خلاصه کتاب های شهید مطهری :استاد مطهری و روشنفکران

انتقاد استاد از برداشت غلط روشنفکران از معجزه ختمیه

قرآن کریم معجزه جاویدان خاتم پیامبران است.پیامبران پیشین از قبیل ابراهیم و موسی و عیسی که هم کتاب آسمانی داشته‏اند و هم معجزه ، زمینه‏ اعجازشان چیزی غیر از کتاب آسمانی شان بوده است، از قبیل تبدیل شدن‏ آتش سوزان به  برد و سلام  یا اژدهاشدن چوب خشک و یا زنده شدن‏ مردگان . بدیهی است که هر کدام از این معجزات امری موقت و زود گذر بوده است ، ولی زمینه معجزه خاتم پیامبران ، خودکتاب اوست .کتاب او در آن واحد  هم کتاب است و هم برهان رسالتش ، و به همین دلیل، معجزه‏ ختمیه برخلاف معجزات ، جاویدان و باقی است نه موقت و زودگذر . از نوع کتاب بودن معجزه خاتم پیامبران چیزی است متناسب با عصر و زمانش که عصر پیشرفت علم و دانش و تمدن و فرهنگ است پیشرفتها اعجاز این کتاب کریم مکشوف گردد که قبلا مکشوف نبوده است ، همچنانکه‏ جاودانگی آن متناسب است با جاودانگی پیام و رسالتش که برای همیشه باقی‏ و نسخ ناپذیر است .
قرآن کریم صریحا جنبه اعجاز و فوق بشری خود را در آیاتی چند اعلام کرده‏  همچنانکه به وقوع معجزات دیگر غیر از قرآن از خاتم الانبیاء تصریح کرده است . در قرآن مسائل فراوانی مربوط به معجزات مطرح شده است ، از قبیل‏ ضرورت همراه بودن رسالت رسولان الهی با معجزه ، و اینکه معجزه بینه‏  و حجت قاطع است  و اینکه پیامبران معجزه را به " اذن الله " می‏آورند ، و اینکه پیامبران تا آن حد معجزه می‏آورند که " آیت " و " بینه " بر صدق گفتارشان باشد اما مکلف نیستند که تابع " اقتراحات " مردم باشند و هر روز و هرساعت هر کس مطالبه معجزه بکند اجابت نمایند  به عبارت دیگر ، پیامبران  نمایشگاه معجزه"دائر نکرده و کارخانه‏ معجزه‏سازی وارد ننموده‏اند ، و امثال این مسائل . قرآن کریم همچنانکه این مسائل را مطرح کرده است،کمال صراحت‏ معجزات بسیاری از پیامبران پیشین از قبیل نوح ، ابراهیم ، لوط ، صالح ، هود ، موسی و عیسی نقل کرده است و بر روی آنها صحه گذاشته که به هیچ وجه‏ قابل تأویل نیست .معجزه محمد  از  نوع عالی‏ترین استعداد انسانی است و می‏تواند به عنوانعالی‏ترین سرمشق وی به کار آید ، سرمشقی که همواره در دسترس اوست. محمد می‏کوشد تا کنجکاوی مردم را از امور غیر عادی و کرامات و خوارق‏ عادات ، به مسائل عقلی و منطقی و علمی و طبیعی و اجتماعی و اخلاقی متوجه‏ سازد و جهت حساسیت آنها را از " عجایب و غرایب " به " واقعیات و حقایق " بگرداند ، و این کوشش ساده‏ای نیست ، آن هم با مردمی که جز در برابر هر چه غیر طبیعی است تسلیم نمی‏شوند و آن هم به دست مردی که خود را در میان آنان پیغمبر می‏خواند . خود را پیغمبر خواندن و مردم را به‏ رسالت خدایی خویش دعوت کردن و در عین حال رسما اعتراف کردن که " من‏ از غیب آگاه نیستم " ، کاری شگفت است و جز ارزش انسانی