آزادی در اندیشه لیبرالیسم

مقدمه

 آزادی ، یکی از محوری ترین مبانی لیبرالیسم است. هر چند این مفهوم در غرب ، از حیطه اقتصاد آغازیدن کرد و بر عدم دخالت دولت در حریم بخش خصوصی تاکید داشت اما به تدریج رنگ سیاسی و اجتماعی بارزتری پیدا کرد و با ظهور فلاسفه مدافع این اصل ، پشتوانه های فلسفی نیز برای آن پیدا شد و سرانجام کار به جایی رسید که کلمه «آزادی» تقدس یافت، آن هم به وسیله کسانی که بیش از همه و پیش از هر چیز ، با امور مقدس مخالف بودند و تقدس زدایی از هر امر قدسی را رسالت خویش می‌پنداشتند.

لیبرالها بر آزادیهای فردی انسان تأکید بسیار دارند و اگر هم به بحث از آزادیهای سیاسی و اقتصادی می‌پردازند بیشتر به همین منظور بوده است. برای مثال در بحث آزادیهای اقتصادی بر این اعتقادند که دولت در فعالیتهای اقتصادی مردم نباید دخالت کند.

بسیاری از لیبرالها بر حقوق فطری و طبیعی بشر تأکید دارند. از نظر آنها مبنای یک سلسله حقوق را باید در نهاد بشر جستجوکرد. در ذات بشر گرایش به اموری چون آزادی، عدالت‏جویی، حق مالکیت وجود دارد. در جامعه باید تدابیری اندیشید تا این حقوق حفظ شود. حفظ آزادیهای مردم در چارچوب نهادهای اجتماعی تحقق می‏پذیرد. قدرت سیاسی که ناشی از خود مردم است باید ضامن اجرای حقوق افراد باشد. به بیان دیگر افراد با قرارداد یا توافق ضمنی منشأ قدرت در جامعه سیاسی می‏شوند و جامعه مدنی را تشکیل می‏دهند.

جامعه مدنی در برابر حالت طبیعی بشر قراردارد. از نظر متفکرانی مانند هابز حالت اولیه و طبیعی بشر دوره هرج و مرج و پایمال شدن حقوق افراد بوده است. انسانها به مرور زمان متوجه می‏شوند که با قرارداد اجتماعی و ایجاد یک قدرت سیاسی می‏توانند کلمه حقوق طبیعی خود را به دست آورند. از نظر وی دولت باید دارای قدرت نامحدود باشد تا بتواند برای حفظ جان و مال و آزادیهای مردم اقدامات لازم را انجام دهد.

در مقابل هابز دیدگاه جان لاک و ژان‏ژاک روسو قرار دارد که حالت طبیعی بشر را دوره آشفتگی و غیرقابل تحمل نمی‏دانند تا بشر به خاطر گریز از آن ناگزیر شود حقوق و آزدیهای طبیعی خود را به جامعه سیاسی واگذار کند.

از نظر جان لاک حالت طبیعی بشر دوره‏ای بوده که افراد از آزادی طبیعی و برابری بهره‏مند بودند و همه انسانها هماهنگ با قوانین طبیعی زندگی می‏کردند. حالت طبیعی بشر از نظر لاک حالت صلح و همکاری است، برخلاف نظر هابز که حالت جنگ و نزاع می‏دانند. اشکال حالت طبیعی این است که فاقد ضمانت اجرایی است و هر کس به تنهایی به احقاق حقوق طبیعی خود می‏پردازد، در حالی که در حالت اجتماعی، این نهاد سیاسی است که ضامن اجرای حقوق افراد است. از نظر لاک برای حفظ حقوق افراد باید قراردادهای اجتماعی را پذیرفت ولی این به معنای قدرت مطلقه دولت نیست. اگر قدرت دولت نامحدود باشد آزادی افراد از میان خواهد رفت. اینکه بشر بخشی از آزادیهای خود را به جامعه وامی‏گذارد نه به خاطر حقوق و آزادیهای فردی که به خاطر حفظ آنهاست.

ژان‏ژاک روسو نیز به عنوان یک متفکر لیبرال به بحث از آزادی و سایر حقوق طبیعی افراد می‏پردازد است. روسو در آغاز رساله «قرارداد اجتماعی» می‏گوید: «انسان با وجودی که آزاد متولد می‏شود در همه جای دنیا در قید اسارت به سرمی‏برد.»  روسو بر این اعتقاد است که قرارداد اجتماعی باید به گونه‏ای وضع شود که آزادی بشر همواره حفظ شود و این امر نیز تنها از راه استقرار حکومت مطلقه قانون امکانپذیر است. اگر افراد تابع اراده عمومی جامعه باشند آزادیهایشان حفظ خواهد شد. [1] 

 

تعریف آزادی

برای آزادی تعاریف فراوانی ارائه شده است و در طول تاریخ، همانند مفاهیمی از قبیل «سعادت»، پیوسته در معرض تفاسیر گوناگون قرار داشته است تا آن‏جا که گفته‏اند: بیش از دویست معنای گوناگون برای آن ضبط و شناسایی شده است.[2]یکی از معانی شایع آن، «فقدان موانع برای تحقق آرزوهای انسان» است و شایع‏تر از آن، «فقدان منع و جلوگیری» است.[3]

آیزایا برلین در تعریف آزادی می‏گوید: «من آزادی را عبارت از فقدان موانع در راه تحقق آرزوهای انسان دانسته‏ام».[4]

در جای دیگر آزادی را به معنای عدم مداخله دیگران در کارهای فرد می‏داند:

«آزادی شخصی عبارت از سعی در جلوگیری از مداخله و بهره‏کشی و اسارت اوست به وسیله دیگران؛ دیگرانی که هدفهای خاص خود را دنبال می‏کنند.» [5]

ناتوانیهای آدمی مغایر با آزادی انسان نیست. اینکه فردی نمی‏تواند بالا بپرد یا شخصی به علت کوری قادر به خواندن نیست یا معضلات فلسفه هگل را همه نمی‏توانند درک کنند نشانه عدم آزادی نیست. هنگامی آدمی از آزادی برخوردار نیست که دیگری او را از وصول به خواسته‏ها و آرزوهایش بازدارند.

