کاربرد نظریات سیاسی قرن بیستم

نظریه سیاسی به عنوان یک معرفت یا شناخت حول محوراین سوال مطرح می شودکه چه کسی باید حکومت کند ؟ وقتی صحبت از معرفت و شناخت می شود خواستگاه آن به فلسفه سیاسی کلاسیک یعنی یونان و روم باز می گردد به ویژه آراء افلاطون و ارسطو . عمده مسئله در قالب نظریه سیاسی کلاسیک که معمولاً از آن به عنوان علوم سیاسی کلاسیک یاد می کنند پاسخ به پرسش معرفت یا آگاهی و شناخت چیستی جهان است که اساساً تلاش نظریه پردازان سیاسی حول این پرسش متمرکز بود که انسان کیست ؟ جهان چیست ؟ جایگاه و نقش انسان در جهان چیست ؟

 

از این پرسش در پاره ای منابع به عنوان بحران آتنی یاد شده است ، این بحران از پیش از افلاطون شروع و در قالب دو مقوله : 1) معرفت knowldge  و 2 ) عقیده یا فکر opinion بود . این عقیده که از آن به بحران آتنی یاد می شود در واقع در حوزه نظریه و علوم سیاسی کلاسیک است منظور از این بحران ، همواره یک نوع تنش و اختلاف و تفاوت در نوع نگرش به پدیده ها به ویژه در پاسخ به سوال چیستی و چرایی انسان می باشد . برخی از متفکران مثل افلاطون و سقراط و پیشا سقراطیان قائل به برتری معرفت بر عقیده بودند در فرایند تطور پاسخ پرسش مذکور افلاطون و سقراط معمولاً به افکار یا عقیده در برابر دانش و معرفت اهمیت و اعتبار قائل می شوند در حالیکه در نقطه مقابل ارسطو برای معرفت و دانش اهمیت و اعتبار قائل می شد .فرآیند مذکور چه در پاسخ افلاطونی و چه در پاسخ ارسطویی حول مفهوم خاصی که از ان به عقل جهانی یا عقل کلی یاد می شود دور می زند یا به تعبیری به کشف آن می انجامد به این ترتیب کشف عقل جهانی را می توان هسته علوم سیاسی یا نظریه سیاسی کلاسیک به حساب آورد که اساس آن به عنوان یک پیامد بر داعیه جامع و کامل بودن عقل دور می زند داعیه که بعد ها در قرن بیستم بار دیگر از سوی برخی جریان های نظری احیاء شد .

آنچه از مفهوم عقل کل جهانی در نظریات سیاسی قرن بیستم در سطح وسیع و گسترده کاربرد پیدا کرده است ، عموماً همین مفهوم عقل کل یا عقل جهانی است که بسیاری از نظریه های سیاسی جدید مدرنیسم در صورت بندی مدرنیته از قرن هجدهم میلادی به این طرف به آن قائل بودند و زمینه بسط و توسعه آن فراهم آوردند . منتها اینبار در قالب مفهوم عقلانیت ابزاری یا عقل فنی که ساید به نوعی یادآور همان عقل معاش کلاسیک باشد ، با این تفاوت که عقل معاش بیشتر ناظر به جنبه های سود گرایانه Utilitarianistic  است در حالیکه عقل ابزاری و عقل فنی علاوه بر آن ، وجوه منفی و تبعات مخرب را با خود به همراه دارد .عقل جهانی وعقل کلی در نظریه سیاسی کلاسیک در قالب logos که معمولا یاد آور خداوند چه در دوران باستان وچه در قرون وسطی میشد ، بود . بنابراین از نوعی قداست و تمامیت تجزیه ناپذیر برخوردار بود . logos کلی در عرصه سیاست ترجمان یا انعکاسی از logos الهی به شمار می رفت . در حالیکه در نظریه سیاسی مدرن مفهوم عقل کلی یا جهانی ، نه آن جنبه های همه شمول وجهانی را داراست ، یعنی تمامیتی واحد ، یکپارچه و تجزیه ناپذیر نیست ، بلکه پدیده ایست خود تجزیه شدنی و قابل تقلیل وانتقال به غیر ، علاوه براین به وجوه قدسی مابانه و الهی نیز قائل است و بیشتر جنبه های ابزاری ، منفعت جویانه ، ویرانگر و مخرب را تداعی می کند . چیزی که باز به تعبیر شارحان و نظریه پردازان در دهه های آخر قرن بیستم بویژه لیوتار و دریدا ، کاملا خرد و تجزیه پذیر و تقلیل یافتنی است . عقل جهانی مورد نظر نظریه سیاسی مدرن ، مبین عقلانیت مکانیکی و ماشین واره است که در نهایت به سیطره تکنولوژی و صنعت و دستاورد های مهیب و مخرب آن می انجامد . 

