نظریه های منازعه conflict theories :نظریه ی کوئینسی رایت

واژه­ی منازعه (conflict) معمولا به وضعیتی اشاره دارد که در آن، گروه انسانی معینی (خواه قبیله­ای، قومی، زبانی، مذهبی، اقتصادی- اجتماعی، سیاسی، و یا غیر آن) با گروه­های انسانی معین دیگری به دلیل ناسازگاری واقعی یا ظاهری اهداف­شان، تعارضی آگاهانه داشته باشند. لوئیس کوزر منازعه را چنین تعریف می­کند، «مبارزه­ای بر سر ارزش­ها و مطالبه­ی منزلت، قدرت، و منابع نادر، که در آن هدف هر یک از طرفین خنثی­کردن، صدمه­زدن، و یا نابود ساختن رقبای خویش است». منازعه، کنش متقابل انسان­ها با یکدیگر است و شامل مبارزه افراد با محیط فیزیکی­شان نمی­گردد. منازعه با رقابت محض یکسان نیست. انسان­ها ممکن است به­خاطر دست­یابی به عناصری کمیاب به رقابت با یکدیگر برخیزند، بدون آن­که کاملا از وجود رقبای­شان آگاه بوده یا درصدد جلوگیری از دست­یابی آنها به اهداف­شان برآیند. هنگامی رقابت به منازعه تبدیل می­گردد که طرفین بکوشند موقعیت خویش را با تنزل­دادن موقعیت دیگران تقویت کرده، مانع از دست‌یابی سایرین به اهداف­شان گشته، و رقبای خویش را «از دور خارج» و یا حتی نابود سازند. منازعات با توجه به شرایط مختلف می­توانند خشونت­آمیز یا غیر خشونت­آمیز، آشکار یا نهان، قابل کنترل یا غیرقابل کنترل، و حل­شدنی یا لاینحل باشند. منازعه با «تنش[1]» هم تفاوت دارد، چه تنش معمولا به خصومت پنهان، ترس، سوءظن، تصور تضاد منافع، و شاید هم میل سلطه­طلبی یا انتقام‌جویی اشاره دارد، با این­حال تنش لزوما از سطح گرایشات و ادراکات فراتر نرفته و تعارض عملی آشکار و کوشش­های بازدارنده متقابل را در بر نمی­گیرند. هر چند تنش، اغلب مقدم بر بروز منازعه و همواره ملازم با آن است، ولی با منازعه مترادف نبوده و همیشه نیز با همکاری ناسازگار نیست.[2]

کلمات کلیدی  :  منازعه، جنگ و صلح، تضاد، تعارض، پرخاش گری، حل و فصل منازعه، علوم سیاسی

واژه­ی منازعه (conflict) معمولا به وضعیتی اشاره دارد که در آن، گروه انسانی معینی (خواه قبیله­ای، قومی، زبانی، مذهبی، اقتصادی- اجتماعی، سیاسی، و یا غیر آن) با گروه­های انسانی معین دیگری به دلیل ناسازگاری واقعی یا ظاهری اهداف­شان، تعارضی آگاهانه داشته باشند. لوئیس کوزر منازعه را چنین تعریف می­کند، «مبارزه­ای بر سر ارزش­ها و مطالبه­ی منزلت، قدرت، و منابع نادر، که در آن هدف هر یک از طرفین خنثی­کردن، صدمه­زدن، و یا نابود ساختن رقبای خویش است». منازعه، کنش متقابل انسان­ها با یکدیگر است و شامل مبارزه افراد با محیط فیزیکی­شان نمی­گردد. منازعه با رقابت محض یکسان نیست. انسان­ها ممکن است به­خاطر دست­یابی به عناصری کمیاب به رقابت با یکدیگر برخیزند، بدون آن­که کاملا از وجود رقبای­شان آگاه بوده یا درصدد جلوگیری از دست­یابی آنها به اهداف­شان برآیند. هنگامی رقابت به منازعه تبدیل می­گردد که طرفین بکوشند موقعیت خویش را با تنزل­دادن موقعیت دیگران تقویت کرده، مانع از دست‌یابی سایرین به اهداف­شان گشته، و رقبای خویش را «از دور