لیبرالها آزادی را برای این می‏خواهند که آدمی به هر نحوی که دوست دارد زندگی کند. هیچ‏کس نیز حق ندارد که برای خواسته‏های فرد تهدیدی را ایجاد کند. به گفته آیزایا برلین:

«دفاع از آزادی عبارت است از این هدف منفی، یعنی جلوگیری از مداخلات غیر. تهدید آدمی برای آنکه به نوعی زندگانی که به دلخواه خود برنگزیده است تمکین نماید. تمام درها را جز یکی به روی او بستن ـ اگرچه این عمل آینده درخشانی را برای او نوید دهد و اگر چه انگیزه کسانی که چنین وضعی را فراهم می‏آورند خیر و مقرون به حسن نیت باشد. گناهی در برابر این حقیقت به شمار می‏رود که او یک انسان است و حق دارد به نحوی که خود می‏خواهد زندگی کند. این است آزادی در معنایی که لیبرالها در عصر جدید، از زمان اراسموس(بلکه به قول برخی‌ها از عهد اوکام) تاکنون منظور داشته‏اند.»[6]

به نظر می‏رسد مفهوم آزادی، از تعاریفی که برای آن ارائه شده است، روشن‏تر و کنکاش درباره تعاریف و مناقشه در آنها، مشکلی را حل نمی‏کند. آنچه از تعریف آزادی مهم‏تر است، تبیین جایگاه ارزشی آن است. آیا آزادی ذاتاً یک ارزش است و یا باید آن را در حد ابزاری برای دست‏یابی به ارزش‏ها دانست که در ارزش خود، وامدار مفاهیم دیگر بوده و تابعی از آنها شمرده می‏شود؟

 

آزادی از مختصات انسان

یکی از نکاتی که باید بدان نوجه نمود این است که آزادی از مختصات آدمی است. ایجاد مانع برای رشد طبیعی یک گیاه مثل اینکه گلی را در سایه یا در محیط تنگ و کوچک از لحاظ فضا قرار دهیم کار ناپسند و تجاوز به حق هست اما چون مقرون به شعور از طرف گل نیست, ظلم نیست و در حیوان اگر مستلزم ایذا باشد ظلم است والا نه. اما به مصرف انسان رساندن گیاه یا حیوان به هیچ نحو ظلم نیست. پس این بحث آیا آزادی از مختصات انسان است یا نه, به این صورت باید حل شود که معنی آزادی, لزوم عدم ایجاد مانع است؛ این لزوم درباره انسان فقط صادق است اما درباره گیاه به هیچ نحو صادق نیست هر چند گیاه هم دارای حقوقی است, و درباره حیوان فقط آنجا که موجب اذیت در کار باشد نباید ایجاد اذیت و آزار کرد ولی این معنی غیر از آزادی مصطلح است, پس آزادی از مختصات انسان است.

 

انواع آزادی

برای آزادی انواع مختلفی قایل شده‏اند که مهمترین آنها را می توان به شرح زیر فهرست نمود:

1ـ آزادی فلسفی: مراد از این نوع آزادی همان آزادی اراده و اختیار است. یعنی اینکه آدمی در انجام کارهای خود مجبور نیست. به بیان دیگر امکان انجام فعل یا ترک آن مراد است. اینکه انسان فاعل مختار است مبنای پذیرش انواع دیگر آزادی است.

2ـ آزادی اجتماعی: این نوع آزادی عبارت است از امکان برخورداری انسان از حقوق طبیعی و فطری خود، بدون مداخله دیگران.

3ـ آزادی اخلاقی: رهایی از هوا و هوسهای نفسانی به معنای آزادی اخلاقی است. غایت این آزادی تعلق اراده آدمی به امور خیر است. یعنی اگر انسان به مرتبه‏ای برسد که جز کار نیک را آن هم با انگیزه‏الهی انتخاب نکند به بالاترین مرتبه آزادی اخلاقی نایل شده است.

آزادیهای فردی و اجتماعی به صورت زیر قابل تقسیم است:

1ـ آزادیهای فکری که شامل آزادی در پذیرش عقیده، آزادی در نشر عقیده، آزادی قلم و مطبوعات، آزادی تعلیم و تربیت می‏باشد.

2ـ آزادیهای فردی و شخصی که شامل حق حیات، حق دفاع، امنیت شخصی، آزادی در انتخاب مسکن، آزادی عبور و مرور، آزادی در مکاتبات و مکالمات است.

3ـ آزادیهای اقتصادی که شامل آزادی در انتخاب شغل، حق مالکیت شخصی، آزادی کسب و کار است.