آن ، آنچه‏ سخت شورانگیز است ، صداقت خارق العاده‏ای است که در کار او احساس‏ می‏شود و هر دلی را به تقدیس و هر اندیشه‏ای را به تعظیم و تحسین وامی‏دارد . از او می‏پرسند اگر تو پیغمبری ، قیمت کالاها را از پیش به ما بگو تا در تجارتمان سود بریم . قرآن به وی دستور می‏دهد که بگو : جز آنچه خدا خواسته است ، من مالک نفع و ضرری برای خود نیستم و اگر از غیب خبر می‏داشتم خیر را زیاد می‏کردم و شر به من نمی‏رسید ، من جز بیم‏دهنده و بشارت گویی برای مردمی که ایمان دارند نیستم ( اعراف) اما پیغمبری که غیبگو نباشد و با ارواح و پریان و جنیان گفتگو نکند و هر روز کرامتی از او سرنزند ، در چشم مردم صحرا چه جلوه‏ای می‏تواند داشت ؟ محمد آنان را به تفکر در کائنات به پاکی و دوستی و دانش و وفا و فهم معنی‏ هستی و حیات وسرنوشت آدمی می‏خواند و آنان از او پیاپی معجزه می‏طلبند و غیبگویی و کرامت می‏خواهندو خدا از زبان او با لحنی که گویی چنین کاری‏ از او هرگز انتظارنمی رود می‏گوید : « سبحان ربی هل کنت‏إلا بشرا رسولا »" ( سبحان الله‏ ! مگر من جز یک بشر فرستاده‏ای هستم ؟  آنچه بیشتر مورد استناد این گروه واقع شده سوره اسراء است‏ که می‏فرماید :  و قالوا لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الارض ینبوعا /أو تکون لک جنة من نخیل و عنب فتفجر الأنهار خلالها تفجیرا / أو تسقط السماء کما زعمت‏ علینا کسفا أو تأتی فی السماء و لن نؤمن لرقیک حتی تنزل علینا کتابا نقرؤه قل سبحان ربی هل کنت‏إلا بشرا رسولا.
گفتند تو را تصدیق نمی‏کنیم تا آنکه برای ما از زمین چشمه‏ای بشکافی ، یا تو را باغی از خرما و انگور باشد که نهرها در آنها جاری سازی ، یا پاره‏ای‏ از آسمان را چنانکه گمان می‏بری بر ما بیفکنی یا خدا وفرشتگان را روبروی ما حاضر سازی، یا تو را خانه‏ای از طلا باشد به آسمان برشوی هرگز بالا رفتنت راگواهی نکنیم مگر آنکه نامه‏ای از آسمان بر ما نازل‏ کنی. بگو منزه است پروردگارم آیا من جز بشرفرستاده‏ای هستم؟ می‏گویند این آیات نشان می‏دهد که مشرکان از پیامبر معجزه‏ای ( غیر از قرآن ) می‏خواستند و پیامبر امتناع می‏کرد . پس معلوم می‏شود آنچه مشرکان از پیغمبر می‏خواستند معجزه ، یعنی آیت و بینه به منظور کشف حقیقت که حقیقت جویان حق دارند از مدعیان پیامبری‏ بخواهند ، نبوده است ، چیزی بوده که شأن پیغمبران عموما این نبوده که به‏ چنین درخواستهایی پاسخ بگویند . این است که پیامبر فرمود : "سبحان‏ الله ! من بشری رسول بیش نیستم " یعنی آنچه شما می‏خواهید چیزی نیست که‏ یک حقیقت جواز پیامبران و رسولان بخواهد و رسولان ملزم باشند به آنها پاسخ مثبت بدهند ، چیز دیگر است ، قرارداد و معامله است ، مرا دیدن و خدا را ندیدن و از من بالاستقلال چیز خواستن است  اظهار تکبر و خودخواهی‏ و اثبات امتیاز برای خود نسبت به دیگران است تقاضای یک سلسله امورمحال است.