در سوی دیگر با نظریه سیاسی مدرن سر و کار داریم . نظریه سیاسی کلاسیک تا قرون هفدهم و هجدهم  به طول انجامید ، گر چه با فراز ونشیبهای بسیار ، تاثیرات خاص خود را بر جریانات فکری و فلسفی به جا نهاد . اما در قرون جدید نظریه سیاسی مدرن به یمن کشف تاریخ توانست خود را از بسیاری از قیدها رها سازد  . گر چه در تمام طول قرون کلاسیک و وسطی ، مفهوم رویکرد عقلانی به امور و پدیده ها تداوم داشت اما تنها در قرن نوزدهم بود که این معنا از پوسته سنتی خود خارج شد .  تا پیش از پیدایش نظریه سیاسی مدرن ، بستر وقوع وقایع وحوادث ، بستر ذهن وعقل محسوب می شد . وقایع و حوادث واجد نوعی سرشت خیالی واسطوره ایی متا فیزیکال و دینی بودند . چنان که گفته شد در بسترهای مذکور ، مفهوم mythos تا مدتهای مدید کیفیت logos را در خود مستقر داشت ، یا بر آن تسلط داشت . اما مدتها طول کشید تا logos از سیطره mythosرهایی یابد . بعضی از نظریه پردازان به تسامح ظهور سیاست ارسطو را تجلی نسبی خروج logos از سیطره mythos می دانند ، در حالیکه بسیاری از نظریه پردازان معتقدند اگرچهlogos از سیطره mythosخارج شده است ، اما بعدها درقالب بیان مسیحیت ، بامفهوم الهی مسیحیت پیوند می خورد. تفاوت اساسی دیگری که مفهوم عقل در نظریه سیاسی مدرن با عقل کلاسیک دارد ، در این است که این مفهوم این بار در قالب reasonسر بر می آورد و از ریشه یونانی ratio به معنای نسبت ، سهم ، برخه ، کسر ، پاره و... می باشد . مفهوم reason عقلی است که به طور نسبتا کاملی از سیطره logos و mythos رهایی یافته و عقلی سود باورانه ، دوراندیشانه ، آینده نگر ، حسابگر و مال اندیش است . بستری که این عقل به توجیه وتبیین پدیده ها می پردازد دیگر نه بستر های میتولوژیکال ، اسطوره ایی ، اساطیری یا قهرمانانه یا بسترهای خدایگانی ، بلکه بستر تاریخ و تاریخی است که قهرمانان و بازیگران و کارگزاران آن نه قهرمانان و خدایگان ، بلکه به ما هو انسان است . نظریه سیاسی کلاسیک در صدد تببین وقایع و حوادث تاریخی بر حسب کنش و اراده انسانهاست . مارکس و سوسیالیستهای قرن نوزدهم و کارل مانهایم در قرن بیستم این نظریه را فربه ساختند ، در منظر مارکس سیاست به منزله یک علم عقلانی هدفمند و جهت دار است که که به کمک نظریه ها ومفاهیم ، ایدئولوژیها و الگو های مختلف به تبیین حوادث تاریخی کمک میکند ، ضمن آنکه خود نیز حاصل و پرورده حوادث و وقایعی است که در بستر مذکور(تاریخ) شکل می گیرد. به این ترتیب سیاست هم حوادث تاریخی را تبیین می کند ، و هم خود حاصل این بستر است ، زیرا به زعم این نظریه، سیاست جز کنش واراده جهت دار و هدفدار بازیگران انسانی در بستر تاریخ چیز دیگری نیست.اما نظریه سیاسی معاصرعموما برمبنای توسل به علوم طبیعی و تجربی ، سعی دارد تا از دو حوزه گفتمانی دیگر متفاوت و متمایز باشد . اساس توسل به علوم طبیعی در اواخر قرن هجدهم وآغاز قرن نوزدهم با تدوین فلسفه علم پوزیتیویستی توسط آگوست کنت فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی پایه ریزی شد . به این معنا که نظریه سیاسی یا علوم سیاسی تنها در صورت شایستگی علمی بودن است که می تواند از چارچوبهای روش شناسی پوزیتیویسم تبعیت نماید . در این میان در قرن بیستم چند جریان دیدگاه فوق را تشدید کردند ؛ اول بسط و گسترش مفهوم نسبیت گرایی بود که سبب در هم ریختن بسیاری ازجزمیات و قطعی اندیشی های پیشین شد . امر مطلق ، امر مقدس ، امر معتبر وامر والا ، اعتبار و انتفاع خود را از دست دادند و پدیده ها در سایه شک اندیشی به راحتی مورد تردید و انکار قرار گرفتند . دیدگاه ها و نظریات نسبی گرایانه  ماکس وبر و ساختارهایی که وی بر مبنای عقلانیت ابزاری و فنی مطرح کرده بود در کنار ظهور جنبش رفتارگرایی که از حوزه علوم رفتاری و روانشناسی به حوزه مطالعات سیاسی کشیده شدند نیز این تمایل به علم گرایی و پوزیتیویسم را تشدید کردند و در نهایت کار به ظهور رویکردهای تازه ، همچنین نظریه های جدید انجامید . مفهوم سیاست خود ، ویا تلاش برای اثبات مفهوم خود ، به ظهور و تدوین دیدگاه هایی در باب سرشت انسان منتهی شد . و سرانجام در قالب مارکسیسم ، نقد انسان بورژوا ، نقد از خود بیگانگی و مفاهیم کالا شدگی و شیء گشتگی به صورت اجزاء وعناصراصلی آن درآمد ، و بار دیگر مفهوم خود اجتماعی در هسته مطالعات نظریه سیاسی قرار گرفت.