خارج» و یا حتی نابود سازند. منازعات با توجه به شرایط مختلف می­توانند خشونت­آمیز یا غیر خشونت­آمیز، آشکار یا نهان، قابل کنترل یا غیرقابل کنترل، و حل­شدنی یا لاینحل باشند. منازعه با «تنش[1]» هم تفاوت دارد، چه تنش معمولا به خصومت پنهان، ترس، سوءظن، تصور تضاد منافع، و شاید هم میل سلطه­طلبی یا انتقام‌جویی اشاره دارد، با این­حال تنش لزوما از سطح گرایشات و ادراکات فراتر نرفته و تعارض عملی آشکار و کوشش­های بازدارنده متقابل را در بر نمی­گیرند. هر چند تنش، اغلب مقدم بر بروز منازعه و همواره ملازم با آن است، ولی با منازعه مترادف نبوده و همیشه نیز با همکاری ناسازگار نیست.[2]
 
ماهیت منازعه
با توجه به ریشه­ها و علل موجده و شرایط و موقعیت­های مختلف، منازعات ممکن است دارای ماهیتی خشونت­آمیز یا مسالمت­آمیز، آشکار یا نهان، کنترل‌پذیر یا کنترل­ناپذیر، قابل حل یا غیرقابل حل باشند. بنابراین، منازعه لزوما به صورت خشونت­آمیز تجلی و ظهور نمی­کند. از این رو امروزه بسیاری سیاست را هنر کارگردانی منافع متعارض و متضاد تعریف می­کنند که فرایندی برای حل و فصل مسالمت­آمیز منازعات مختلف است.[3]
 
رویکردهای مختلف در مورد مفهوم منازعه
1-منازعه امر ذاتی موجودات اجتماعی است. 2- منازعه مربوط به طبیعت و ساختار جامعه است. 3- منازعه یک امر اخلال­برانگیز در سیستم اجتماعی و نشانه­ی آسیب­پذیری[4] است. 4- منازعه نقش کارکردی در سیستم اجتماعی دارد و برای تحول اجتماعی ضروری است. 5- منازعه ویژگی اجتناب­ناپذیر منافع دولت­های رقیب در صحنه­ی بین­المللی است. 6- منازعه یک سوء­برداشت، سوء‌محاسبه ناشی از ارتباطات ضعیف بین طرفین یک کشمکش می­باشد. 7- منازعه روند عمومی تمام جوامعه است. در یک جمع­بندی از رویکردهای فوق، آنها را می­توان از نگاه جامعه­شناسی به­گونه زیر خلاصه نمود:
جامعه­شناسان پیرو مکتب تالکوت پارسونز به لحاظ تاکیدی که بر سازگاری اجتماعی، سمت­گیری ارزشی مشترک و حفظ نظام دارند منازعه را نوعی بیماری تلقی می­کنند که دارای عواقب گسیختگی است. اما بیشتر جامعه‌شناسان اروپایی از قبیل مارکس، سایمل، رالف دارندورف، و نیز بیشتر جامعه­شناسان دوره­ی بیش از پارسونز مانند رابرت پارک، جان برجس، ویلیام سامز، چالز کولی،­ای آر راس، و آلبیون اسمال و در دهه­های اخیرتر جسی برنارد و لوئیس کوزر، منازعه را در خدمت مقاصد مثبت اجتماعی به­شمار آورده­اند. از دید نظریه­پردازان کارکردی­گرا، منازعه نه تنها موجب یکپارچگی گروه می­شود بلکه به ایجاد هویت گروهی نیز کمک کرده، مرزهای گروه را روشن­تر ساخته و انسجام گروه را افزایش می­دهد.[5]
 
انواع نظریات منازعه
کنث والتس در اثر برجسته­ی خود به نام «انسان، دولت و جنگ»[6] سه تصور متمایز از روابط بین­الملل را مطرح می­سازد که معمولا بر اساس آنها به تجزیه و تحلیل ریشه­های جنگ پرداخته می­شود. طبق تصور اول، ریشه­ی جنگ را باید در طبیعت و رفتار انسان جستجو کرد. طرفداران دومین تصور نیز با توجه به ساختار درونی دولت­ها به تبیین جنگ می­پردازند. بر اساس تصور سوم نیز ریشه­ی جنگ در شرایطی نهفته است که نظریه­پردازان سیاسی قدیم آن­را «فقدان مرجع بین‌المللی»[7] نامیده­اند. بر اساس این تصورات، دو نوع تبیین از منازعه ارائه شده است:[8]
