خلاصه کتاب های شهید مطهری : اسلام ومقتضیات زمان

برای روشنفکران مسلمان در عصر ما که از نظر کیفیت زبده‏ترین طبقات‏ اجتماعی می‏باشند و از نظر کمیت خوشبختانه قشر قابل توجهی به شمار می‏روند ، مهمترین مسئله اجتماعی " اسلام و مقتضیات زمان " است .
دو ضرورت فوری ، مسؤولیتی سنگین و رسالتی دشوار بر دوش این طبقه‏ می‏گذارد . یکی ضرورت شناخت صحیح اسلام واقعی به عنوان یک فلسفه اجتماعی‏ و یک ایدئولوژی الهی و یک دستگاه سازنده فکری و اعتقادی همه جانبه و سعادتبخش ، و دیگر ضرورت شناخت شرائط و مقتضیات زمان و تفکیک‏ واقعیات ناشی از تکامل علم و صنعت از پدیده‏های انحرافی و عوامل فساد و سقوط .
برای یک کشتی که می‏خواهد اقیانوسها را طی کند و از قاره‏ای به قاره‏ دیگر برودوجود قطب نما برای جهت‏یابی و هم لنگر محکم برای محفوظ ماندن‏ و غرق نشدن و زیرپاگذاشتن جزر و مدها ضروری است ، همچنانکه شناخت وضع و موقعیت جغرافیائی دریا در هر لحظه‏ امری حتمی است . ما باید از طرفی اسلام را به عنوان یک راهنمای سفر و یک لنگر محکم و نگهدارنده از غرق شدن در جزر ومدها ، و هم شرائط خاص‏ زمان را به عنوان مناطق و منازل بین راه که باید مرتبا به آنها رسید و
گذشت کاملا بشناسیم تا بتوانیم در اقیانوس متلاطم زندگی به سرمنزل مقصود برسیم .
از نظر گروه نامبرده در اینجا مشکل لاینحلی وجود ندارد ، فقط آشنا نبودن‏ با حقایق اسلام و یا تمیز ندادن میان عوامل توسعه و پیشروی زمان و میان‏ جریانها و پدیده‏های انحرافی که لازمه طبیعت بشری است ممکن است مسئله را به صورت معما جلوه دهد . ولی افراد و طبقاتی هستند که این مسئله را واقعا به صورت یک معمای‏ لاینحل و به صورت یک تضاد آشتی ناپذیر می‏نگرند و معتقدند " اسلام " و مقتضیات زمان " دو پدیده غیر متوافق و ناسازگارند و از این دو حتما یکی را باید انتخاب کرد ، یا باید به اسلام و تعلیمات اسلامی گردن نهاد و از هر گونه نوجوئی و نوگرائی پرهیز کرد و زمان را از حرکت بازداشت و یا باید تسلیم مقتضیات متغیر زمان شد و اسلام را بعنوان پدیده‏ای متعلق به‏ گذشته به بایگانی تاریخ سپرد . روی سخن در این مقاله با اینگونه افراد است .
استدلال این گروه اینست که اسلام به حکم اینکه دین است بویژه که دین‏ خاتم است و دستوراتش جنبه جاودانگی دارد و باید همانطور که روز اول‏ بوده برای همیشه باقی بماند ، یک پدیده ثابت و لایتغیر است و اما زمان‏ در طبع خود متغیر و کهنه و نوکن است ، طبیعت زمان اقتضای دگرگونی دارد و هر روز اوضاع و احوال و شرائط خلق می‏کند مغایر با شرائط پیشین . چگونه ممکن است چیزی که در ذات‏ خود ثابت و لایتغیر است با چیزی که در ذات خویش متغیر و سیال است‏ توافق و هماهنگی داشته باشند ؟ آیا ممکن است تیرهای برق و تلفن که در منطقه معینی در کنار جاده‏ها نصب ی‏شوند با اتومبیلهائی که مرتبا از جاده‏ها عبور می‏کنند و در دو لحظه در یک نقطه نیستند توافق و هماهنگی‏ داشته باشند ؟ آیا ممکن است جامه‏ای که برای یک کودک دوساله دوخته‏ می‏شود تا بیست سالگی او مورد استفاده قرار گیرد در حالی که جامه در طول‏ بیست سال همان است که بوده و تن کودک ماه به ماه و سال به سال رشد باید اعتراف کرد که مشکلی است و ارائه راه حل صحیح آن چندان آسان‏ نیست . این مشکل آدمی را به یاد مشکلی می‏اندازد که فلاسفه الهی تحت‏ عنوان " ربط متغیر به ثابت " و " ربط حادث به قدیم " طرح کرده و راه حل آن را ارائه کرده‏اند . مشکل فلاسفه از آنجا پیدا می‏شود که علت‏ متغیر باید متغیر و علت ثابت باید ثابت باشد و همچنین علت حادث باید حادث و علت قدیم باید قدیم باشد پس چگونه است که همه متغیرها و حادثهای جهان در نهایت امر به یک علت ازلی غیر قابل تغییر منتهی‏ می‏گردد ؟ فلاسفه " رابطی " کشف کرده‏اند که از وجهه‏ای ثابت و ازلی است‏ و از وجهه‏ای متغیر و حادث ، و معتقدند که او است پیوند دهنده متغیرها و حادثها به ذات قدیم و کامل ازلی اینجا طبعا این پرسش در ذهن مطرح می‏شود که آیا در مسئله " اسلام و مقتضیات زمان " نیز که یک مسئله اجتماعی است پای یک " رابط " در میان است ؟ اگر چنین است آن " رابط " چیست و از چه مقوله‏ای است ؟
حقیقت اینست که در استدلال فوق درباره عدم امکان توافق میان اسلام و مقتضیات زمان نوعی " مغالطه " به کار رفته است هم در ناحیه اسلام و هم‏ در ناحیه مقتضیات زمان .
اما از ناحیه اسلام از آن نظر که جاودانگی قوانین اسلام و نسخ ناپذیری آن‏ که امری قطعی و از ضروریات اسلام است با قابلیت انعطاف که امری است‏ مربوط به سیستم قانونگزاری اسلام و خود اسلام خود بخود با مکانیسم مخصوص‏
که از مختصات سیستم قانونگزاری اسلام است به وجود می‏آورد یکی فرض شده‏ است و حال اینکه این دو تا کاملا از یکدیگر جدا و قدرت شگرف‏ جوابگوئی فقه اسلامی به مسائل جدید هر دوره‏ای نکته‏ای است که اعجاب‏ جهانیان را برانگیخته است . تنها در زمان ما مسائل جدید رخ ننموده است‏ ، از آغاز طلوع اسلام تا قرن هفتم و هشتم که تمدن اسلامی در حال توسعه بود
و هر روز مسائل جدید خلق می‏کرد ، فقه اسلامی بدون استمداد از هیچ منبع‏ دیگر وظیفه خطیر خویش را انجام داده است . در قرون اخیر بی توجهی‏ مسؤولین امور اسلامی از یک طرف و دهشت زدگی در مقابل غرب از طرف دیگر
موجب شد که این توهم پیش آید که قوانین اسلامی برای عصرجدید نارسا است.
اما از ناحیه مقتضیات زمان . مغالطه‏ای که از این ناحیه به کار رفته از آن جهت است که چنین فرض شده که خاصیت زمان اینست که‏ همه چیز حتی حقایق جهان را نیز فرسوده و کهنه نماید . و حال آنکه آنچه در زمان کهنه و نو می‏شود ماده و ترکیبات مادی است ، یک ساختمان ، یک‏
گیاه ، یک حیوان ، یک انسان محکوم به کهنگی و زوال است ، اما حقایق‏ جهان ثابت و لایتغیر است . آیا جدول فیثاغورث به حکم اینکه بیش از
دوهزار سال از عمرش می‏گذرد کهنه شده است ؟ آیا گفته سعدی : " بنی آدم‏ اعضای یک پیکرند " چون هفتصد سال از عمرش می‏گذرد منسوخ و غیر قابل عمل‏ است ؟ آیا به دلیل اینکه عدالت و مروت و وفا و نیکی چندین هزار سال‏ است که دهان به دهان می‏گردد مندرس شده است ؟ بلکه گفتن اینکه جدول‏ فیثاغورث عمر چندهزار ساله دارد و گفته سعدی عمر هفتصدساله ، غلط است ،
محتوای جدول فیثاغورث و شعر سعدی حقایقی ازلی و ابدی می‏باشند و آنان‏ بازگو کننده آن حقایقند و بس .