 اساسا مفهوم نظریه سیاسی با پرسشها و موضوعاتی سر و کار دارد که بیانگر سرشت واحد ویکپارچه است ودر عین حال دائما در حال تکامل است .و درباره موضوعات و پرسشهایی است که ناظر به رابطه حکومت وشهروندان و یا حقوق و اختیارات و تکالیف فرد وطبقات اجتماعی ، دامنه اقتدار واعمال قدرت حکومت ویا دولت و نظایر آن است ، که البته در هریک از این حوزه ها چالش و دیدگاه های متفاوت و رویکردهای متضاد از سوی نظریه پردازان سیاسی ارائه شده است.

در قرن بیستم بنا به دلایل عدیده ،کاربرد نظریه سیاسی ، شمول ودامنه بسیار وسیعی یافته است . علت گسترش کاربرد آنرا می توان از منظر های مختلف بررسی کرد ، این علل را می توان در قالب علل پارادایمی ، علل رشته ایی و دلایل بستر مندی یا contextualجستجو کرد . منظور از علل پارادایمی ، ظهور و سر برآوردن گفتمانهای نظری و جریانهای مفهومی ایی است که از سوی جماعت علمی خاص نظریه سیاسی ، یعنی نظریه پردازان برجسته سیاسی ، مانند جان دیویی ، هانا آرنت ، مایکل ساندل ( اصحاب نظریه سیاسی کامیونیتاریا نیسم ) یا مایکل اوکشات ، لئو استرائوس، یا نورمن پودوردس ( اصحاب مشرب محافظه کاری ) و یا یورگن هابرماس ، بندتو کروچه ، کارل یاسپرس ، جان رالز ( اصحاب نظریه لیبرال ) ویا در حوزه های مربوط به تلاش نظریه سیاسی برای تغییر جهان در آثار بسیاری از متفکران تجلی پیداکرده است ، که از جمله می توان به آثار ژان ژوره ، همچنین آثار رزا لوگزامبورگ و آثار نویسندگانی چون کارل روزلی که در حوزه سوسیالیسم دموکراتیک نظریه پردازی کردند اشاره کرد ، همچنین به نویسندگانی چون ، لنین  ، کارل کائوتسکی ، لئون تروتسکی ، آنتونیو گرامشی ، جوزف استالین و مائو تسه دونگ در حوزه کمونیسم و انقلابیگری اشاره کرد . ویا نظریه های سیاسی فاشیسم و راست افراطی در آثار متفکرانی چون موریس باره ، بنیتوموسولینی ، خوزه آنتونیو پریمو دو ریورا ، و آدولف هیتلر ، ودر حوزه آنارشیسم و آزادی با آراء نویسندگانی چون آگوستین سوشه ، مارتین گوبر ، رابرت پل ولف ، که همراه با سه نظریه اول جزء نظریه هایی محسوب می شوند که  چشم انداز اساسی آنها ( چشم انداز دموکراتیک ) محسوب می شود ، گرچه تفاوتهایی در دامنه و گستره دموکراتیک بودن آنها به چشم می خورد .

در یک جا نظریات لیبرال و لیبرال دموکراتیک هابرماس ، یاسپرس و رالز وجود دارد ودر جای دیگر نظریات ضد دولت و آزادی گرایانه   libertarianisticو نظریات آنارشیم که به نفی و طرح مقوله محو دولت می پردازند وجود دارند که به عبارت دیگر خواستار آزادی فرد و نهادهای مختلف از سیطره هرگونه اجبار و اقتدار بیرونی می باشند .

دسته دوم نظریه های سیاسی ، نظریه های سوسیالیسم دموکراتیک ، کمونیسم و انقلابیگری و نظریه های متاثر از جهان بینی فاشیستی است که در حوزه نظریات آرمان گرایانه ایی قرار دارند که داعیه متحول ساختن جهان را در سر دارند . 

دسته سوم که به منزله نظریه های سیاسی مبتنی برنوعی رادیکالیسم آرمانگرایانه و تخیلی بنا شده اند ، معمولا به عنوان حوزه نظریه های سیاسی موسوم به تخیل رادیکال از آنها یاد می شود . یعنی نظریاتی که بر خلاف دو حوزه قبل ، امکان ظهور و جلوه عملی پیدا نکردند و بیشتر در حد انگاره ها و طرح های تخیلی باقی ماندند . در این حوزه نیز به سه دسته نظریه سیاسی برمی خوریم .

اول : نظریه های سیاسی انتقادی برگرفته از آراء نظریه پردازان و متفکران مکتب فرانکفورت که  عموما به نظریه انتقادی جامعه و به طور اختصار به نظریه انتقادی موسوم است ، در این طیف به آراء کسانی چون ماکس هورکهایمر ، والتر بنیامین ، تئودور آدورنو ، هربرت مارکوزه ، فرانس نویمان ، فردریش پولوک ، و دیگران می توان اشاره کرد . نظریه دوم از این دسته نظریه های پسا مدرن وپساساختار گراست که آثار نویسندگانی چون لیوتار ، فوکو ، جولیت باتلر ، ژاک دریدا ، زیگموند باومن و دیوید هاروی در این راستا قرار می گیرند . نظریه بعدی این حوزه نظریه بسیار معروفی است که در ادبیات سیاسی قرن بیستم ، بویژه ازسالهای دهه 70 به بعد به نظریه سیاسی پسا استعماری معروف شد ، که آثار شخصیتهای برجسته ایی چون ادواردسعید ، موهانداس جی گاندی ، فرانتس فانون ، ارنستو چه گوارا ، هومی بابا ودیگران در این زمینه می باشد .