4ـ آزادیهای سیاسی حق مشارکت در امور اجتماعی و سیاسی، آزادی اجتماعات. [7]

 

3 تلقی از آّزادی[8]

تعاریف مختلف از آزادی را می‌توان در سه تلقی و تفسیر اصلی گنجاند یعنی علی رغم اختلاف در تعابیر و تنوع بیان هر تعریفی لزوماً داخل در یکی از سه رویکرد اصلی در باب ماهیت آزادی است. این سه تلقی و رویکرد اصلی عبارتند از: الف) آزادی منفی; ب) آزادی مثبت حداقلی; ج) آزادی مثبت حداکثری.

 

1 - آزادی منفی: آزادی منفی (negative freedom) به معنای فقدان موانع و اجبار برای انجام اعمال است و به همین جهت است که این تلقی از آزادی را (آزادی از) (freedom from) می‌نامند. بر طبق این تفسیر, فردی که در انجام افعال ارادی و انتخابی خویش توسط فرد یا افراد یا گروه یا دولت تحت فشار و اجبار نباشد, آزاد است یعنی آزاد (از) اجبار و تحمیل است.

آزادی منفی در سنت فردگرایی و لیبرالیسم اروپایی نقش محوری داشت. لیبرالها همواره از این ایده دفاع می کردند که هر انسانی خود باید انتخاب کند که چگونه و چطور رفتار کند بی‌آنکه از ناحیه کسی یا قدرتی در رفتارش مورد اجبار و فشار باشد. در نزد لیبرال ها, آزادی به معنای رهایی از تحمیلات خاص بیرونی افراد دیگر است. بر اساس این تلقی از آزادی, هر نوع اجباری از آن جا که سدّ راه آرزوهای بشر می شود به خودی خود بد است هر چند این اجبار برای جلوگیری افراد از ارتکاب به شرّ بزرگ تری استفاده شود, و عدم مداخله که نقطه مقابل اجبار است فی نفسه خوب است هر چند تنها امر خوب نیست.[9]

 

2 - آزادی مثبت حداقلی: آزادی مثبت (positive) را که (آزادی برای) (freedom to) نیز تعبیر می کنند بر آن است که صرف فقدان فشار و اجبار بیرونی شخص یا اشخاص دیگر تأمین کننده آزادی بشر نیست, زیرا چه بسا در ظرف و شرایطی هیچ اجبار و اکراه بیرونی توسط دیگران بر من تحمیل نمی شود در عین حال من آزاد نیستم. به قول هربرت ساموئل: «کسی که در زندان فقر و عدم امنیت اسیر است, آزادی حقیقی ندارد, آزادی حقیقی به این است که از قید این امور نیز آزاد باشد.»

معتقدین به آزادی مثبت برآنند که صرف غایت تحمیل و فشار شخص یا اشخاص دیگر برای آزادی و اختیار انسان کافی نیست. برای آزاد بودن فراهم بودن علل و اسباب طبیعی نیز لازم است. لیبرالیسم کلاسیک و پیروان آزادی منفی تنها به نقش اجبار و تحمیل انسانی در سلب آزادی توجه کرده اند و از نقش علل و اسباب طبیعی که گاه مانع تحقق آزادی می شوند غفلت ورزیده اند. برای رسیدن انسان به مطلوب و غایتش سه شرط لازم است: نخست فقدان اجبار و تحمیل بیرونی و دیگری فقدان علل و موانع طبیعی که سد راه وصول به مطلوب می شوند و شرط سوم وجود اسباب و توانایی‌هایی که شخص را در وصول به هدفش یاری می‌دهند.

در اواخر قرن نوزدهم در ذهن و اندیشه برخی لیبرال ها این تفکر جوانه زد که آزادی اقتصادی در ابعاد کلاسیک آن (این که هر شخص رها و آزاد باشد که بدون ایجاد محدودیت و فشار از طرف دولت عمل اقتصادی انجام دهد) منتهی به شکل جدیدی از فقر و بی عدالتی می‌شود و آزادی اقتصادی عدّه ای موجب آفت و پژمردگی شانس زندگی عده زیادی از افراد می شود و در عمل, آزادی آنها را سلب می‌کند, بنابراین اگر بخواهیم که همه آزاد باشند (آزادی به معنای مثبت) یعنی همگی زمینه و اسباب وصول به غایات خویش را داشته باشند باید به اجبار از برخی فعالیت های اقتصادی جلوگیری کرد و آزادی برخی (آزادی منفی) را سلب کرد. آقای گرین ( T.H.Green) در سال 1880 منادی این تفکر بود و از این رو موجب بروز تحولی در اندیشه لیبرالیسم گردید و زمینه زوال لیبرالیسم کلاسیک را فراهم آورد. این طرز تلقی از آزادی به نوعی در سنت سوسیال دموکراسی های قرن بیستم مورد توجه قرار گرفت.

همان طور که مشاهده می شود (آزادی مثبتِ حداقلی) به ابزار و وسائط توجه دارد و صرف فقدان اجبار را کافی نمی داند و آزادی را یک قدرت مثبت برای انجام دادن یا لذت بردن می داند; قدرتی که در سایه تأمین  اسباب و فقدان موانع (اعم از موانع طبیعی و اجبار و تحمیل اشخاص و گروهها) حاصل می‌شود. این تلقی از آزادی به نیازها و ظرفیت ها و شرایط اجتماعی توجه دارد و خواهان فراهم شدن شرایط و ظرفیتهای اجتماعی برای همگان در جهت وصول به غایاتشان است در غیر این صورت آنها را آزاد نمی داند ولو تحت فشار و اجبار اشخاص و دیگران نباشند.