می‏گویند قوانین عصر برق و هواپیما و فضانورد نمی‏تواند عینا همان قوانین‏ عصر چراغ نفتی و اسب و قاطر و الاغ باشد . جواب اینست که شک نیست که‏ در عصر برق و هواپیما مسائل جدیدی رخ می‏نماید که باید پاسخ خودش را بازیابد ولی هیچ ضرورتی ایجاب نمی‏کند که الزاما چون برق بجای چراغ نفتی‏ و هواپیما به جای الاغ آمده است باید مسائل حقوقی مربوط به اینها از قبیل‏
خرید و فروش و غصب و ضمان و وکالت و رهن هم یک سره تغییر کند و یا چون والدین و فرزندان و زوجین اعصار گذشته الاغ سوار بوده‏اند و پدران و
مادران و فرزندان و شوهران و زنان عصر ما هواپیما سوارند پس الزاما باید حقوق والدین براولاد و حقوق‏ اولاد بر والدین و حقوق زوجین بر یکدیگر در عصر ما بکلی دگرگون شود.  اسلام راه است نه منزل و توقفگاه . خود اسلام از خود به عنوان راه صراط مستقیم ) یاد می‏کند . غلط است که بگوئیم چون منزلها عوض شود راه‏ هم باید عوض شود . در هر حرکت منظم دو عنصر اساسی وجود دارد : عنصر تغییر مواضع که متوالیا صورت می‏گیرد و عنصر ثبات راه و مدار حرکت .
ثانیا آیا تنها اسلام است که به عنوان یک ایدئولوژی و یک فلسفه‏ اجتماعی و یک راهنمای سفر و حرکت و تکامل مدعی جاودانگی است ؟ ! آیا مکتبهای اجتماعی دیگر که خود بیش از همه سنگ اصل تغییر را به سینه‏ می‏زنند و هر پدیده‏ای را ناپایدار می‏دانند خود آن مکتب را نیز متغیر و ناپایدار می‏دانند ؟ می‏دانیم که جهان بینی مارکسیسم براصل تغییر و عدم‏ ثبات طبیعت بنا شده است ولی هرگز مارکسیستهای اصیل ، مارکسیسم را به‏
عنوان پدیده‏ای کهنه و متعلق به قرن گذشته تلقی نمی‏کنند ، هرگز نمی‏گویند به دلیل اینکه شخص کارل مارکس دوران جوانی را پشت سرگذاشت پیر شد و سپس مرد ، مارکسیسم هم محکوم به پیری و مرگ است ، برعکس از مارکسیسم‏ به عنوان اصولی پولادین و خلل ناپذیر یاد می‏کنند .
لنین درباره مارکسیسم می‏گوید : " شما نمی‏توانید حتی یکی از فرضیات‏ اساسی یا یک جزء ذاتی از فلسفه مارکسیسم را حذف کنید بدون آنکه ترک‏
حقیقت واقعی کرده باشید و بدون آنکه در آغوش دروغهای ارتجاعیون بورژوا قرار گرفته باشید . فلسفه مارکس‏ مانند یک قطعه محکم پولاد است " ( 1 ) .
چرا ؟ آیا استثنائی در جهان رخ داده است ؟ یا خیر ، مارکسیسم از آن‏ جهت این ادعا را دارد که یک فلسفه است نه یک پدیده ، و به علاوه‏ فلسفه‏ای است که به حسب ادعای خود قوانین واقعی زندگی بشر را شناخته‏ است .
بدیهی است که مارکسیسم نمی‏تواند این ادعا را در انحصار خود قرار دهد .
هر فلسفه اجتماعی می‏تواند این ادعا را اظهار کند و دلیل خود را ارائه دهد . هیچ مکتب اجتماعی را به دلیل شناسنامه و تاریخ تولد نمی‏توان محکوم به‏ زوال و فنا دانست .
از اینرو ما اگر بخواهیم درباره اسلام و مقتضیات زمان قضاوت کنیم تنها راه اینست که با معارف اسلامی آشنا شویم و روح قوانین اسلامی را درک‏
کنیم و سیستم خاص قانونگزاری اسلامی را بشناسیم تا روشن شود که آیا اسلام‏ رنگ یک قرن معین و عصر مشخص دارد و یا از مافوق قرون و اعصار ، وظیفه‏ رهبری و هدایت و سوق دادن بشر را به سوی تکامل برعهده گرفته است .