بخش بعدی  نظریات سیاسی که در قرن بیستم به صورت یک گفتمان جدی و تاثیر گذار مطرح شد ، عموما از آن تحت عنوان جنبشهای اجتماعی جدید یاد می شود . این جنبشهای اجتماعی جدید واجد ویژگیهایی هستند که آنها را از احزاب سیاسی  و جنبشهای اجتماعی قدیمی متمایز می سازند . جنبشهای اجتماعی و نظریه های سیاسی مبتنی برآنها را می توان حول چند راستا مشاهده کرد . به عنوان مثال آن دسته از نظریه هایی که بر مبنای میراث آفریقایی – آمریکایی طرح ریزی و تدوین شده اند  ، مثلا آراء و نظریه های  دبلیو ، ایی ، بی ، دوبوا ، مارتین لوتر کینگ ، و مالکوم ایکس که در این دسته جای دارند .

دسته دوم ازنظریات سیاسی مربوط به قالب جنبشهای اجتماعی جدید را می توان در نظریات سیاسی ایی جستجو کرد که بر مبنای مفاهیم و مسائل مربوط به جنسیت و مسائل زنان تدوین گشته اند . همه نظریات فمینیستی ذیل این دسته قرار می گیرند . هسته محوری این دسته از نظریات سیاسی تاکید بر مقوله تجربیات جنسی و سر کوب سازی و وا پس زنی تمایلات جنسی و بر جسته شدن تبعیضهای جنسی است . شاخص ترین نظریه پردازان سیاسی این دسته را می توان کسانی چون سیمون دو بوار ، جو فریمن ، شیلا روبوتا ، هلن سیکسوس ، لوس ایری گارای ، ژانت ولف ، و آندره لرد  دانست . ذیل دسته اخیر گروه سومی   ازنظریه پردازان هستند که به نظریه پردازان اکولوژیست و زیست بوم شناسیک موسومند . در این نظریه سیاسی تاکید عمومی در تلاش بر حفظ محیط زیست و زیست بوم جانوری ، گیاهی و انسانی و برجسته ساختن دخالت عنصر  سیاسی ( حکومت ، تکنولوژی ، صنعت و قدرت در قالب تسلیحات ) به عنوان یک عامل ، در نابودی زیست بوم ،  می باشد .  نویسندگانی چون آندره گرتس ، کارولین مرچنت ، و اولریخ بک از این دسته اند .

آخرین گروهی که در حوزه نظریه سیاسی در قرن بیستم مورد بررسی است ، گفتمانهای نظری خاصی است که معمولا در قالب نظریه های پایان ، بویژه نظریه پایان تاریخ و پایان ایدئولوژی ، همچنین نظریه های پایان گفتمانهای سنتی و کلاسیک مطرح شدند . نظریه پایان تاریخ در قالبی بدیع برای نخستین بار در سالهای دهه 90 میلادی در پی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ، توسط فرانسیس فوکویاما ارائه شد . به اعتقاد وی این نظریه با کج فهمی ها و دریافتهای ناقص و نادرستی روبرو شد که به خلط مفاهیم مورد نظر وی انجامید. برای مثال وی در پاسخ به انتقادهایی که به نظریه پایان تاریخ صورت گرفته بود اشاره می کند که منظور از پایان تاریخ ، نه پایان یک بستر مشخص برای وقوع پدیده ها یا واقعه ها به منزله امور عینی و عملی factualبلکه به منزله پایان تلاش برای نیل به مرحله ایی از تکامل تاریخ اجتماعی است ، زیرا تاریخ ، چنانکه معتقدان نظریه من خود نیز به آن تصریح کرده اند ، به عنوان ظرف زمانی یا مکانی  ،  برای وقوع حوادث یا  وقایع ،  هیچگاه  پایان نمی پذیرد  ، بلکه منظور من از پایان تاریخ ، پایان صورتبندی سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی مشخصی است که  به  منزله  متکامل ترین صورتبندی  ،  همواره  مد نظر انسانها  بوده وبرای تحقق آن تلاش می کردند .

به عبارت دیگر معنای مورد نظر فوکویاما از تز پایان تاریخ ، ناظر به پایان تلاش سوژه های مدرک وآگاه در بستر مناسبات و صورتبندیهای مشخص اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی ، برای تحقق نظام سیاسی اجتماعی معین است . مصداقی که فوکویاما برای این گذاره یا تز در نظر دارد ، به دنبال فروپاشی نظام اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در قالب نظامهای لیبرال دموکراسی ونظامهای دولت رفاه است . به اعتقاد وی نظام لیبرال دموکراسی که در پاره ایی از کشورهای اروپایی و از همه مهمتر در ایالات متحده بطور کامل ودقیق ، صورت تحقق بخود یافته است ، اوج دستاورد های سیاسی اجتماعی و اقتصادی انسان در طول تاریخ تکامل اجتماعی در مغرب ومشرق زمین است که فراتر از آن قابل تصور نیست . به عبارت دیگر پایان هر نوع ایده آل و آرمان نظام سیاسی یا نظام های سیاسی آرمانشهری را باید در قالب لیبرال دموکراسی مشاهده کرد . این وجه البته میان بسیاری از نظریه پردازان سیاسی رادیکال بویژه نظریه پردازان چپ ، سوسیالیستها ، فمینیستها و همچنین نظریه پردازان مختلف دیگر مورد انتقاد قرار گرفت .