آزادی مثبتِ حداقلی داوری و قضاوتی در باب نوع غایات و اهداف آحاد افراد ندارد بلکه آن را مبهم می‌گذارد و خواهان فراهم آمدن زمینه ها و شرایط برای رسیدن افراد به غایاتشان است بی‌آنکه در باب نوع این غایات و تعیین و تشخیص آنها نقطه نظر و دیدگاهی داشته باشد. اما (آزادی مثبت حداکثری) قدمی فراتر می‌رود و غایات خاصی را معین می‌کند و آزادی بشر را مشروط به فراهم آمدن اسباب و شرایط برای وصول به آن غایات خاص می‌داند.

 

3 - آزادی مثبتِ حداکثری: آزادی مثبتِ حداکثری در اصل جهت گیری در باب آزادی با دیدگاه حداقلی مشترک است که آزادی بشر به صرف رها بودن او از اجبار و تحمیل بیرونی و اعمال محدودیت اختیاری تأمین نمی شود بلکه اسباب و علل و شرایط باید مهیا باشد و سایر موانع نیز باید برطرف شود تا بتوان انسان را حقیقتاً آزاد و آزاده نامید. تفاوت این دو دیدگاه صرفاً در آن است که دیدگاه حداکثری غایاتی نظیر خود شکوفایی (self realization) یا تکمیل نفس را مطرح می‌کند.

اموری به عنوان کمال نفس آدمی بر شمرده می شوند و آنگاه آزادی انسان در سایه فراهم بودن زمینه برای رسیدن به این کمالات تعریف می شود.

آزادی مثبتِ حداکثری مبتنی بر انسان شناسی خاصی است و من انسانی را فراتر از من غریزی و شهوی می‌داند به قول آیزایا برلین: «اگر آزادی را به ارباب خود بودن و بنده دیگری نبودن تفسیر کنیم این بحث مهم پیش می‌آید که کدام خود؟ هگل و افلاطون و طرفداران آنان با در نظر گرفتن خود طبیعی و پست‌تر و خود معنوی و برتر, از چیزی به نام بردگی طبیعت یاد می کنند. انسان ممکن است در عین حال که هیچ اجبار بیرونی در کار نیست, برده طبیعت و من سفلی خود باشد و در عین حال که مفهوم منفی آزادی خدشه‌دار نشده در عین حال آزادِ به معنای مثبت آن نباشد به تعبیر دیگر, آزاد سازی خود همیشه توأم با نوعی بردگی برای خودِ دیگر ماست. خود طبیعی و لجام گسیخته اگر آزاد باشد معنایش در بند شدن خود معقول و پنهان و معنوی ماست.»[10]

این تلقی از آزادی در آموزه های دینی بیشتر مورد توجه قرار گرفته است و بسیاری از توصیه‌های دینی در راستای تحقق چنین آزادی است.

 

آزادی بیرونی و آزادی درونی

از منظری دیگر نیز می‌توان " آزادی" را به آزادیهای درونی و آزادی های بیرونی تقسیم کرد.

"آزادی بیرونی" به معنای "رهایی" است. "رهایی" یعنی "نبودن منع", " نبودن مانع و بند". ممکن است انسان از درون به زنجیر صدها تشویق و نگرانی در بند باشد. انواع غصه ها, عقده ها, شهرت‌ها, جاه‌طلبی‌ها, القائات ایدئولوژیهای مختلف می‌توانند عقل و روح آدمی را از حرکت باز دارند. مع‌الوصف ممکن است چنین انسانی "رها" و  "یله" باشد.

یعنی هیچ کس در بیرون مانع حرکت بیرونی و بدنی او نباشد, آزادی به معنای "رهایی" البته تا حدی مطلوب است, خصوصاً رهایی از ظلم, رهایی از جبر جباران, رهایی از استبداد مستبدان. هیچ انسان با شخصیت و شریفی نمی‌پسندد که کسی بر سر او بایستد و به او زور بگوید و حرکات مطلوب و خردپسندانه او را محدود کند. انسان می‌خواهد ارباب و بنده خود باشد, زور زورگویان را نشنود و هیچ مستبدی برای او حد و بندی نگذارد. پاره ای از این قیود ظالمانه آشکار و پاره ای دیگر پنهانند . ظلم یک حاکم مستبد قید و قیودی آشکار است, اما دوستی‌های ما با یکدیگر و بلکه اساساً همه روابط اجتماعی ما قیود پنهان هستند. دورکیم در تعریف جامعه می‌گوید "جامعه" چون موجودی است ایستاده در برابر ما, که ما را محدود می‌کند. انسان گمان می‌کند که می‌تواند آزادانه هر کاری را بکند, اما به محض آنکه در جامعه مشغول انجام عملی می شود, در می‌یابد که هزاران قید و قیود بر دست و پای اوست و نمی‌تواند هر کاری را دلخواهانه انجام دهد. حقیقتاً انواع عوامل محدود کننده ما را دربند خود کرده‌اند پاره‌ای از این زندان‌ها بسیار آشکارند و به راحتی قابل کشف, پاره‌ای دیگر ناآشکارند و کشفشان مستلزم کاوشهای عالمانه و محققانه است. اما همه اینها علی‌الاصول از قید و بندهای بیرونی اند و آدمی با فرو نهادن یا از میان برداشتن آنها خود را به معنای دقیق کلمه "آزاد" نمی‌کند. بلکه فقط خود را "رها" می‌کند. و فاصله زیادی است میان "رهایی" و "آزادی" به معنای تام و کامل کلمه.