البته توجه داریم که نظریه‏ای درباره تاریخ وجود دارد که می‏توانیم آن را " مادیت تاریخ " بنامیم یعنی اینکه تاریخ از نظر ماهیت یک موجود
صددرصد مادی است ، نیروئی که موتور تاریخ را به حرکت می‏آورد روابط اقتصادی جامعه بشری است و سایر شؤون حیاتی اعم از فرهنگی و دینی و قضائی‏ و اخلاقی تابعهای پاورقی :
1 - " بعثت و ایدئولوژی " صفحه 42 نقل از کتاب مادیت و انتقاد تجربی . متغیری است از روابط اقتصادی ، و روسازیهایی است بر روی این زیرسازیها ، و طبعا با دگرگونی روابط تولیدی و اقتصادی ، همه شؤون زندگی بالطبع‏ دگرگون می‏گردد . اگر این نظریه درست باشد جبرا و الزاما با تکامل ابزار تولیدی و روابط اقتصادی همه چیز باید تغییر کند .
اکنون مجال نقد این نظریه که نیازمند به بسط زیادتری است نیست ، همین‏ قدر می‏گوئیم این نظریه نتوانسته است توجیه درستی از تاریخ بیابد و هم‏ نتوانسته تأییدی از صاحبنظران مستقل الفکر و غیرمقلد به دست آورد .
تاریخ ، ساخته انسان و روابط انسانها است . در انسان و در روابط انسانی‏ عناصر پایدار زیادی وجود دارد که ثبات و بقاء خود را علی رغم تغییرات‏ روابط اقتصادی حفظ کرده است .
اکنون نوبت آن است که در مختصات سیستم انونگزاری اسلام بحثی به عمل‏ آوریم ، همان مختصاتی که سبب شده بدون آنکه اجازه بدهد نسخ و تبدیل در اصل قوانین اسلام رخ دهد و بدون آنکه بگذارد کوچکترین آسیبی به جاودانگی‏
آن برسد آن را نرم و قابل انعطاف و انطباق با صور متغیر زندگی ساخته‏ است . علت تغییر مقتضیات زمانها « انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض والجبال فابین ان یحملنها و
اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا »( 1 ) .
این آیه شریفه قرآن که تلاوت شد از آیات بسیار پرمعنی قرآن کریم است‏ . اینکه عرض می‏کنم پرمعنی است ، با اینکه همه آیات قرآن پرمعنی می‏باشد ، از این نظر است که بعضی از آیات قرآن به شکلی مطلب را عرضه می‏دارد که مردم را وادار به تفکر و تعمق می‏کند .
قرآن کریم زیاد به تفکر دعوت می‏کند یا به طور مستقیم و یا غیر مستقیم‏ . دعوتهای مستقیم قرآن کریم به تفکر همان آیاتی است که رسما موضوع تفکر را عنوان کرده است ، بی فکری را مذمت و ملامت کرده است : « ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لا یعقلون »( 2 ) بدترین جنبندگان در
نظر خدا کدامند ؟ آیا آنهائی هستند پاورقی :
1 - سوره احزاب ، آیه . 72
2 - سوره انفال ، آیه . 22 که ما آنها را نجس العین می‏خوانیم ؟ یا بدترین حیوانات آنهائی هستند که‏ ضرب المثل کودنی هستند ؟ نه ، بدترین جنبندگان در نظر خدا و با مقیاس‏ حقیقت عبارت است از انسانهائی که گوش دارند و کرند ، زبان دارند و گنگ و لالند ، قوه عقل و تمیز به آنها داده شده است ولی آن را به کار
نمی‏اندازند و فکر نمی‏کنند . نظیر این آیه که دعوت به تعقل شده است در قرآن زیاد است .
یک سلسله آیات داریم که غیرمستقیم مردم را به تعقل دعوت کرده است .
