این آیه نازل گشت ، گفتند یا رسول الله ! خویشاوندانی که بر ما محبتشا

/ 0 نظر / 62 بازدید