1-      نظریه­های خرد منازعه: که مربوط به طبیعت و رفتار انسان­ها می­شود. تحلیل­گران خردنگر در جستجوی سائقه­های ناخودآگاه پرخاش­گری، نگاه خود را به درون تک تک اعضاء هر نوع متوجه می­سازند و تردید دارند که بتوان برای منازعه­ی اجتماعی و بین­المللی، انگیزه­های آگاهانه یافت. نظریه­های خرد سیستمی منازعه دارای چند زیر نظریه می­باشند که عبارتند از:
الف: نظریه­های زیست­شناختی و روان­شناختی: این نظریه­ها بر ریشه­های رفتار انسان­ها تاکید کرده و استدلال می­کنند که رقابت­ها و منازعات سیاسی- اقتصادی فردی و اجتماعی، معلول تلاش انسان برای برآورده ساختن نیازهای زیستی و روانی فرد است. از نظریه­های دیگری که زیر مجموعه­ی نظریه­های زیست­شناسی[9] و روان­شناسی[10] قرار می­گیرند می­توان به نظریه­های پرخاش‌گری[11]، رفتار­شناسی[12]، و ناکامی – پرخاش­گری، اشاره کرد.
ب: نظریه­ی یادگیری اجتماعی: نظریه­پردازان یادگیری اجتماعی نظیر آلبرت باندورا، به نظریه­های غریزی و زیست­شناختی و پرخاش­گری و نظریه­های روان‌شناختی به دیده­ی تردید می­نگرند. ناندورا این مسئله را رد می­کند که نیروی پرخاش­گری در موجودات زنده بدون آن­که به محرکی خارجی نیاز باشد، باید هرچه سریع­تر آزاد شود. در مقابل، وی بر عوامل محیطی آزادکننده­ی نیروی پرخاش‌گری تاکید می­کند.[13]
 
2-      نظریه­های کلان منازعه: که مربوط به نیروهای وسیع­تر اجتماعی و سیاسی می­شود. عموم تحلیل­گران کلان­نگر، بیان صریح انگیزه­ها و دلائل آگاهانه برای توسل افراد به خشونت در داخل و در میان جوامع را مهم تلقی می­کنند. آنها این­گونه اظهارات را خصوصا برای تبیین علت وقوع منازعات مشخص میان طرف­های مشخص و در زمان­های مشخص حائز اهمیت می­دانند. آنان برای این حکم توسیدید اعتبار خاصی قائلند: «اگر می­خواهید بدانید که چرا مردم با هم می­جنگند از خودشان بپرسید تا برایتان بگویند».[14]
نظریه­های کلان سیستمی، منازعه (جنگ و صلح) را در سطح نظام بین­الملل و بر اساس ویژگی­های آن توضیح می­دهند. آنچه جنگ­طلبی را تشویق یا تحدید می­کند متغیرهای سیستمیک می­باشد نه متغیرهای در سطح واحدهای تشکیل­دهنده­ی نظام. از جمله­ی این نظریه­های سیستمیک می­توان به نئورئالیزم، نئولیبرالیسم و سازه­انگاری اشاره کرد.
الف: نئورئالیزم: اگرچه نئورئالیزم یک نظریه­ی رئالیستی است که بسیاری از مفروضه­های رئالیزم کلاسیک مانند، کشورمحوری، قدرت­محوری، یکپارچه و  عاقل بودن کشورها را قبول دارد، اما استدلال می­کند که به­رغم اعتقاد رئالیزم کلاسیک، ریشه­ی جنگ و صلح در ساختار نظام بین­الملل نهفته است، نه سرشت انسان و ماهیت کشورها. در حالی­که واقع­گرایانی چون مورگنتا استدلال می­کنند که قدرت­طلبی ریشه در طبیعت نوع بشر دارد، نو واقع­گرایانی چون والتز به وضعیت آنارشیک نظام بین­الملل اشاره دارند.