آنها هم چند دسته‏اند و نمی‏خواهیم همه آنها را عرض کنیم چون از مطلبی که‏ در نظر گرفته‏ام دور می‏مانیم . یک دسته از این آیات آیاتی است که مطلبی‏ را با شکل و صورتی طرح می‏کند که عقل را بر می‏انگیزد به تفکر کردن و تأمل‏ کردن . این خود یک روش خاصی است که برای تحریک عقول به کار برده شده‏ است . از جمله همین آیه است . در این آیه که در موضوع انسان است ، به‏ شکلی مطلب بیان شده که انسان وقتی این آیه را تلاوت می‏کند فورا چند علامت سؤال در جلو خودش می‏بیند . « انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان‏ ظلوما جهولا ». ما امانت را بر آسمانها و زمین عرضه کردیم . این امانت‏ چیست ؟ کدام امانت است ؟ چگونه عرضه کردیم ؟ بر کی عرضه کردیم ؟ بر آسمانها و بر زمین و کوهها . چگونه امانتی را می‏شود بر آسمان و زمین و کوه عرضه کرد ؟ امانت را ما عرضه داشتیم بر آسمانها ، بر زمین و بر کوهها اما آنها از اینکه این امانت را بپذیرند امتناع کردند . کلمه‏ « ابین یحملنها »آمده است ، یعنی امتناع کردند از اینکه این امانت را به دوش بگیرند . معلوم می‏شود نوع امانت نوعی است که این موجودات که‏ این امانت بر آنها عرضه شده است باید تحمل بکنند ، به دوش بگیرند ، نه‏
صرف اینکه بپذیرند . شما در امانتهای معمول می‏گوئید که فلانی فلان امانت‏ را پذیرفت ، نمی‏گوئید به دوش گرفت . اما اینجا قرآن کریم می‏فرماید اینها امتناع کردند از اینکه این امانت را به دوش بگیرند . این " امانت به دوش گرفتن " موضوعی در ادبیات عربی و فارسی شده است . حافظ می‏گوید : آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند « و حملها الانسان »اما انسان این امانت را به دوش گرفت . فورا این‏
سؤال پیش می‏آید که ما همه انسانها را می‏بینیم ولی روی دوش آنها چیزی‏ نمی‏بینیم . کدام بار است که بر دوش انسانها گذاشته شده است ؟ پس‏ معلوم می‏شود این شکل دیگری است ، یک امانت جسمانی نبوده است که خدا یک جسمی را عرضه بدارد به زمین ، بگوید نه ، به کوهها ، بگوید نه ، به‏ آسمانها ، بگوید نه ، ولی به انسان بگوید تو ، انسان بگوید بلی من حاضرم. بعد می‏فرماید : « انه کان ظلوما جهولا » انسان که تنها موجودی بود که‏ حاضر شد این امانت را به دوش بگیرد ظلوم است . " ظلوم " از ماده ظلم‏ است . ظلم یعنی ستمگری . ظلوم مبالغه در ظالم بودن است . این موجودی که‏ این امانت را به دوش گرفت بسیار ستمگر است . جهل به معنی نادانی ، و
جهولا مبالغه در نادانی است : و بسیار نادان هم هست . این باز یک سلسله‏ سؤالهای دیگر به وجود می‏آورد : آیا خدا که این امانت را عرضه داشت ،
عرضه داشت که بپذیرند و به دوش بگیرند یا عرضه داشت که به دوش نگیرند ؟ مسلم عرضه داشت که به دوش بگیرند . حالا که هیچ مخلوقی به‏
خود اجازه نداده است و جرأت نکرده است که این امانت را به دوش بگیرد و تنها در میان صف مخلوقات ، انسان قدم جلو گذاشته و گفته من حاضرم ، حالا که قبول کرده چرا این موجود را قرآن ظلوم و جهول خوانده است ؟ این قسمت آخر یعنی موضوع ظلوم و جهول بودن ، بعد از موضوع امانت ، از مشکل‏ترین موضوعاتی بوده است که همیشه علمای اسلامی ، مفسرین ، عرفا ، روی‏ این موضوع فکر می‏کردند که معنی ظلوم و جهول بودن چیست ؟
اینکه عرض کردم این آیه یک آیه پرمعنی می‏باشد مقصودم همین بود که‏ عرض کردم . یعنی این آیه کریمه با زبانی مطلبی را بیان کرده است که خود
به خود سؤالات زیادی را ایجاد می‏کند و عقل بشر را وادار به فکر و اندیشه‏ می‏کند .
البته از نظر تمام مفسرین و از نظر اخبار شیعه و سنی هیچ جای تردید نیست که این امانت از نوع امور جسمانی و مادی نبوده است بلکه یک امر
معنوی است . یعنی در میان مخلوقات یک امری است که خدا اسم آن را امانت گذاشته است . حالا چرا اسم آن را امانت گذاشته است بماند ، بلکه‏
توفیقی پیدا شد و عرض کردیم . یک موضوعی بوده که خدا نام آن را امانت‏ گذاشته است و در عالم تکوین بر تمام مخلوقات عرضه کرده ولی آنها
نتوانستند به دوش بگیرند یعنی استعداد آن را نداشتند .
معنای عرضه کردن چیست ؟ معنای عرضه کردن اینست که هر کمالی و هر فیضی‏ از ناحیه خدا بر تمام مخلوقات عرضه می‏شود ، فقط آنکه استعداد دارد می‏پذیرد و آنکه استعداد ندارد نمی‏پذیرد .