 

نقدهایی از استاد شهید بر آثار دکتر شریعتی

اسلام شناسی یا اسلام سرایی

اسلام شناسی نیز غیر از اسلام سرایی است . آنچه در این جزوه آمده این‏ است که اسلام سوژه قرار گرفته برای یک سلسله تخیلات و حداکثر اندیشه‏های‏ دیگر . اگر ما بخواهیم اسلام را بشناسیم ، مانند هر مورددیگر باید محتوای اسلام‏ را از کتاب و سنت قولی و عملی قطعی طرح کنیم و مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم . در این جزوه آن چیزی که طرح نشده است متون اصلی اسلام است . ما نمی‏توانیم از پیش خود سخنی درباره توحید اسلام ، معاد اسلام ، انسان از نظر اسلام ، جامعه از نظر اسلام بگوییم بدون آنکه متون اصلی اسلام را در این‏زمینه طرح کنیممی‏گوید اسلام شناسی غیر از اسلام دانی است و آنگاه مسئله علوم اسلامی را طرح می‏کند که ممکن است کسی‏ عالم به علوم اسلامی باشد و اسلام شناس نباشد و در این جهت هیچ فرقی میان‏  علوم مسلمین " از قبیل طب و ریاضی و فلسفه و " علوم اسلامی " که از خود اسلام مایه می‏گیرد و برای شناسایی اسلام است از قبیل تفسیر و فقه و الهیات اسلامی ، نمی‏گذارد همه آنها را مصداق " « العلم هو الحجاب‏ الاکبر » " می‏داند و از همان روش متصوفه در تحقیر علم پیروی می‏کند .
نویسنده ایدئولوژی اسلامی را با تصویر هندسی بیان می‏کند و از باشلارد نقل‏ می‏کند که یک عقیده وقتی که شکل هندسی پیدا می‏کند بیان خودش را یافته‏ است مغلطه می‏کند خیال می‏کند هر چیزی که بیان هندسی‏اش را یافت‏ استدلال خودش را هم یافته است .می‏گوید علمای اسلامی عالم هستند ولی اسلام شناس نیستند  وحال آنکه علمای اسلامی آنچه را می‏دانند از علوم اسلامی همان را می‏شناسند وآنچه رانمی‏شناسندهمان چیزی است که نمی‏دانند نه اینکه‏ اسلام را می‏دانند ولی نمی‏شناسند . البته میان دانستن که مقابل جهل‏ است و شناختن  که در مفهومش تمیز و تشخیص و تطبیق افتاده است  نوعی خاص از دانستن است فرق است اما از قبیل فرق عام و خاص. مفهوم  شناختن به همین دلیل که در آن تمیز و تطبیق و رفع ابهام سابق‏ افتاده است برخداوند اطلاق نمی‏شود . اگر گفته‏اند  معرفت ، علم مسبوق‏ به جهل است ( یا علم مسبوق به علم است که نسیان متخلل شده باشد  و یا گفته شده است که معرفت در مورد جزئیات به کاربرده می‏شود منظور همین است که گفته شد . نویسنده با این مغلطه می‏خواهد عذر خود را بخواهد که اگر عالم اسلامی‏ نیستم اسلام شناس هستم و آنها که عالم اسلامی‏اند اسلام شناس نیستند پس‏ خیالتان راحت باشد . یک نقص بزرگ در کار این اسلام سراییها این است که از طرفی به توحید به‏ عنوان یک اصل علمی و عقلی و فلسفی و استدلالی مستقل از دین و هم از طبیعت اعتراف ندارند و صریحا انکار می‏کنند ، خدا را حداکثر در آینه‏ طبیعت می‏بینند که اندکی از چهره الوهیت را نشان می‏دهد ، حاضر نیستند خدا را دلیل بر عالم و انسان و جامعه قرار دهند  از طرف دیگر درباره‏ جهان ، انسان ، تاریخ ، جامعه اظهار نظر می‏کنند ، چون اظهار نظرها از فلسفه توحید ناشی نشده است طبعا از جاهای دیگر گدایی شده و یک نظام‏ ناهماهنگی را به وجود آورده است ، جهان‏بینی توحیدی با فلسفه تاریخ‏ ماتریالیستی و انسان اگزیستانسیالیستی و جامعه سوسیالیستی.