ب: نئولیبرالیزم: نئولیبرالیزم یک تلاش نظری بود برای سازش لیبرالیزم و رئالیزم. نهادگرایان نئولیبرال نیز همانند نئورئالیست­ها به­نقش کشورها و قدرت آنها در نظام بین­الملل[15] اذعان دارند. و همچنین نظام بین­الملل را آنارشیک و فاقد یک مرجع و اقتدار مرکزی می­دانند. اما بر خلاف نئورئالیزم، نهادگرایی نئولیبرال به نقش سازنده­ی نهادهای بین­المللی در سیاست بین­الملل مستقل از توزیع قدرت بین کشورها اعتقاد دارد.
ج: سازه­انگاری[16] ساختاری: این نظریه جایگاهی میانه بین مرزهای نظریه­های خردگرایی اثبات­گرا و پست­مدرنیزم تفسیرگرای رادیکال دارد. محصول مناظره­ی راسیونالیسم و رادیکالیزم در روابط بین­الملل در دهه­ی 1990م است. سازه‌انگاران به سه گزینه تاکید می­کنند: اول این­که ساختارهای هنجاری یا عقیدتی به همان اندازه­ی ساختارهای مادی حائز اهمیت هستند. دوم این­که فهم این­که چگونه ساختارهای غیرمادی هویت­های[17] بازیگران را مقید می­کند، از این نظر حائز اهمیت است که بر چگونگی تعریف منافع و به تبع آن، کنش­های بازیگران تاثیر می­گذارد. سوم این­که کارگزاران و ساختارها به صورت متقابل تاسیس و ایجاد می­شوند. باید اذعان داشت که امروزه دیگر نظریه­های زیست‌شناختی و روان­شناختی که منازعه و جنگ را امری بیولوژیک و غریزی در انسان می­دانستند، تقریبا منسوخ شده­اند. و می­توان پیش­بینی[18] کرد که در آینده، منازعه و همکاری در سطح بین­المللی، بیشتر تحت­تاثیر عوامل و منابع غیرمادی در چارچوب ساختارهای هنجاری، گفتمانی و فرهنگ بین­الاذهانی خواهد بود. بدین معنا که اولا، منابع مادی از طریق ساختار دانش و معرفتی که در آن تعریف می­شوند، برای کنش کشورها معنا می­یابند و ثانیا، هویت کشورها که معلول تعامل اجتماعی آنها در نظام بین­الملل است، نقش تعیین­کننده­ای در پدیده­ی منازعه و همکاری خواهد داشت. لازم به ذکر است که نئولیبرالیزم و سازه­انگاری ساختاری، لزوما در سطح سیستمی (کلان) قرار ندارند.[19]
 
متفکران، ریشه­های منازعه
متفکران و نظریه­پردازان سیاسی، جامعه­شناسان، روان­شناسان، حقوقدانان و دیگر دانشمندان علوم، نظریات مختلفی در مورد منازعه و به­طور خاص، جنگ ارائه کرده­اند، در زیر به برخی از آنها اشاره می­نماییم:
1-      روسو: معتقد بود که فرد به­عنوان یک حیوان اجتماعی، رفتارش نیز در جامعه تحت­تاثیر تمایلات مخرب حیوانی یا خرد انسانی اوست. در این برداشت، انسان در قالب جامعه مطرح می­شود و رفتار او نیز متاثر از محیطی است که او یک محصول طبیعی آن است. در تعبیر روسو، علت عمده­ی منازعه و جنگ نه انسان است و نه دولت، بلکه نظام حاکم بر جامعه یا state system است. جنگ و خونریزی رهبران و حاکمان جامعه به خاطر  شهرت، قدرت، ثروت و اقتدار و غیره از جمله انگیزه­هایی است که در پشت این زشت­ترین و پلیدترین پدیده­ی اجتماعی نوع بشر وجود دارد.  
2-      زیگموند فروید، اریک فروم، هارولد لاسول، و کنراد لورنز: از جمله­ی دانشمندان و متفکرانی هستند که هر یک در زمینه­های خاص خود در مورد رفتار انسان­ها در جامعه نظریه­پردازی کرده­اند و تمایلات سازنده و مخرب نوع بشر را زیر ذره­بین برده­اند.
3-      داروین: طرفداران نظریه­ی داروین بر این اعتقاد هستند که انسان­ها مانند موجودات دیگر در ذات و فطرت خود رفتاری خشونت­آمیز و حیوانی دارند و همواره در صدد سلطه­جویی و حذف یکدیگرند و در این میان دوام و بقا، نصیب قوی­ترین آنها می­شود.