می‏توانید مثال بزنید به پیغمبری ، به امانت ، به علم و به هر چه که‏ بخواهید . آیا این موهبت که نامش رسالت است از طرف خداوند به بعضی‏
از انسانها عرضه می‏شود و از بعضی دیگر مضایقه می‏شود ؟ یعنی پیغمبری را به‏ پیغمبر عرضه کردند پذیرفت ، به من عرضه نکردند ، اگر به من هم عرضه‏ می‏کردند می‏پذیرفتم ؟ یا نه ، آن حقیقتی که نامش وحی است ، رسالت است‏
، نبوت است ، یک حقیقتی است که از ناحیه خداوند هیچگونه مضایقه‏ای [در عرضه آن ] نیست ، آن حقیقت بر همه مخلوقات عرضه می‏شود ، به سنگ هم‏ اگر بتواند بپذیرد می‏دهند ولی سنگ نمی‏تواند بپذیرد ، حیوان نمی‏تواند بپذیرد ، انسانها هم نمی‏توانند بپذیرند مگر افراد بخصوصی .
آن امانت هم که خدا می‏فرماید عرضه داشتیم ، بر تمام مخلوقات عرضه‏ کردند و هیچکدام از مخلوقات نتوانستند آن را بپذیرند مگر انسان .
پس تا اینجا می‏فهمیم که در انسان یک استعدادی وجود دارد که در موجودات دیگر آن استعداد وجود ندارد . انسان چون استعداد آن را داشت به‏
او داده شد .
حالا آن امانت چیست ؟ ما از خود همین کلمه « یحملنها » می‏توانیم‏ بفهمیم چیست . معلوم می‏شود یک امری است که به دوش گرفتنی است .
البته جسمانی و مادی نیست ولی تحمل کردنی است . وقتی به اخبار و روایات مراجعه می‏کنیم می‏بینیم آن چیزی که تفسیر می‏کرده‏اند با همین معنی‏ جور در می‏آید . آن امانت چیست ؟ گفتند تکلیف و وظیفه و قانون . یعنی اینکه زندگی انسان زندگی‏ای‏ باشد که او باید در پرتو تکلیف و وظیفه آن را صورت بدهد یعنی برای او وظیفه معین بکنند و او هم بار تکلیف ، بار قانون ، بار مسؤولیت را به‏
دوش بگیرد ، و این همان چیزی است که در غیر انسان وجود ندارد یعنی غیر انسان ، همه مخلوقات و موجودات وظایفی را که انجام می‏دهند بدون تحمل‏ مسؤولیت است ، روی اجبار و الزام است . تنها انسان است که می‏شود برای‏
او قانون طرح کرد و او را مختار و آزاد گذاشت و به او گفت اگر راه‏ سعادت را می‏خواهی طی کنی باید از اینجا بروی و اگر راه بدبختی را می‏خواهی بروی از این طرف ، و در هر حال اختیار با خودت است ، حالا این‏ تو هستی و این راه . این موضوع نامش تکلیف است .
مطلبی که تا اینجا عرض کردم یک مطلب مقدماتی بود ، بعد راجع به آن‏ باز هم توضیح خواهم داد .
باید اول عرض بکنم که در این شبها راجع به چه موضوعی می‏خواهم صحبت‏ بکنم . حقیقتش اینست که خودم مردد بودم ، و طبع من هم همیشه اینجور است که می‏خواهم موضوعی را عنوان بکنم که مورد احتیاج است و شبهای‏
متوالی در اطراف همان موضوع صحبت بکنم تا آن را حلاجی کرده و حل بکنم ، و از طرف دیگر فکر من همیشه اینست که مسائلی را عنوان بکنم که کمتر
درباره آنها فکر و بحث می‏شود .