هابرماس ، این نظریه را در شکل و قالب دیگری مطرح می کند . به اعتقاد وی اینک پس از اعلام ورشکستگی سوسیالیسم دولتی ، لیبرالیسم دولت رفاه سوراخ سوزنی است که همه چیز باید از آن عبور کند . این تز هابرماس که متعاقب نظریه پایان تاریخ  فوکویاما و به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی مطرح شد ، همانند نظریه پایان تاریخ ، اعتراض و انتقاد بسیاری از متفکران چپ و اندیشمندان سیاسی رادیکال را در پی داشت و آرای هابرماس را همچون آرای فوکویاما به منزله شیوه های جدید محافظه کاری و نگرشهای راست از نوع جدید تلقی کردند .

نظریه پایان تاریخ در کنار دیگر نظریات پایان ، در واقع موید نوعی ظهور الگو پردازی یا ظهور پارادایمهای جدید در عرصه نظریه های سیاسی قرن بیستم است که تلاش دارد تا در صدد توجیه شرایط و بسترهای محافظه کارانه و راست اقدام نماید ، از جمله تلاشی برای توجیه فرآیند جهانی شدن به منزله یک جریان فراگیر وعام است . آماده سازی و بستر سازی برای بسط و گسترش سیطره نظام کاپیتالیسم و اقتصادسرمایه داری در قالب مقوله جهانی شدن که بطور قطعی و آشکار با سردمداری آمریکا صورت می گیرد  .

وجه دیگر نظریه های پایان را باید به لحاظ تاریخی در نظریه پایان جامعه و پایان ایدئولوژی که توسط جامعه شناس آمریکایی دانیل بل daniel bell عرضه شده است ، مشاهده کرد .  البته پیشتر از این نیز هگل در قالب نظریه پایان هنر و نیچه در نظریه پایان اخلاق و مرگ خدا ، به نوعی به این گفتمان کمک کرده اند .  در سالهای دهه 60  سه نظریه پایان که هر سه  نظریه نیز در قالب نظریه های اساسی سیاسی و اجتماعی عرضه شدند ، زمینه را برای ظهور تز پایان تاریخ فوکویاما به عنوان نظریه سیاسی قالب فراهم کردند . از این سه نظریه ( دو نظریه توسط دانیل بل ارائه شد ) یک نظریه یا نظریه سوم ، توسط رولان بارت  roland barthes ، منتقد ادبی و اجتماعی فرانسوی ، تحت عنوان نظریه پایان مولف یا مرگ مولف مطرح شد .

منظور بل از پایان ایدئولوژی به معنای ظهور فرآیند یا ظهور شرایطی است که در آن مفهوم ایدئولوژی به عنوان یک گفتمان سیاسی یا مطلق که برای معضلات اجتماعی ، بحرانها و مناسبات مختلف نسخه تجویز نماید به پایان رسیده است . دیگر نمی توان از ایدئولوژیها انتظار چنین کار ویژه های سنتی قرن نوزدهمی را داشت . دلیل این معنا به زعم بل به تز یا نظریه سیاسی دیگری باز می گردد ، یعنی به تز پایان جامعه . جامعه سنتی یا کلاسیک و مدرن یا صنعتی جای خود را به جامعه پسا صنعتی سپرده است . وجه تولید اساسی و عمده در جامعه مدرن ، تولید fordisty بوده است . در حالیکه در جامعه پسا صنعتی ، وجه تولید پسا فوردیستی جایگزین آن شده است .

در جامعه پسا صنعتی ، تولید اساسا در سطحی بسیار گسترده برای مصرف صورت می گیرد اما نه مصرف سطح ملی ومحلی ، بلکه برای مصرف در سطح کلان و بین المللی . اینک بازار مصرف کالاهای تولیدی ، نه در سطوح محدود ومنطقه ایی بلکه به تمام گوشه وکنار و اقصی نقاط عالم بسط و تسری یافته است . ضمن آنکه این گرایش با جریان دیگر ، یعنی تولید انبوه همراه است . نکته مهم دیگر اینکه درجامعه پساصنعتی با وجه تولید پسا فوردیستی ، شکل و فرایندتولید از غالب انحصار تولید که ویژگی بازارهای سرمایه داری مونوپل یا انحصاری بود خارج شد و به صورت تولید چند ملیتی با بازارهای چند ملیتی درآمد ، که در آن شرکتهای متعدد به جای رقابت با یکدیگر برای به دست گرفتن انحصار یک بازار یا انحصار تولید یک کالا به همکاری وتعاون بایکدیگر روی آوردند و نوعی درهم شکستن مونوپل یا انحصار تک پایه ایی راموجب شدند .

شاید آنچرا که زمانی مارکس در قالب ظهور الیگو پلها یا انحصارات چند پایه ایی ترسیم می کرد بتوان گفت بعدها در سالهای 1980 و 90 میلادی صورت تحقق یافت و با فرایند جهانی شدن شدت و حدت فراوان پیدا کرد .