اما نوبت به قید های درونی که می‌رسد, مساله عمق و پیچیدگی بیشتری می‌یابد. آدمی تعریفی دارد و وقتی که شخصیت خارجی او منطبق بر آن تعریف باشد, انسانی خالص و سالم و تام و تمام محسوب خواهد شد. اما اگر انسان از تعریف خود کم داشته باشد, یا بیگانه ها (که همان رذیلت‌ها باشند) با او در آمیخته باشند, به طوری که به نحو تام و تمام بر تعریف خود منطبق نباشند, در آن صورت این انسان ناخالص است. و به میزانی که بیگانه ها با او در آمیخته باشند و خلوص او را تیره کرده باشند, وی از انسانیت و از آزادی دورتر خواهد بود. آزادی به منزله یک واقعیت در آدمی عبارت است از حالت و وضعیتی در انسان که هویت او را با تعریف و ماهیت واقعی او منطبق می کند.

تعبیر "از خود بیگانگی" یا "مسخ" یا به بین لطیف قرآنی "خسران" حاکی از همین امر است. "خسران" یعنی "کم آوردن از واقعیت خویش". بعضی از فیلسوفان خصوصاً در عصر جدید دریافته‌اند که ممکن است آدمی با خود بیگانه شود, از خود دور افتد و آن نباشد که به حسب تعریف باید باشد, یا تصویرش از خود بر آنکه هست, منطبق نباشد. چنین انسانی در واقع آزاد نیست, چرا که با تعریف خود انطباق ندارد. تمام موجودات تعریفی دارند _ خواه آن تعریف واقعاً برای ما کشف شود یا کشف نشود. انسان هم حقیقتی دارد و اگر آن حقیقت در او متحقق نشود, آن انسان ناآزاد و ناخالص و آمیخته با بیگانه‌ها خواهد بود. لذا می‌توانیم آزادی بیرونی, یعنی رهایی از اسارت های بیرونی و آزادی درونی, یعنی رهایی از قیود اسارت آور درونی را به یکدیگر نزدیک کنیم و هر دو را تحت عنوان واحد "رهایی از بیگانه‌ها" در آوریم. این بیگانه‌ها خواه بیرونی خواه درونی _ اجازه نمی‌دهند که آدمی آن باشد که باید باشد. گاهی این از خود بیگانگی به آنجا می‌انجامد که فرد خود را تماماً می‌بازد و یکسره به انسانی مسخ شده بدل می شود و یک بیگانه وجود او را پر می کند و به بیان دینی "شیطان زده" می شود. البته این از خود بیگانگی درجات دارد. بعضیها به نحو ناقص از خود بیگانه می‌شوند و بعضی‌ها به نحو تام و تمام. لذا می‌توانیم "آزادی " را به "رهایی از بیگانه‌ها" تعریف کنیم.

حد و مرز آزادی (خواه درونی و خواه بیرونی) به معنای واقعی کلمه وقتی شناخته می شود که حد و مرز خودی با بیگانه معلوم شده باشد. از اینجا متوجه می‌شویم که تعریف آزادی پیوندی ناگسستنی با تعریف انسان دارد. برای آنکه‌ واقعیت آزادی را بشناسیم چاره‌ای نداریم, جز آنکه ماهیت انسان را بکاویم و دریابیم که مقوم آدمیت آدمی چیست و شخصیت انسانی آدمیان در گرو کدام رکن و عنصر اساسی است. در این صورت است که می‌توانیم بفهمیم تحقق کدام حقایق ما را خودتر می‌کند و فقدان کدام ارکان ما را از خود دورتر و با بیگانه‌ها ممزوج می‌نماید. بنابراین شناخت آزادی بدون انسان شناسی ممکن نیست. تا ما آدمی را به لحاظ تاریخی و اجتماعی بدرستی نشناسیم, نمی توانیم درباره آزادی او حکمی بدهیم. نقص ما در عرصه انسان شناسی سبب درک ناقص ما از آزادی است و برای آنکه درک ما از آزادی کامل‌تر شود, هیچ چاره‌ای نداریم جز آنکه درک خود را از انسان کامل‌تر کنیم.

 

لزوم آزادی

لیبرالها برای ضرورت آزادی دلایلی را ذکر کرده‏اند. این دلایل از زمان استوارت میل تا آیزایابرلین همواره مورد توجه بوده است. این دلایل عبارتند از:

1ـ آزادی در ذات آدمی است. یعنی طبیعت انسان جویای آزادی است, به گفته برلین آزادی گوهر آدمی است. انسان موجودی است که در طلب آزادی است. آزادی از لوازم انسانیت انسان است. آیزایابرلین می‏گوید: «اما در مورد آدمیزاده، و تنها در مورد او، مدعی هستیم که طبیعت آدمی جویای آزادی است. با وجود اینکه می‏دانیم در طول مدت حیات بشری، فقط شمار اندکی از آدمیان در طلب آزادی برخاسته‏اند و اکثریت عظیم علاقه زیادی به آزادی نشان نداده است.» [11]

2ـ کشف حقیقت با آزادی در ارتباط است. جان استوارت میل معتقد است که حقیقت از طریق بحث آزاد تحقق پیدا می‏کند. اگر دیدگاه‏های مختلفی وجود داشته باشد که میان آنها تلاقی ایجاد شود بهتر می‏توان به حقیقت دسترسی پیدا کرد. در شرایطی که اندیشه‏ها با یکدیگر برخورد کنند و افراد بتوانند در فضایی باز با یکدیگر به بحث و گفتگو بپردازند حقیقت کشف خواهد شد. در یک محیط استبدادی شناخت بسیاری از حقایق با مشکلات بسیار روبرو خواهد شد.