در میان موضوعاتی که به نظر رسید ، یک موضوع بیشتر جلب توجه کرد که‏ درباره آن بحث بکنم و البته اگر ببینم مستمعین این موضوع را نمی‏پسندند و موضوعات دیگری را پیشنهاد می‏کنند ، چون شب‏ اول است مانعی ندارد از فردا شب موضوع را عوض کرده و موضوع دیگری را مطرح می‏کنیم . آن موضوعی که به نظر بنده رسیده مسئله "مقتضیات زمان " است که مسئله مهمی است و البته بیشتر طبقه تحصیل کرده و دنیا دیده‏ درباره این مطلب سؤال می‏کنند . من خودم از اینکه بیشتر با این طبقات‏ تماس دارم و برخوردهای زیادتری دارم احساس می‏کنم که این یک عقده روحی‏ عجیبی است که آیا انسان می‏تواند مسلمان باشد و در عین حال خودش را با مقتضیات زمان تطبیق دهد یا نه ؟ گاهی می‏پرسند اساسا با توجه به اینکه‏
مقتضیات زمان تغییر می‏کند چگونه می‏شود انسان دیندار بماند ، چون لازمه‏ دینداری اینست که انسان خودش را در مقابل مقتضیات زمان نگاه دارد و
مقتضیات زمان تغییر می‏کند و چاره‏ای نیست . گاهی از کیفیتش سؤال می‏کنند که چه جور بایستی انسان خودش را تطبیق بدهد . یک عده می‏گویند انطباق‏ پیدا کردن ، ضد دین و مذهب است ، یک عده هم این موضوع را بهانه قرار
داده و علیه دین تبلیغ می‏کنند ، می‏گویند به همین دلیل انسان نباید پایبند به دین باشد چون دین مانع تجدد و مانع نوخواهی و پیشروی است و انسان اگر بخواهد در این دنیا ترقی داشته باشد باید طرفدار تجدد و نوخواهی و دشمن‏ کهنه باشد پس به همین دلیل انسان نباید دیندار باشد .
ممکن است بعضی به اهمیت این موضوع پی نبرند اما بدانند اگر این مسأله‏ برای خودشان مطرح نیست برای بچه‏هایشان مطرح است و اگر برای فرزندانشان‏ هم امروز مطرح نیست دو روز دیگر مطرح خواهد شد . پس خوب است که ما این مسأله را بشکافیم و ببینیم‏ نظر اسلام راجع به " مقتضیات زمان " چیست و اصلا منطق چه اقتضا می‏کند که وقتی فردا با افرادی مواجه شدیم که می‏گویند باید با زمان پیشروی کرد و دائما به روحانیون می‏گویند خودتان را با زمان تطبیق بدهید آیا پیشنهادشان‏ صحیح است یا نه ؟
این موضوع به نظر من ارجح آمد که چند شبی روی آن بحث بکنیم . البته‏ موضوعات زیادی در ضمن این موضوع پیش می‏آید که باید بحث کنیم . مثلا یک‏
بحثی است راجع به " اخلاق " . یک عده می‏گویند اخلاق نسبی است ، و این‏ موضوع " نسبیت اخلاق " در نوشته‏ها بسیار به چشم می‏خورد . می‏گویند اخلاق‏ خوب و بد به طور مطلق نداریم . یعنی اینکه اخلاق خوب همیشه خوب است و اخلاق بد همیشه بد است ، اینطور نیست ، بعضی از اخلاقیات برای مردم‏ معینی و در زمان معینی خوب است و برای دیگران بد . اخلاق یک امر نسبی‏
است ، اخلاقی وجود ندارد که برای همه مردم و در همه زمانها خوب باشد .
یک مسأله دیگر که باز به همین مناسبت باید روی آن بحث کرد بحثی است‏ راجع به زیربنای تاریخ ، و مارکسیست و غیر مارکسیست در این زمینه‏
نظریاتی دارند و ما ناچاریم در ضمن مباحث خود از آن بحث کنیم .
برای اینکه مفهوم این آیه روشن بشود یک مطلب را در نظر بگیرید : انسان زندگی اجتماعی دارد یعنی باید با اجتماع زندگانی بکند و الا منقرض‏ می‏شود . ولی انسان ، تنها موجودی نیست که باید زندگی اجتماعی داشته باشد .                                        در میان حیوانات هم بسیاری‏وجود دارند که زندگی اجتماعی دارند . مقصود این نیست که آنها فقط با هم‏ هستند چون صرف باهم بودن زندگی اجتماعی نیست . مثلا آهوها با هم به طور دسته و گله زندگی می‏کنند ، باهم چرا می‏کنند ، با هم حرکت می‏کنند ، ولی‏ زندگی اجتماعی ندارند ، زیرا در میان آنها تقسیم کار و تقسیم مسؤولیت و
تشکیلات وجود ندارد . زندگی اجتماعی یعنی زندگی‏ای که در آن تقسیم کار و تقسیم مسئولیت و نظم و تشکیلات وجود داشته باشد . بعضی از حیوانات‏واقعا زندگی اجتماعی و تشکیلاتی دارند ، در زندگی آنها تقسیم کار هم وجود دارد ، همینجور که افراد بشر کارها را تقسیم کرده‏اند و تولید و توزیع‏ دارند یعنی مایحتاج خودشان را تولید می‏کنند و بعد روی حساب معینی تقسیم‏ می‏کنند ، آنها هم تولید و توزیع دارند ، تولیدهای فنی می‏کنند .