نظریه سیاسی به لحاظ مضمون ، واجد چه کار ویژه هایی است ؟

آیا نظریه سیاسی در قرن بیستم کاربردها و کارویژه های جدید و بدیعی یافته است ، یا اینکه همچنان بر سر کار ویژه های کلاسیک وسنتی خود ایستاده است  ؟

نظریه سیاسی در قرن بیستم نوعا همانند نظریه های سیاسی کلاسیک با مطالعه و تامل نظام مند در باب سرشت ، ماهیت ، کارویژه ها ، اهداف و کاربستهای دولت وحکومت تعریف شد  و از این منظر ، این نظریه سیاسی است که برای ما مشخص می سازد دولت یا حکومت در معنای کلی وعام ، چیزی جز نهادهای سیاسی و کاربستهای آنها در جامعه نیست . بنابراین نظریه سیاسی در مقام یک تحقیق مضمونی thematic inquiry ، ناظر به بررسی و مطالعه در خصوص فرایند، چگونگی وعلل و شیوه های تغییر وتحول این نهاد ها نیز می باشد . پس به این ترتیب نظریه سیاسی یک حوزه وشمول کارکردی وسیع و گسترده ایی را فرا می پوشاند ، به عبارت دیگر به عنوان مثال اگر قرار بر تغییرو تحول یا دگرگونی نهادهای مذکور باشد ، این نظریه سیاسی است که باید دیدگاه ها ونگرشهایی در این خصوص ارائه  کند . نظریه سیاسی همواره در طول تاریخ با این کار ویژه یا کار ویژه ها گره خورده است . به عنوان مثال ، از کتاب جمهور افلاطون تا کتاب تاملاتی درباره حکومت انتخابی ( جان استوارت میل )که در این راستا منتشر شده اند ، همگی در ردیف آثار کلاسیک این حوزه اند .

متاسفانه در مجموع در قرن بیستم ، آنچنانکه شایسته این رشته ( نظریه سیاسی ) بود ، به آن پرداخته نشد و به شکوفایی نرسید ، اما در سه دهه آخر قرن بیستم تلاشهای وافری به عمل آمد تا هم به مسائل حکومت و هم به کارکردهای سیاست و مسائل مبتلا به نظریه سیاسی توجه وافی به عمل آید . یک دلیل این امر ظهور وسر برآوردن گفتمانهای جدید و نظریاتی بود که به صورت پارادایمی ، محققان ودانشجویان شاخه های مختلف علوم سیاسی را به خود مشغول داشته است . پیش از آنکه به این عوامل بپردازیم ، لازم است نگاهی به علل افول کاربرد نظریه های سیاسی در قرن بیستم ، به طور عام و علت اینکه چرا نظریه سیاسی دست کم تا اواخر دهه 60  میلادی  در حالت رکود و ایستایی قرار گرفت بیندازیم ؟

 دو عامل اساسی ، جریان یا گرایش در بی اعتبار ساختن نظریه سیاسی دخیل بودند : 1 ) جریان جبرگرایی اجتماعی social determinism  و 2 ) نظریه پوزیتیویسم thiory of positivism

این دو جریان هرکدام باتوجه به تاکیدها و راهکارهایی که نوعا به لحاظ سرشت ، ساختار ، کارکرد و محتوا مغایر با نظریه سیاسی بودند ، موجبات افول و رکود این رشته را فراهم کردند . هر دو جریان مذکورکه ریشه آنها به قرن نوزدهم باز میگردد ، عمدتا در بی اعتباری نظریه سیاسی دخیل بودند . دترمینیسم اجتماعی در آراء دترمینیسم فلسفی ، در اواسط قرن نوزدهم و در سالهای 1870 و 1880 در پی پاره ایی از مطالعات و دریافتهای زیست شناسیک که چالز داروین انجام داده بود ، در کنار مطالعات مارکس و نظریه پردازان سوسیالیستی ، شکل تازه ایی به خود گرفت . به این معنا که دترمینیسم اجتماعی که تاآن زمان در چارچوب نظریات اکونومیستی سعی در هدایت رفتارهای سیاسی و اجتماعی و تاریخی داشت ، ازطریق درآمیختن با نظریه دترمینیسم در حوزه های زیست شناسی که عموما تحت عنوان داروینیسم اجتماعی یاد می شود ، نتایج دگرگونه ایی خلق کرد .

economic  determinism                                                                    

                                                                                     Social determinism

Social darvinism                                                                         

منظور از دترمینیسم اقتصادی اشاره به این معناست که تاریخ سیاسی ، اجتماعی در جوامع بشری ، مراحل تکامل اجتماعی معینی را طی کرده است .

این اصل دراصطلاح به عنوان یکی ازاصول اساسی در حوزه نظریات سیاسی مطرح شده است . تنها نظریه های سیاسی که قادر به بقا وحفظ موقعیت خود باشند طبعا امکان حضور و عرض اندام خواهند یافت . وجه دترمینیسم اقتصادی نیز که در آرای مارکس و سوسیالستها تجلی یافت ، موید همین معناست که تنها آن دسته ازنظریه های سیاسی که بتوانند بر مبنای فرمولهای دترمینیسم اقتصادی دوام آورند ، یا به توجیه پدیده ها بپردازند ، به عنوان نظریه های برتر باقی می مانند . هردو جریان ، یعنی هم دترمینیسم اقتصادی وهم داروینیسم اجتماعی با تاکید براین مسئله که نهادهای اجتماعی وسیاسی ساخته دست بشر، عموما تحت حمایت واداره عواملی خارج از کنترل انسان قرار دارند و نیروهایی مافوق اراده انسان ، نهادهای مذکور را اداره وکنترل می کند ، این دو جریان یعنی ، دترمینیسم اقتصادی در شکل مارکسیسم و دترمینیسم  اجتماعی درشکل داروینیسم ،با تاکید بر نظریه یا تز فوق ، سبب تقویت و اشاعه این معنا شدند که هر گونه تاملات نظری روشن فکرانه یا هرگونه نظریه پردازی درباره بهترین شکل جامعه ، حکومت و دولت ، کاری لغو و بیهوده است .