امکان ندارد که ما بتوانیم توحید را به عنوان یک پایه جهان‏بینی معرفی‏ نماییم بدون آنکه توحید اسلام را به عنوان  اصل عمیق فلسفی که بتوان از آن جهان را شناخت بشناسیم. توحید اسلام ازخود انسانی دارد جامعه‏ای و تاریخی و جهانی نیازی به انسان اگزیستانسیالیسم و فلسفه‏تاریخ ماتریالیسم و جامعه سوسیالیسم و جهان بی قواره و ناهماهنگ ندارد .کسانی که اندیشه را و وجدان عقلی را تابع وجدان اجتماعی می‏دانند ، توحید را انعکاس روح در یک جامعه یک قطبی و شرک را انعکاس فکری یک‏ روح در یک جامعه چند قطبی می‏دانند ، هر گونه اصالت را از وجدان عقلی‏ می‏گیرند ، نظریه این کتاب تقریبا همین نظریه است .
ایراد بالاتر این است که جهان را در کل خودش - خدا و همه مخلوقات - دارای هدف و حرکت و تکامل می‏داند . این با اندیشه‏های چینی و هندی شاید سازگار است نه با اسلام ، در اسلام خدا خود هدف است و غایت هر حرکت نه‏ شی‏ء متحرک و هدف‏دار.در سراسر قرآن این نکته به چشم می‏خورد.می‏گوید  خدا برای جهان نظیر شعور است برای انسان  حق جان جهان است و جهان همچو بدن، می‏گوید جهان‏بینی توحیدی یک وحدت کلی را در وجود نشان‏ می‏دهد میان سه اقنوم : خدا ، انسان ، طبیعت ، زیرا منشأ یکی است‏ ، همه یک جهت دارند  حتی خدا  و همه با یک روح و یک اراده حرکت وحیات دارند. جامعه ایده‏آل را در ایدئولوژی اسلامی مساوی با امت می‏داند و مدعی است کلمه  امت  از هر کلمه دیگر برای بیان واحد جامعه ایده‏آل از قبیل سوسیته ، قوم ، نژاد و غیره رساتر است زیرا از یک روح مترقی و بینش اجتماعی دینامیک و متعهد و ایدئولوژیک حکایت می‏کند . می‏گوید : امت از ریشه  ام  به معنی راه و آهنگ است و امت یعنی‏ جامعه‏ای که گروهی از افراد بشری که در یک ایمان و هدف مشترک‏اند ، با هم همگام شده‏اند تا آهنگ رفتن کنند و برای نیل به هدف مشترکشان به‏ راه‏افتند . اسلام با انتخاب کلمه  امت  مسؤولیت فکری و اشتراک درحرکت و هدف و رفتن و شدن را فلسفه تشکیل اجتماع خود قرار داده است. سپس مدعی می‏شود که در امت جامعه ایده‏آل اسلامی زیر بنا اقتصاد است « من لا معاش له لا معاد له » ، نظام اجتماعی بر قسط و عدل و مالکیت مردم ( مالکیت اشتراکی ) و احیای نظام هابیلی ، جامعه بی‏طبقه‏ است بعد می‏گوید این اصل است اما برخلاف سوسیالیسم غربی که روح بینش‏ بورژوازی غرب را حفظ کرده است هدف نیست . رهبری‏ متعهد انقلابی  مسؤول حرکت و صیرورت جامعه بر اساس این جهان‏بینی و ایدئولوژی و برای تحقق تقدیر الهی انسان در فلسفه آفرینش ، امامت یعنی‏ این . می‏گوید این امت که جامعه اعتقادی مسئول مهاجر است و هدفش ساختن‏ انسان ایده‏آل ، جامعه‏ای است با سه بعد : کتاب ، ترازو ، آهن

/ 0 نظر / 6 بازدید