در چند سال پیش کتابی منتشر شد که بسیار کتاب خوبی بود و من در نوشته‏هایم به آن کتاب استناد کرده‏ام به نام " و راز آفرینش انسان " که نویسنده آن یک پروفسور آمریکائی است و به فارسی ترجمه شده . در آن‏ کتاب نوشته است : " بسیاری از حشرات کوچک هستند مانند بعضی از مورچگان که اینها کشت و دامداری دارند . بعضی از حشرات ، حشرات دیگر را که مایعی نظیر شیر در پستان دارند اهلی می‏کنند و در مقابل از شیر آنها
استفاده می‏کنند و شیرها را در میان خودشان تقسیم می‏کنند " . همینطور که‏در میان افراد بشر تشکیلات هست آنها هم تشکیلات دارند ، فرمانده دارند ، فرمانبر دارند ، سرباز دارند . کتابهائی که راجع به این نوع حشرات نوشته شده قابل ملاحظه است . پس تنها موجودی که‏ زندگی اجتماعی دارد انسان نیست ، خیلی از حیوانات هم هستند .
ولی یک تفاوت کلی وجود دارد . مطالعات علمی دانشمندان نشان می‏دهد موجوداتی که مانند انسان زندگی اجتماعی دارند از وقتی که پا به دنیا
گذاشته‏اند همین تشکیلات را داشته‏اند و تا امروز هم عوض نشده است یعنی‏ برعکس تاریخ تمدن بشر که ادوار زیادی دارد مثلا می‏گوئیم انسان عهد جنگل ، انسان عهد حجر ، انسان عهد آهن ، عهد بخار و بعد هم عهد اتم ، حیوانات‏ اینجور نیستند ، هر نوع از انواع حیوانات یک نوع زندگی دارد ، زندگی‏ یک نوع متطور و متکامل نمی‏شود مگر آنکه خود نوع عوض شود و نوع دیگری‏ جای آن را بگیرد و به عبارت دیگر حیوان در زندگی خود ابتکار و خلاقیت‏ ندارد ، نمی‏تواند وضع و طرز زندگی خود را عوض کند و شکل دیگر و تازه‏تر به آن بدهد ، برخلاف انسان که دارای چنین قدرت خلاقه و ابتکاری هست .
برای حیوان تجدد و نوخواهی وجود ندارد ولی برای انسان وجود دارد . حال‏ چرا ؟ دلیلش « انا عرضنا الامانه علی السموات ». . . است . دلیلش‏ اینست که انسان فرزند بالغ و رشید خلقت است ، انسان فرزندی است که‏ خلقت ، حمایت و سرپرستی مستقیم خود را از روی او برداشته و او را از
نعمت آزادی و اختیار و ابتکار و استعداد مسؤولیت برخوردار کرده است ، پیمودن راه تکامل را برعهده خودش گذاشته است . انسان به حکم : « و خلق‏
الانسان ضعیفا »از لحاظ " فعلیت " از همه حیوانات ناتوان‏تر پا به‏ هستی می‏گذارد ، و از لحاظ استعداد و راهی که می‏تواند با قدم آزاد خود طی کند
از همه کاملتر و مجهزتر به دنیا می‏آید . به انسان قوه انتخاب و کشف و ابتکار و خلاقیت داده شده است . انسان قادر است شکل تولید و توزیع‏
مایحتاج خود را عوض کند ، ابزارها و وسایل نوتر و بهتر از پیش اختراع‏ نماید ، سیستم زندگی خود را عوض کند ، در روابط اجتماعی خود و در طرز
تربیت و اخلاق خود تجدید نظر نماید ، محیط را و زمین را و زمان را به نفع‏ خود تغییر دهد ، شرایط و اوضاع و احوال اجتماع خود را عوض نماید .
اینست که مقتضیات زمان برای انسان وضع متغیری دارد و برای حیوان وضع‏ ثابتی دارد .
از همین جا این مسأله پیش می‏آید که اسلام به عنوان یک دین و یک آئین‏ و به عنوان یک قانون زندگی با مقتضیات متغیر زمان چه می‏کند ؟ آیا نظر
اسلام اینست که باید با مقت
/ 0 نظر / 319 بازدید