نظریه هایی که مبتنی بر دترمینیسم اجتماعی هستند در قالبها و گونه های متنوع سر بر آوردند و انواع دترمینیسمهای اجتماعی نیز به گونه ایی مبهم و سایه وار ترسیم شدند و هر کدام از آنها به عوامل متفاوتی به عنوان زیر بنای قوانین حاکم بر روند تکامل جامعه بشری اشاره داشتند . به عنوان مثال صنعت گرایی یا اعتقاد به نقش اساسی صنایع وتکنولوژی ، در تحول جوامع بشری بر عامل تحول تکنولوژیک تاکید داشتند . جریانهای اقتصادگرایانه بر نقش عنصر مالکیت بر ابزار تولیدی تاکید داشتند . نظریه های دترمینیستی در حوزه روانشناسی و تعلیم وتربیت ، بر نقش نیروهای موجود در روان یا جان انسانها تاکید داشتند . دترمینیسمهای مبتنی بر عنصر بیولوژیک ( زیست شناسی ) و تغییرو تحولات زیست شناسی و گونه ایی بر نقش تکامل ژنتیک گونه ها تاکید داشتند و نهایتا  دترمینیسمهای مبتنی بر باورهای متافیزیک ، اخلاقی و دینی بر نقش عوامل تقدیر یا سرنوشت در روند تحول تاکید داشتند . اما در برابر تمام این موارد یک مسئله اساسی وجود داشت و آن این بود که روند تکامل جامعه بشری ، امری از پیش تعیین شده و امری از پیش مقدر  pre_ ordained بود. به طوری که روند تفکر عقلانی انسان تنها قادر به ثبت آن بود . و البته در پاره ایی از موارد نیز قادر به پیش بینی بود در عین حالیکه قادر به تغییر سمت وسوی آن نبود . بار دیگر در قرن بیستم شاهد نوعی بازگشت واحیای تدریجی به سمت این نظریه یا باز سازی آن بویژه ازسوی مارکسیستها بودیم .

برخی از نظریه پردازان آلمانی در سه دهه اول قرن بیستم  با تلاش برای تبیین مجدد فرمولهایی جهت تشریح و تبیین پدیده ها و رخدادهای سیاسی و اجتماعی ، کوشیدند به تدریج از الگوی قالب مارکسیستی فاصله بگیرند . برای مثال نظریه پردازان انتقادی مکتب فرانکفورت و یا پیش تر از آنها ، گئورگ لوکاچ ، مارکسیست و فیلسوف مجارستانی ، همچنین آنتونیو گرامشی نظریه پرداز مارکسیست ایتالیایی به تشکیک و تردید در دترمینیسم اقتصادی پرداخته و به تدریج از این تز یا فرضیه فاصله گرفتند که این تنها ساختار اقتصادی جامعه و زیر بنای اقتصادی است که بر نهادها و ساختار سیاسی ، دینی  ،  فرهنگی  و اجتماعی تاثیر  داشته و  تعیین کننده  روبنای  جامعه  محسوب می شود . به اعتقاد گرامشی فرهنگ و سیاست در هر جامعه ،  معمولا به شیوه هایی توسعه وتکامل می یابند که لزوما و مستقیما تحت تاثیر وهدایت و کنترل نیروها و عوامل اقتصادی نیستند .

دیدگاه ها و نقطه نظرات مشابهی نیز از سوی فرانکفورتی ها در آلمان و از سوی ساختار گرایان فرانسوی ، بویژه لویی آلتوسر ، ارائه شد . معیاری که دراین میان مورد توجه نظریه پردازان سیاسی قرار گرفت ، این بود که اگر نهادهای سیاسی و اجتماعی از چنین استقلالی برخوردار می بودند ( عدم تاثیر پذیری مستقیم از نهادهای اقتصادی ) در آن صورت می توان این پرسش را مطرح کرد که کدام یک از این نهادها نقش پیش رو و مترقّیانه دارند . اگر از منظر نظریه های دترمینیستی به حل این معضل پرداخته شود ، به رکود و در جا زدن نظریه سیاسی می انجامد ، در حالیکه خود این پرسش به هر حال به دامن زدن یا میدان دادن به نظریه سیاسی می انجامد . البته این جریان بواسطه ظهور جنگ جهانی دوم و بعدها از سالهای دهه 1960 و 70 بار دیگر تلاشهایی اساسی برای نظریه پردازی سیاسی و احیای مجدد فلسفه سیاسی و اندیشه سیاسی صورت گرفت .

زمانی که پیتر لاست در سال1956 اعلام کرده بود دوران فلسفه سیاسی و نظریه سیاسی به سر آمده است ، تنها یک دهه و نیم پس از اعلام مجلس ترحیم نظریه سیاسی ، شاهد انتشارکتاب نظریه عدالت از سوی جان رالز در سال 1971 و کتاب آنارشی ، دولت و یوتوپیا ازسوی روبرت نازیک بودیم . این دو اثر گر چه هرکدام از منظری متفاوت با دیگری و با استنباطها و نتایجی متفاوت خلق شدند ، اما موید تلاش برای احیای دوباره نظریه سیاسی هستند .