4-      امانوئل کانت: معتقد بود که صلح در میان انسان­ها یک حالت طبیعی نیست، بلکه آنچه طبیعی و فطری است منازعه و جنگ است.
5-      کنراد لورنز: نشان می­دهد که روحیه­ی سلطه­جویی و تجاوز موجب بقای نوع بشر شده است.
6-      اریک فروم: معتقد است که عشق به زندگی و سازندگی ذاتا در فطرت بشر موجود است، فقط باید زمینه­ی تجلی آن­را به­وجود آورد، در غیر این صورت انسان در راه تخریب آن گام برخواهد داشت. به عبارت دیگر اگر محیط را تغییر دهید، رفتار انسان را می­تونید تغییر دهید.
7-      مارکسیست­ها: آنها خشونت و تجاوز و منازعه و جنگ را به­گونه دیگری تعبیر می­کنند. آنها برای توجیه نظرات خود از قلمرو جامعه­شناسی کمک می‌گیرند و منازعه و خشونت را ناشی از تضاد طبقاتی می­دانند.
8-      ریمون آرون: به عقیده­ی آرون، جنگ به خودی خود متعلق به قلمرو هنر و دانش نیست، بلکه یک پدیده متعلق به زندگی اجتماعی است و تا هنگامی که بشریت به وحدت کامل در چارچوب یک حکومت جهانی نرسد، اختلاف بین سیاست داخلی و سیاست خارجی وجود دارد و لاجرم تعارض، تضاد، منازعه و جنگ اجتناب­ناپذیر خواهد بود.
9-      کوئینسی رایت: کوشش بسیار وسیع و عمیقی درباره­ی علل و ماهیت جنگ انجام داده است. او در کتابی تحت عنوان «تحقیق در باب جنگ» چهار مولفه­ی عمده را در این خصوص ردیابی و تحلیل کرده است. این عناصر عبارتند از: الف: تحول دانش فنی یا تکنولوژی، به­ویژه فنون مربوط به مسائل نظامی. ب: حقوق، به­ویژه قواعد و قوانینی که به پیش­گیری و هدایت جنگ مربوط است. ج: تشکیلات اجتماعی، به­ویژه آن­چه که به واحدهای سیاسی، قومی ملت­ها، امپراطوری­ها و سازمان­های بین­المللی مربوط می­شود. د: افکار عمومی و برداشت­های مرتبط با هدف­ها[20] و ارزش­ها.[21] این چهار عامل یا چهار محور اصلی، که متغیر­ها و پدیده­هایی مثل تکنولوژی، حقوق، سیاست، جامعه‌شناسی، روان­شناسی، فرهنگ و بیولوژی انسان را در بر می­گیرند، همواره در معرض تغییر و تحول و اختلال هستند و در نتیجه نظم جامع را برهم می­زنند و سبب بروز جنگ و خشونت می­شوند.[22]
 
حل و فصل منازعه
تعاریف و تعابیر مختلفی از مفهوم حل و فصل منازعه مطرح شده است. یکی از نویسندگان به دو بعد ارزشی و توصیفی نظریه­ی منازعه اشاره می­کند. در مفهوم ارزشی، حل منازعه به معنی تغییر در شراطی است که احساس یا تلقی منازعه از بین می­رود در حالی­که وضعیت برای طرفین دعوا قابل قبول باشد. به­عبارت دیگر، مفهوم ارزشی مربوط به حل صلح­آمیز بدون خشونت منازعه است که برای طرف­های درگیر عادلانه باشد. در بعد توصیفی، حل منازعه به معنی روشی است بدون توجه به این­که طرف­های درگیر به یک نتیجه­ی قابل قبول برسند. در این میان، حل منازعه در برگیرنده نتایجی است که ممکن است کشمکش را با ابزارهای سرکوب­گرانه پایان دهد.
حل و فصل منازعه در برگیرنده­ی تمامی ابزارهای غیر­خشونت­آمیز برای رفع کشمکش بین اشخاص، گروه­ها، سازمان­ها و مسائل بین­المللی است که در زیر به آنها اشاره می‌نماییم:
1.      مدیریت منازعه: این مفهوم به طیف گسترده­تر منازعه اشاره دارد و منازعات خشونت­آمیزی را در بر می­گیرد که محدودیت، کاهش و مهار منازعه جزء ویژگی­های آن است.