3ـ خلاقیت و ابتکار آدمی با آزادی تحقق پیدا می‏کند. به بیان دیگر اگر آزادی وجود نداشته باشد شخصیت خلاقه انسانها رشد پیدا نخواهد کرد. در یک فضای آزاد است که علم و دانش رشد پیدا می‏کند. البته برخی از محققان غربی گفته‏اند که همواره میان آزادی و خلاقیت رابطه مستقیمی وجود ندارد. اینان دوره حاکمیت تزاریسم در روسیه را مثال می‏زنند که در آن ادبیات و موسیقی رشد بسزایی پیدا کرد و شخصیتهای بزرگی پا به عرصه وجود گذاردند. البته مراد این محققان نفی آزادی نیست، بلکه این نکته را گوشزد می‏کنند که خلاقیت به مجموعه‏ای از عوامل بستگی دارد که یکی از آنها آزادی است. در فضای اختناق بسیاری از استعدادهای آدمی از رشد و شکوفایی بازمی‏ماند، در حالی که در فضای آزاد، اندیشه‏ها و ابتکارات آدمی رشد پیدا می‏کند.

4ـ شرافت انسانی نیز در محیطی آزاد تحقق پیدا می‏کند. در فضایی که انسانها آزادانه به کار و فعالیت می‏پردازند و کسی مانع آنها نمی‏باشد، شرافت انسانی معنا پیدا می‏کند. در یک محیط اختناق زده که آزادی انسانها سلب می‏شود، افراد احساس حقارت می‏کنند. در جامعه‏ای که آزادیهای سیاسی و اجتماعی وجود ندارد شرافت انسانها آسیب‏پذیر می‏شود. در یک محیط استبدادی که افراد احساس می‏کنند آلت دست قدرتهای حاکم قرارگرفته‏اند و همه عوامل و رفتار آنها تحت نظارت و کنترل است احساس بی‏هویتی و خواری می‏کنند. چون در یک جامعه آزاد، افراد ابزار تحقق اهداف دولتها قرارنمی‏گیرند و در بسیاری از فعالیتهای اجتماعی شرکت می‏کنند احساس امنیت و شخصیت پیدا می‏کنند. از نظر استوارت میل هرگونه اقتدارگرایی با شرافت انسانی منافات دارد.

 

آزادی و استعدادهای دیگر

هر چند اراده، به عنوان یک واقعیت در وجود انسان، کمال برای بشر است، ولی این بدان معنا نیست که کمال آدمی، بدان اختصاص داشته باشد و انسانیت به آن منحصر شود. شعاع گسترده علم و معرفت و گرایش‏های متعالی انسان (فطرت) از ویژگی‏های دیگری است که انسان را در موقعیت برتر قرار می‏دهد. بر این اساس، در ارزیابی کمال انسان، باید مجموعه استعدادها و توانایی‏هایی که او را به سوی تعالی سوق می‏دهد، در نظر گرفت و اراده را نیز در این مجموعه و هماهنگ با دیگر اجزای آن، به حساب آورد. در غیر این صورت، اراده، آدمی را از مدار انسانیت خارج می‏سازد. شهید مطهری در این باره می‏گوید:

" اراده بشر تا آن‏جا محترم است که با استعدادهای عالی و مقدسی که در نهاد بشر است، هماهنگ باشد و او را در مسیر ترقی و تعالی بکشاند؛ اما آن‏جا که بشر را به سوی فنا و نیستی سوق می‏دهد و استعدادهای نهایی را هدر می‏دهد، احترامی ندارد."[12]

ایشان در جایی دیگر می‌افزاید:

" اگر ارزش واقعی آزادی را در نظر بگیریم, نسبت به سایر عوامل سعادت, آزادی ارزش درجه اول را ندارد, زیرا آزادی عامل منفی سعادت است و ارزش عوامل مثبت از قبیل فرهنگ و تعلیم و تربیت و حتی ثروت و سایر عوامل مادی و معنوی که تاثیر اثباتی دارد(بیشتر است؛) همچنانکه برای یک گل وجود خاک و آب و هوا و نور و حرارت و باغبان و غیره بالاتر است از ارزش نبود سد و مانع برای پیشرفت و ریشه دوانیدن و ترقی و تجلی کردن. هر دو ضرورت دارد ولی یکی ضرورت اثباتی و دیگری ضرورت نفیی. اما از دیدگاه دیگر آزادی ارزش درجه اول را دارد, و آن دیدگاه کمیابی است. چنانکه می دانیم کمیابی یک چیز خود عامل بالا رفتن ارزش است. بشر این موهبت را همیشه کمتر از هر موهبت دیگر دارا بوده است".

در بررسی و مقایسه این دو دیدگاه متفاوت و اولویت ارزش‏ها، این جمله از مایکل ساندل، راه‏گشا است؛ او می‏نویسد:

« لیبرال‏ها می‏گویند که آن‏ها هم به اندازه دیگران از چاپ و نشر تصاویر مستهجن متنفرند؛ ولی تفاوتی که با دیگران دارند در این است که برای تساهل یا آزادی گزینش، ارج بیش‏تری قائلند.»