یکی از تلاشهایی که در دوران جنگ جهانی دوم از سوی یکی از نظریه پردازان سیاسی صورت گرفت و اقدام به دفاع از دموکراسی لیبرال در برابر فاشیسم و توتالیتاریسم نمود را می توان بر مبنای همین پرسش توجیه کرد که در مقطع مذکور ، این منافع و مصالح توده ها ومردم بود که معیاری برای مترقی بودن یا ارتجاعی بودن نهادهای سیاسی مختلف به شمار رفته است . این معیار ، امروزه نیز به عنوان یک معیار پارادایمی برای تمیز و تفکیک نظریه های سیاسی از یکدیگر و پاسخ دادن به این پرسش  مطرح می شوند که کدامیک از نهاد ها مترقی هستند ؟   به این ترتیب ، معیار مترقی بودن برحسب نیازها ، مقتضیات و منافع انسانها اندازه گیری می شود و در هر مقطع تاریخی نیز می تواند تغییر یابد .

یکی دیگر از قرائتهایی که از جریان دترمینیسم اجتماعی در غالب نظریه فروید ویا نظریه های مارکسی و نظایر آن به عمل آمد ، به تدریج باعث تاثیرات منفی ومخرب بر روی خود نظریه سیاسی گردید . به این دلیل که این نظریه ها در تحلیل رفتارها و کنشهای سیاسی در واقع اسیر چارچوب تقلیل گرایی بوده اند .چنانکه حتی نظریه پوزیتیویسم نیز خود گرفتار تقلیل گرایی از نوع علم گرایی آن بود ، باید توجه داشت که در اینجا منظور از دترمینیسم اجتماعی جدا از نظریه اجتماعی است . و یا نظریه بیولوژیک یا زیست شناسی استفاده از آن بیشتر به منزله یک رویکرد نظری  در گفتمان سیاسی است . این نظریه داعیه آنرا دارد که همه رفتارها و کنشهای سیاسی را به علل وعوامل خارجی فرو کاسته و تقلیل می دهد . مثلا نظریه فروید گر چه در حوزه نظریه سیاسی صرف محسوب نمی شود اما یک گزاره یا پارامتر اساسی به حوزه تحلیل رفتارهای سیاسی وام داده است . به این معنا که همه رفتارهای سیاسی را تا سطح بازی و تعامل غرایز غیر عقلانی تنزل داده است . دقیقا به همین خاطر نظریه رفتار گرایی را شاید بتوان پاسخی به نظریه تقلیل گرا و دترمینیستی فروید دانست ، چون نظریه اخیر ( رفتارگرا ) رفتارهای سیاسی را نه ناشی از کنش یا واکنش و پاسخهای غریزی انگیزه ها و غرایز درونی ، بلکه رفتارهای سیاسی را ناشی از محاسبات عقلانی سودگرایانه یا معطوف به منافع و نظایر آن می دانند . حتی نگرشهای دینی و نگرشهای مبتنی بر مفهوم تقدیر یا جبر گرایی متا فیزیکی نیز نوعا در زمره نظریه های تقلیل گرایانه و دترمینیستی قرار می گیرند .

با تمام تاثیراتی که به لحاظ منفی ، این قبیل نظریه ها بر منظومه نظریه سیاسی قرن بیستم بجا نهادند ، تلاش پاره ایی از نظریه پردازان و الگوهای نظری برای کشف قواعد کلی وعمومی حاکم بر روند تکامل اجتماعی ، بویژه برای تبیین پدیده های سیاسی بر حسب عوامل و فاکتورهای خاص ، تاثیر خود را بر حوزه اندیشه و نظریه سیاسی بجای نهاد . شاید بتوان این تاثیرگذاری را نیز به نوعی حاصل و نتیجه دترمینیسم اجتماعی دانست . احتمالا یکی ازاین موارد در تاکیدی است که بسیاری از نظریه های تقلیل گرا و دترمینیستی بر رابطه و پیوند مسائل سیاسی با مسائل اجتماعی ، تاریخی ، اقتصادی ، روانشناختی ، فرهنگی و نظایر آن دارد . از دستاوردهای اساسی ظهور جریانهای مذکور بویژه توجه به نظریه های اجتماعی آن است که مرز یا تمایز سنتی مخرب یا گمراه کننده بین نظریه اجتماعی و نظریه سیاسی تا حدود زیادی در همان سه دهه مذکور دستخوش زوال و فرسایش شد . این روند از یک سو نتیجه ظهور مطالعات بین رشته ایی و تاثیر گذاری جریانهای مختلف بریکدیگر و از سوی دیگر نتیجه ضرورت همکاری اجتناب ناپذیر بین آنهاست . امروزه دیگر نمی توان به نظریه خالص وناب در  قرن  بیستم  اشاره کرد . این دو حوزه  یعنی نظریه اجتماعی و سیاسی چنان در هم ادغام شده اند که امکان تفکیک آنها وجود ندارد . به عنوان مثال مسائل و موضوعات ناظر به کارکرد ، شکل ، ماهیت و سرشت نهادهایی چون حکومت یا دولت به طور جدی و غیر عادی با مسائل و پرسشهای ناظر به اقتصاد و تقسیم بندیهای طبقاتی و قومی مورد توجه وتاکید قرار می گرفت .

این معنا البته محد

/ 0 نظر / 233 بازدید