2.      تغییر شکل منازعه: این اصطلاح مرتبط به روابط اجتماعی غیر­عادلانه است و به­ویژه در مورد منازعات نامتقارن کاربرد دارد. تغییر شکل منازعه برای درک روندهای صلح و همچنین بر تغییر شکل اساسی در روابط طرفین منازعه و شرایطی که در آن منازعه به وجود آمده است دلالت دارد.
3.      مذاکره: فرایندی است که طرف­های درگیر با گفتگو و بحث به دنبال حل اختلاف­شان هستند.
4.      میانجی­گری: میانجی­گری یکی از روش­های اولیه­ی جایگزین حل و فصل منازعه می­باشد. میانجی­گری در بر گیرنده­ی مداخله­ی طرف ثالث در روند مذاکره می­باشد. نقش میانجی­گر، کمک به طرفین منازعه به منظور برقراری ارتباطات موثر و پیدا کردن راه­حل قابل قبول دو طرفه می­باشد.
5.      حل مساله: رویکردی است که در آن طرف­های منازعه برای بازنگری مجدد در روند یک منازعه به منظور رسیدن به نتیجه­ی برد- برد فراخوانده می­شوند.
6.      استقرار صلح: به مفهوم نزدیک ساختن دیدگاه­های طرفین منازعه به یکدیگر از طریق مسالمت­آمیز است. هدف از استقرار صلح، فراهم نمودن بیشتر فضای گفتگو و مذاکره میان طرف­های متخاصم می­باشد.
7.      حفظ صلح: اشاره به وضعیت و موقعیت نیروهای مسلح بین­المللی برای جداسازی نیروهای نظامی متخاصم دارد که اغلب با اقدامات غیرنظامیان برای نظارت بر روش­های مداخله­ی انسان­دوستانه همراه می­شود.
8.      صلح­سازی: اشاره به شرایطی دارد که فعالیت میانجی­گری صلح و نیروهای حافظ صلح را با پرداختن به موضوعات ساختاری منازعه و روابط بلندمدت طرف­های منازعه استحکام می­بخشد. هدف صلح­سازی تلاش به منظور تغییر در برداشت یا نگرش طرف­های منازعه، و هدف صلح­بانان تغییر در رفتارهای تخاصمی به سوی رفتارهای صلح­آمیز و هدف صلح­سازی تلاش برای حل منازعات درونی و ریشه­ی منازعه فائق آمدن بر آن می­باشد.[23]

[1] . tention
[2]. دوئرتی، جیمز؛ و فالتزگراف، رابرت؛ نظریه­های متعارض در روابط بین­الملل، ترجمه­ی علی­رضا طیب و وحید بزرگی، جلد اول، تهران، نشر قومس، چاپ دوم، 1376، ص296
[3]. همان، جلد دوم، ص 512
[4] . vulnerability
[5]. جوادی ارجمند، محمدجعفر؛ و متین جاوید، مهدی؛ بررسی نقش حل و فصل منازعه در روابط بین­الملل، فصلنامه­ی سیاست، مجله­ی دانشکده­ی حقوق و علوم سیاسی، دوره­ی 38، شماره­ی 1، 1387، ص 5
[6] . Man. the State and War
[7] . international anarchy
[8]. دوئرتی، جیمز؛ و  فالتزگراف، رابرت؛ پیشین، جلد دوم، ص419
[9] . biology
[10] . psychology
[11] . aggression
[12] . ethology
[13]. دوئرتی، جیمز؛ و فالتزگراف، رابرت؛ پیشین، جلد دوم، صص 440-422
[14]. همان، جلد دوم، ص479
[15] . international system
[16]. جهت مطالعه­ی بیشتر: ر.ک: مشیرزاده، حمیرا؛ سازه­انگاری به­عنوان فرانظریه روابط بین­الملل، مجله­ی دانشکده حقوق و علوم سیاسی (دانشگاه تهران)، پاییز 1383، شماره 65 صص 144-113 و همچنین؛ مشیرزاده، حمیرا؛ تحول در نظریه­های روابط بین­الملل، تهران، سمت، چاپ سوم،  1386، ص 338 و همچنین؛ جک
/ 0 نظر / 131 بازدید