و سپس این پرسش را مطرح می‏کند که: «وقتی که ارزش‏های مهم دیگری، صرف نظر از تساهل و آزادی انتخاب، در خطر است، چرا باید به این دو ارزش اولویت داد؟»[13]

 

عقل و آزادی

یکی از مسایل مهم در بحث آزادی توجه به جایگاه عقل در تبیین آزادی است. بطور خلاصه می‌توان گفت که رشد و شکوفایی عقل آدمی در گرو وجود آزادای معنا می بابد و اگر آدمی آزاد نباشد چگونه می‌تواند خرد خویش را بکار ببندد؟

در عصر روشنگری توجه به عقل در صدر دغدغه‌های بشری قرار گرفت و عنصر و جوهر مدرنیته را شکل داد. شعار مهم روشنگری که می‌گوید:"جرأت دانستن داشته باش!!" بر نقش عقل خودبنیادی برای فهم هستی اشاره دارد که می‌تواند همه چیز را زیر و رو کند. در پیشفرضهای لیبرالیسم نیز بر این نکته توجه شده که همه آدمیان از خرد برخوردارند و می‌توانند از آن بهره بگیرند.

اما بمرور زمان با آشکار شدن کاستی‌ها و ناکامی‌های "عقل خودبنیاد" در حل مسایل بشر و این سوال بطور جد مطرح گردید که آیا عقل به تنهایی می‌تواند راهگشای آدمی به سوی حقایق باشد؟

در این دوره شاهد شکل‌گیری مکتبی هستیم که از آن با نام "رمانتیسم" یاد می‌کند. رمانتیستها با نقد محوریت عقل بر وجود قوای دیگری در وجود آدمی چون عواطف و احساسات تاکید ورزیدند و اینکه بخشی از حقایق زندگی از طریق احساس و عواطف قابل فهم و درک است. (هنر و زیبایی شناسی نمونه هایی از این حوزه شناختی است)

روانشناسی اواخر قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم متاثر از اندیشه های فروید نیز به کمک آمده و از نقش تعیین کننده ضمیر ناخودآگاه و غرایز نهفته در وجود آدمی سخن گفت که بسیاری از تصمیمات و رفتارهای بشر برخاسته از آن می‌باشد.

نکته دیگر که نباید از آن غفلت ورزید توجه به این حقیقت است که عقلانیت یک توانایی و استعداد بالقوه است و معمولا بطور کامل در معدود افرادی به شکوفایی و فعلیت می‌رسد و آنچه در سطح جامعه و در رفتار اجتماعی شاهد آنیم بیش از آنکه نماد عقلانیت باشد, مظاهر جنبه های غیرعقلانی وجود پیچیده آدمی است.

در آخر اینکه اعتقاد به تلازم عقل و آزادی و معادل دانستن زندگی آزادانه و زندگی عقلایی توجه به نوعی آزادی مثبت قلمداد می شود.

 

عدالت و آزادی

پرسش مهم دیگری که در بحث آزادی مطرح است این است که نسبت آزادی با عدالت چیست؟ از آزادی پیشتر سخن گفتیم، حال بایستی معنای اجمالی عدالت را بیان کنیم. عدالت به طور کلی، به توزیع مطلوبات و منابع موجود در یک جامعه- از یک سو - و نگهداری این نظام- از دیگر سو- مربوط می‌شود. بر این اساس در درجه نخست، بایستی منابع موجود به نحو عادلانه توزیع گردند. این را «عدالت توزیعی» می نامند که عمدتاً در سطح قانونگذاری رخ می نماید. واضح است که در هر جامعه‌ای منابع   موجود پیشاپیش توزیع شده اند؛ توزیعی که ضرورتاً عادلانه نیست. از این رو، نظام های سیاسی عمدتاً از طریق نهادهای قانونگذار و با روش‌هایی مانند قوانین حامی حقوق و آزادی ها، مقررات مالیاتی و مانند آن درصدد برقراری یک نظام جدید توزیع و اجرای تدریجی و مدرج عدالت برمی آیند. در درجه دوم، ممکن است نظام توزیع عادلانه بر اثر اعمال آزادانه اشخاص- مانند ارتکاب جرم یا ورود ضرر و مانند آن- بر هم بخورد. در این صورت بایستی به نحو عادلانه ای کژی های این نظام را برطرف ساخت. این را «عدالت اصلاحی» می نامند که در سطح دادگستری صورت می گیرد. نظام قضایی مستقل و رویه های عادلانه، محمل اجرای این سطح از عدالت است. اکنون با به یاد داشتن اینکه آزادی یکی از ارزش های بنیادین است، می توان نسبت آزادی و عدالت را به صورت زیر بیان کرد: یکی از اهداف اصلی عدالت، تامین، توزیع و تعیین حد و مرز آزادی است. به بیانی دقیق تر، یکی از اجزای تشکیل دهنده عدالت، ایجاد، توزیع برابر و هم نشین سازی آزادی ها است. [14]

نکته دیگری که در باب عدالت در منظر لیبرالیسم کلاسیک باید مورد توجه قرار داد این است که عدالت اجتماعی از نظر لیبرالیسم امری خودجوش است که از نظم طبیعی ناشی وی شود نه امری از بالا به پایین, و هرگونه تلاش برای ایجاد نظمی دولت ساخت و مصنوعی نه تنها موجب ایجاد عدالت در جامعه نگردیده بلکه با عدم توجه به استحقاق‌ها و توانایی‌ها نوعی همگون سازی و یکدستی اجباری که خود نماد تبعیض و ظلمی مخفی است را در جامعه حاکم می‌سازد.

این نگاه به مقوله عدالت در عمل ایجاد شکافهای طبقاتی در جامعه را شدت بخشید و در جامعه اعتراضات شدید اجتماعی را به همراه داشت و همین فضای ایجاد شده زمینه شکل گیری نظریه "دولت رفاه" را در نیمه قرن بیستم فراهم آورد که در آن بر فراهم کردن حداقل شرایط عادلانه برای بهره گیری از آزادی را توسط دولت لیبرال تاکید وی ورزید.(گرایش به آزادی مثبت)

 

آزادی و قانون

همانطور که اشاره شد آزادی مفهوم مخالف اجبار و اکراه است. انسان آزاد کسی است که به اراده خود انتخاب می‌کند و اراده کس دیگری بر او تحمیل نمی شود.

این تعریف جامع است اما مانع نیست و می‌تواند به تناقض بیانجامد. رها بودن از تحمیل اراده دیگران به معنای مجاز بودن هر انتخابی نیست. آزادی را نباید با فارغ بودن از همه قید و بند ها و با وضعیت "بی بند و باری" اشتباه کرد. هرگونه تصور از آزادی که مقید به قوائدی نباشد ناگزیر تناقض آمیز است. معروف است که می‌گوید حد پایانی آزادی هر کس مرز آغاز آزادی دیگران است. به سخن دیگر، هیچ کس آزادی دست اندازی به آزادی دیگران را ندارد. آزادی نامحدود من، آزادی دیگران را مخدوش می کند.

اگر هیچ قاعده و قیدی بر آزادی افراد نباشد و همه مجاز باشند هر کاری را که مایلند انجام دهند در این صورت روابط میان انسان ها به هرج و مرج (آنارشی) کشیده می‌شود و نتیجه طبیعی چنین وضعی در نهایت غلبه منطق زور یا استبداد است. علت این امر روشن است، بی قانونی به قانون جنگل منتهی می‌گردد زیرا زندگی جمعی انسان ها در وضعیت آزادی مطلق (آنارشی) قابل دوام نیست. اگر قید و بند یا قانونی در کار نباشد، اراده قویترها به قانون عمومی تبدیل می‌شود. از این رو می‌توان گفت که آزادی نامحدود ناگزیر به محو آزادی منتهی می گردد. آزادی بدون قید و بند قابل تصور نیست. انسان تنها در چارچوب قواعد کلی (قانون) می تواند آزاد باشد، قواعدی که حدود آزادی را معین می‌کند و مانع از تحمیل اراده خاص یک عده بر دیگران می شوند.

حکومت قانون شرط لازم برای برقراری وضعیت آزادی میان انسان ها است. منظور از حکومت قانون این است که در تنظیم روابط میان انسان ها، قواعد کلی یا قانون که ناشی از اراده هیچ فرد یا گروه خاصی نیست حاکم باشد. حکومت قانون مفهوم مخالف دو وضعیت ضد آزادی یعنی استبداد و آنارشی است. پرسش مهمی که اینجا به ذهن می رسد این است که قانون چه ماهیتی دارد و اگر محصول اراده خاص افراد معینی نیست، پس از کجا نشئت می گیرد؟

قانون به معنایی که اینجا مدنظر است در واقع قواعد رفتاری کلی است که در جوامع بشری به طور عرفی شکل گرفته اند. انسان ها در زندگی تجربی خود به تدریج پی برده اند که رعایت برخی اصول و قواعد موجب می‌گردد که در روابط میان انسانها نظم صلح‌آمیزتر، پررونق تر و مفیدتری ایجاد شود. واضح است که هر قاعده‌ای نمی‌تواند موجد نظم مناسب یا نظم به هر معنای آن باشد. مثلاً اگر دزدی را به عنوان قاعده کلی بپذیریم، در اندک زمانی جامعه از هم می پاشد. اما برعکس قاعده احترام به مالکیت، انگیزه انسانها برای تلاش صلح آمیز، تولید را بیشتر و به جامعه نظم و انسجام محکم تری می بخشد.در جوامع امروزی این گونه قواعد کلی در اسناد حقوقی مانند قوانین اساسی، مدنی، تجارت و غیره به صورت روشن و مشخص جمع‌آوری و تصریح شده است. هدف نهایی همه قوانین تعیین حدود و نیز تضمین حقوق افراد است. ایجاد حکومت در حقیقت تدبیر وسیله‌ای است برای رسیدن به این هدف.

وظیفه اصلی حکومت (دولت) ایجاد نظم و امنیت از طریق وادارکردن افراد به رعایت قوانین است. از این رو انحصار اعمال زور، که صرفاً باید در جهت اجرای قانون به کار گرفته شود، به حکومت تعلق دارد. اما تجربه تاریخ بشری نشان می دهد که حاکمان اغلب از موقعیت خود سواستفاده کرده و پا از حد و اختیارات خود فراتر می نهند، یعنی تلاش می ورزند تصمیمات خاص خود را به عنوان قانون بر مردم تحمیل کنند و حقوق و آزادی آنها را بدون توجه به چارچوب قوانین حقیقی، محدودتر سازند. میل به استبداد که ذاتی صاحبان قدرت است یکی از چالش های بزرگ و سرن

/ 0 نظر / 5 بازدید